
عشق
پارت بیست و هفتم
از زبان آدرین
سکوت دوباره بینمان افتاده بود.
من به دیوار تکیه داده بودم و مرینت سرش را پایین انداخته بود.
چند دقیقهای گذشت.
بیاختیار نگاهم روی صورتش ماند.
رنگش...
عجیب پریده بود.
اول فکر کردم از خستگی است.
اما بعد متوجه شدم نفسهایش منظم نیست.
با هر دم و بازدم، شانههایش به سختی بالا و پایین میرفت.
اخم کردم.
ـ مرینت...
جوابی نداد.
سرش را به دیوار تکیه داده بود و انگار اصلاً صدایم را نمیشنید.
صدای بسیار آرامی به گوشم رسید.
انگار از هدفون کوچکی که هنوز در یکی از گوشهایش مانده بود، آهنگی غمگین پخش میشد.
لبهایش خیلی آرام با شعر آهنگ تکان میخورد.
زمزمهای که بیشتر شبیه درد بود تا آواز.
چشمهایش را بست.
نفسی لرزان کشید.
بعد خیلی آرام زیر لب گفت:
ـ کاش... یه بار... حرفم رو باور میکردی...
برای لحظهای چیزی در دلم فرو ریخت.
خواستم چیزی بگویم...
اما ناگهان سرش به یک طرف خم شد.
ـ مرینت؟
هیچ واکنشی نشان نداد.
ـ مرینت!
این بار صدایم بلندتر شد.
بدنش شل شد و روی زمین افتاد.
قلبم تند به سینهام کوبید.
تمام توانم را به زنجیرها وارد کردم.
فلزها با صدای بلندی کشیده شدند.
ـ یکی هست؟!
جوابی نیامد.
ـ در رو باز کنید!
دوباره زنجیرها را کشیدم.
ـ مرینت... صدای منو میشنوی؟
هیچ حرکتی نکرد.
فقط همانجا، بیحرکت افتاده بود و نفسهایش آنقدر آرام شده بود که به سختی دیده میشد.
برای اولین بار از زمانی که اسیر شده بودم...
احساس کردم درماندگی از هر زنجیری محکمتر است.