عشق

عشق 

پارت هجدهم 

زبان مرینت

چشم‌هایم آرام باز شد.

کم‌کم همه چیز یادم آمد.

خانه...

پدرم...

دعوا...

درد...

و بعد تاریکی.

پلک زدم.

سقف سفید بیمارستان بالای سرم بود.

یعنی آدرین مرا نجات داده بود؟

سرم را کمی چرخاندم.

در همان لحظه آدرین کنار تختم ایستاده بود.

بی‌آنکه چیزی بگوید مشغول عوض کردن سرم شد.

انگار متوجه نشده بود که بیدارم.

چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

خسته به نظر می‌رسید.

خیلی خسته.

گلویم خشک بود

آرام گفتم:

ـ آدرین...

از زبان آدرین

وقتی صدایش را شنیدم دستم همان‌جا متوقف شد.

سرم را بلند کردم.

مرینت بیدار شده بود.

داشت نگاهم می‌کرد.

نمی‌دانستم چه بگویم.

دو ساعت منتظر همین لحظه بودم اما حالا هیچ حرفی پیدا نمی‌کردم.

فقط گفتم:

ـ بیدار شدی...

مرینت لب‌های خشک شده‌اش را روی هم فشرد.