عشق

عشق

پارت بیست و نهم

 

سلام ببخشید دیروز وقت نکردم پارت بدم به جاش این پارت رو طولانی اوردم 

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 

 

از زبان آدرین

صدای باز شدن در آهنی دوباره در اتاق پیچید.

سرم را بالا آوردم.

دو مرد وارد شدند.

یکی از آن‌ها همان مرد غول‌پیکری بود که قبل از بیهوش شدن، برای لحظه‌ای دیده بودم.

قلبم تندتر زد.

نگاهم پشت سرشان را جست‌وجو کرد.

و بعد...

مرینت را دیدم.

دست‌هایش بسته بود و به سختی روی پاهایش می‌ایستاد.

چند کبودی روی صورتش دیده می‌شد و موهایش به هم ریخته بود.

خشم تمام وجودم را گرفت.

ـ مرینت!

او با شنیدن صدایم سرش را بلند کرد.

نگاه خسته‌اش برای لحظه‌ای به من افتاد.

لب‌هایش تکان خورد، اما صدایی از گلویش بیرون نیامد.

مرد غول‌پیکر بدون هیچ اهمیتی او را به جلو هل داد.

مرینت تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد.

ـ دست از سرش بردارید!

تمام زورم را به زنجیرها وارد کردم.

فلزها با صدای بلندی کشیده شدند، اما مقاومت کردند.

یکی از مردها با تمسخر خندید.

ـ هرچی می‌خوای تقلا کن... فایده‌ای نداره.

به سمت مرینت خیز برداشتم، اما زنجیر مرا سر جایم نگه داشت.

فاصله‌ای کمتر از چند متر...

و بااین‌حال، نمی‌توانستم حتی دستش را بگیرم.

مرینت به‌آرامی سرش را بلند کرد و با لبخندی کم‌رنگ زمزمه کرد:

ـ من... خوبم...

می‌دانستم حقیقت ندارد.

مشت‌هایم را آن‌قدر محکم گره کرده بودم که ناخن‌هایم در کف دستم فرو رفتند.

همان لحظه، درِ اتاق دوباره بسته شد.

صدای قفل شدنش در فضای ساکت پیچید.

حالا...

من و مرینت، هر دو، در همان اتاق زندانی شده بودیم.

چند دقیقه بعد، صدای قفل شدن در و دور شدن قدم‌های نگهبان‌ها در راهرو پیچید.

سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.

نگاهم را از روی زمین برداشتم و به مرینت دوختم.

آرام گفتم:

ـ چی شده؟

مرینت نفس عمیقی کشید.

ـ همه‌ی اینا... کار لایلاست.

چند لحظه فقط نگاهش کردم.

بعد بی‌احساس گفتم:

ـ انتظار داری باور کنم؟

چشم‌هایش گرد شد.

ـ آدرین... خودم دیدمش.

شانه‌ای بالا انداختم.

ـ دیدی؟

ـ آره. خودش دستور می‌داد. خودش منو بازجویی کرد.

لبخند تلخی زدم.

ـ جالبه.

مرینت با ناباوری نگاهم کرد.

ـ یعنی فکر می‌کنی دروغ می‌گم؟

نگاهم را از او گرفتم و به دیوار تکیه دادم.

ـ نمی‌دونم.

چند ثانیه سکوت کردم و بعد ادامه دادم:

ـ اما لایلا نامزد منه. برای اینکه همچین حرفی رو باور کنم، بیشتر از ادعای تو لازم دارم.

صدایش لرزید.

ـ هنوزم... بعد از همه اتفاقا... طرف اونو می‌گیری؟

بی‌تفاوت جواب دادم:

ـ من طرف هیچ‌کس رو نمی‌گیرم.

نگاهم دوباره روی صورتش نشست.

ـ فقط بدون مدرک، کسی رو محکوم نمی‌کنم.

مرینت لبش را گاز گرفت و سرش را پایین انداخت.

چیزی نگفت.

من هم دیگر حرفی نزدم.

اتاق دوباره در سکوت فرو رفت؛ سکوتی که این بار، از هر زنجیری سنگین‌تر بود.

«قفسِ سکوت»

نه از زخم می‌ترسم،

نه از شبِ بی‌انتها...

دردِ واقعی،

وقتی‌ست

کسی که تمامِ دنیایت بود،

به چشم‌هایت نگاه کند

و حقیقتِ اشک‌هایت را

دروغ بداند.

من هنوز

میانِ امید و تاریکی

نامت را

زیر لب تکرار می‌کنم...

نه برای اینکه نجاتم بدهی،

فقط...

برای اینکه

فراموش نکنم

روزی کسی بود

که قلبم

برای لبخندش می‌تپید.

اگر این دیوارها

تمامِ صدایم را ببلعند،

اگر این زنجیرها

تمامِ توانم را بگیرند،

باز هم

یک چیز را

از من نخواهند گرفت...

باورم

به حقیقتی

که روزی

چشم‌های تو

آن را خواهند دید.