
عشق
پارت سی و یکم
از زبان آدرین
صدای باز شدن در آهنی دوباره در اتاق پیچید.
دو مرد وارد شدند.
یکی از آنها بدون اینکه حتی نگاهی به من بیندازد، به سمت مرینت رفت.
او هنوز بیهوش بود.
مرد خم شد، مرینت را در آغوش گرفت و به سمت در راه افتاد.
ـ مرینت...!
صدایم در راهرو پیچید، اما هیچکس توجهی نکرد.
مرد دوم همانجا ایستاد.
آرام اسلحهاش را بیرون آورد.
لولهی آن را مستقیم به سمت من گرفت.
بیاختیار زنجیرها را کشیدم.
فلزها با صدای بلندی به دیوار کوبیده شدند.
مرد با لحنی خونسرد گفت:
ـ با اینکه به لیلی قول داده بودم کاری بهت نداشته باشم...
مکث کوتاهی کرد.
ـ ولی نمیتونم.
برای آخرین بار سعی کردم خودم را آزاد کنم.
بیفایده بود.
مرد انگشتش را روی ماشه گذاشت.
صدای شلیک...
در تمام اتاق پیچید.
و بعد...
همهچیز در سیاهی مطلق فرو رفت.
برو پایین تر
از زبان آدرین
صدای منظم دستگاهی اولین چیزی بود که شنیدم.
بیپ...
بیپ...
بیپ...
پلکهایم سنگین بودند.
با زحمت بازشان کردم.
نور سفید سقف، چشمهایم را زد.
چند بار پلک زدم تا تصویر واضح شود.
بوی الکل و مواد ضدعفونیکننده...
بیمارستان.
خواستم بلند شوم، اما درد شدیدی در شانه و سینهام پیچید.
ـ آه...
همان لحظه صدای آشنایی را شنیدم.
ـ آدرین...
سرم را چرخاندم.
فلیکس کنار تختم ایستاده بود.
چشمهایش خسته بود، اما چیزی در نگاهش آرامم نمیکرد.
انگار...
چیزی را پنهان میکرد.
با صدایی گرفته گفتم:
ـ مرینت... کجاست؟
فلیکس لحظهای مکث کرد.
آنقدر کوتاه که شاید هرکس دیگری متوجه نمیشد.
اما من شدم.
بعد لبخند کمرنگی زد.
ـ خونهست.
اخم کردم.
ـ مطمئنی؟
ـ آره... حالش خوبه.
نگاهش را از من دزدید.
انگشتهایش بیقرار لبهی تخت را فشار میدادند.
داشت دروغ میگفت.
مطمئن بودم.
قلبم تندتر زد.
ـ چند روز گذشته؟
فلیکس نفس عمیقی کشید.
ـ نه چند روز...
نگاهش دوباره به صورتم افتاد.
ـ دو ماه.
چشمهایم گرد شد.
ـ چی؟
ـ دو ماه تو کما بودی، آدرین.
حرفش مثل پتک روی سرم فرود آمد.
دو ماه...
تمام آن اتفاقها...
مرینت...
شلیک...
همهچیز انگار همین دیروز بود.
با صدایی لرزان گفتم:
ـ میخوام ببینمش.
فلیکس این بار بدون اینکه نگاهم کند، گفت:
ـ الان نه.
همان لحظه یقین پیدا کردم.
او حقیقت را از من پنهان میکرد.
و حقیقت...
حتماً خیلی بدتر از چیزی بود که تصور میکردم.