
سقوط ازاد
پارت بیست و نهم
پارت اخر
پارت آخر – از زبان آدرین
هفت سال بعد...
خانه پر از صدای خنده بود.
در را که باز کردم، پسربچهای موطلایی با هیجان به سمتم دوید.
«عمو آدرین!»
خم شدم و او را در آغوش گرفتم.
«سلام، الکس.»
الکس با همان شیطنت همیشگی خندید و گفت:
«بابا دوباره مامان رو اذیت کرد!»
از داخل آشپزخانه صدای خندهی اما آمد.
«فلیکس! ببین پسرت دوباره ازت شکایت میکنه.»
فلیکس با پیشبند آشپزی از آشپزخانه بیرون آمد و با لبخند گفت:
«من فقط یک قاشق خامه خوردم، همین!»
اما چشمغرهای به او رفت، اما چند ثانیه بعد خودش هم خندید.
باور کردنش سخت بود.
همان دو نفری که روزی پر از نفرت، اشک و پشیمانی بودند، حالا کنار هم زندگی آرامی داشتند.
اما بخشیده بود...
نه چون گذشته را فراموش کرده بود، بلکه چون نمیخواست تا آخر عمر اسیر آن بماند.
فلیکس هم تمام این سالها با رفتارش ثابت کرده بود که آدم گذشته نیست.
نگاهم به قاب عکس روی دیوار افتاد.
عکس روز عروسیشان...
لبخند واقعی هر دویشان.
مرینت کنارم ایستاد و آرام گفت:
«فکر نمیکردم یه روز این صحنه رو ببینم.»
لبخند زدم.
«منم نه.»
همان لحظه الکس خودش را بین من و مرینت جا داد و گفت:
«عمو آدرین! عمه مرینت! بیاید فوتبال بازی کنیم!»
من و مرینت خندیدیم.
فلیکس دستش را دور شانهی اما انداخت.
اما سرش را روی شانهی او گذاشت.
نور غروب از پنجره داخل خانه میتابید.
بعد از تمام دردها...
بعد از تمام رازها...
بالاخره این خانواده، آرامشی را پیدا کرده بودند که سالها دنبالش بودند.
و این، زیباترین پایان برای داستانی بود که با اشک آغاز شده بود.
پایان. 🩷