عشق

عشق

پارت سی و سوم

 

از زبان آدرین

نگاهم را از زمین گرفتم و به فلیکس دوختم.

با صدایی که از شدت بغض به زحمت شنیده می‌شد، گفتم:

ـ منو... ببر سر قبرش.

فلیکس بلافاصله سرش را تکان داد.

ـ نه، آدرین. حالت خوب نیست. دکتر گفته...

حرفش را قطع کردم.

ـ لطفاً...

برای چند لحظه فقط نگاهم کرد.

بعد آه بلندی کشید و آرام گفت:

ـ باشه...

...

هوا ابری بود.

باران ریزی روی سنگ‌های سرد قبرستان می‌بارید.

با کمک فلیکس چند قدم برداشتم.

تا اینکه مقابلم...

سنگ قبری سفید ظاهر شد.

پاهایم دیگر جلو نمی‌رفت.

آرام روی زانوهایم نشستم.

دستم را روی سنگ کشیدم.

روی آن نوشته شده بود:

مرینت دوپن چنگ

و پایین‌تر...

«

آبی‌تر از آنم که بی‌رنگ بمیرم

از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم

من آمده بودم که تا مرز رسیدن

همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم

تقصیر کسی نیست که این‌گونه غریبم

شاید خواست خدا بود که دلتنگ بمیرم

»

اشک بی‌اختیار روی سنگ قبر چکید.

انگشتانم لرزید.

زیر لب گفتم:

ـ نه...

ـ تقصیر... فقط تقدیر نبود.

چشم‌هایم را بستم.

تصویر آخرین دیدارمان دوباره جلوی چشمم آمد.

وقتی با صدایی خسته گفت:

«کاش... یه بار... حرفم رو باور می‌کردی...»

دستم را روی اسمش گذاشتم.

ـ ببخش منو، مرینت...

ـ وقتی بیشتر از هر کسی به من احتیاج داشتی...

ـ بهت شک کردم.

گریه امانم را برید.

سرم را روی سنگ قبر گذاشتم و برای اولین بار آرزو کردم کاش زمان، فقط برای چند دقیقه به عقب برمی‌گشت...

تا بتوانم یک بار دیگر به او بگویم:

«این بار... حرفت را باور می‌کنم.»

 

اشک‌هایم بی‌وقفه روی سنگ قبر می‌چکید.

دستم را روی اسم مرینت کشیدم.

انگار هنوز هم منتظر بود از پشت سر صدایم بزند و بگوید همه‌ی این‌ها یک سوءتفاهم بوده است.

اما...

فقط سکوت بود.

نفس عمیقی کشیدم و با صدایی شکسته زمزمه کردم:

ـ ولی...

پلک‌هایم را بستم.

ـ من باید بی‌گناهی‌ت رو ثابت می‌کردم...

بغضم ترکید.

ـ باید ثابت می‌کردم که تو دروغگو نبودی...

ـ باید ثابت می‌کردم حق با تو بود...

دستم را مشت کردم.

ـ باید قبل از اینکه دیر بشه، لایلا رو رسوا می‌کردم...

سرم را پایین انداختم.

ـ اما من...

به جای اینکه کنارت باشم...

بهت شک کردم.

باد آرام میان درخت‌های قبرستان می‌پیچید.

نگاهم را به آسمان گرفتم.

ـ قول می‌دم، مرینت...

حتی اگه دیگه کنارم نباشی...

حتی اگه هیچ‌وقت صدای منو نشنوی...

اسم تو رو پاک می‌کنم.

نمی‌ذارم هیچ‌کس تو رو دروغگو صدا بزنه.

بی‌گناهی‌ت رو به همه ثابت می‌کنم...

این...

تنها کاریه که از دستم برمیاد.

«دیر فهمیدم...»

دیر فهمیدم

حقیقت، پشتِ اشک‌های تو ایستاده بود...

و من،

به جای گرفتنِ دستت،

به تردیدهایم پناه بردم.

تو رفتی...

و با رفتنت،

تمامِ سؤال‌های بی‌جواب

روی شانه‌های من ماند.

حالا هر سحر،

کنار نامِ خاموشت

فقط یک جمله تکرار می‌شود:

«ببخش...

من باید بی‌گناهیِ تو را ثابت می‌کردم،

نه اینکه بی‌گناهی‌ات را باور نکنم...»

چه تلخ است...

وقتی حقیقت

بعد از رفتنِ صاحبش پیدا می‌شود،

و پشیمانی،

تنها هم‌صحبتِ شب‌های آدم می‌شود.