عشق

عشق

پارت بیست و هشتم

 

از زبان مرینت

نفهمیدم چند ساعت گذشته بود.

فقط می‌دانستم دست‌هایم از پشت بسته شده و روی صندلی فلزی نشسته‌ام.

نور زرد و کم‌جانی از لامپ سقف روی صورتم افتاده بود.

صدای باز شدن در، سکوت اتاق را شکست.

سرم را بلند کردم.

مردی قدبلند و چهارشانه وارد شد؛ آن‌قدر هیکلش درشت بود که تقریباً تمام چارچوب در را پر کرده بود.

بدون اینکه حرفی بزند، بازویم را محکم گرفت و از روی صندلی بلندم کرد.

از درد دندان‌هایم را روی هم فشار دادم.

ـ ولم کن...

انگار اصلاً صدایم را نشنید.

مرا از راهرویی تاریک عبور داد.

چند در آهنی را پشت سر گذاشتیم تا جلوی اتاقی ایستاد.

در را باز کرد.

مرا به داخل هل داد.

تعادلم را از دست دادم و نزدیک بود روی زمین بیفتم.

هنوز سرم را بالا نیاورده بودم که صدای کفش‌های پاشنه‌بلند در اتاق پیچید.

ـ بالاخره رسیدی...

سرم را بلند کردم.

نفسم برای لحظه‌ای بند آمد.

لایلا.

با همان لبخند همیشگی‌اش مقابلم ایستاده بود؛ لبخندی که هیچ گرمایی نداشت.

آرام جلو آمد.

نگاهش پر از تحقیر بود.

گفت: ـ فکر کردی می‌تونی همه‌چیز رو از من بگیری؟

اخم کردم.

ـ ادرین هیچ‌وقت مال تو نبوده.

لبخندش محو شد.

در یک لحظه دستش بالا آمد.

سیلی محکمی به صورتم زد.

سرم به یک طرف چرخید و گونه‌ام از شدت ضربه سوخت.

لایلا خم شد و آرام، اما با لحنی سرد گفت:

ـ هنوز هم همون‌قدر لجبازی.

به زحمت نگاهم را به او دوختم.

ـ هر کاری می‌خوای بکن... حقیقت عوض نمی‌شه.

چشم‌هایش از خشم برق زد.

ـ حقیقت؟ حقیقت اینه که وقتی همه‌چیز تموم بشه، ادرین فقط چیزی رو باور می‌کنه که من براش تعریف کنم.

لبخند کمرنگی زدم.

ـ تو هنوزم نمی‌شناسیش...

برای لحظه‌ای سکوت کرد.

بعد بدون اینکه چیزی بگوید، برگشت و به مرد غول‌پیکر اشاره کرد.

مرد یک قدم جلو آمد.

قلبم تندتر می‌زد.

فقط یک فکر در ذهنم بود...

آدرین... امیدوارم هنوز زنده باشی.