
سقوط ازاد
پارت بیست و هفتم
از زبان آدرین
سه روز گذشته بود.
سه روزی که هیچچیز مثل قبل نبود.
مرینت کمتر حرف میزد، کمتر لبخند میزد و بیشتر از همیشه در خودش فرو رفته بود.
فلیکس هم عجیب ساکت شده بود؛ دیگر خبری از طعنههای همیشگی یا لبخندهای مغرورش نبود. انگار چیزی از درون خردش کرده بود.
و اما...
هر بار که اسمش را میشنیدم، همان حرفهای آن شب دوباره در ذهنم زنده میشد.
امروز برای پیدا کردن مرینت وارد باغ عمارت شدم.
نسیم آرامی میان درختها میوزید و همهجا بیش از حد ساکت بود.
همان موقع صدایی شنیدم.
آهسته جلو رفتم.
پشت یکی از درختهای بزرگ ایستادم.
فلیکس روبهروی اما ایستاده بود.
صورتش خستهتر از همیشه به نظر میرسید.
با صدایی آرام گفت:
«هر کاری کردم... نتونستم فراموشت کنم، اما...»
اما چند قدم عقب رفت.
«فلیکس... دیر شده.»
«نه... برای من نه.»
برای اولین بار در زندگی، فلیکس را آنقدر درمانده میدیدم.
دستش را جلو آورد، اما اما اجازه نداد نزدیکتر شود.
همان لحظه صدای قدمهایی آمد.
مرینت بود.
چشمش که به فلیکس افتاد، اخمهایش در هم رفت.
بدون اینکه چیزی بگوید، آرام از پشت سر نزدیک شد.
میخواستم صدایش بزنم...
اما فرصت نکردم.
مرینت کیف چرمی سنگینش را بالا آورد...
«تق!»
کیف محکم به پشت سر فلیکس خورد.
«آخ...»
فلیکس حتی فرصت برگشتن پیدا نکرد.
چشمهایش سیاهی رفت و همانجا روی چمنها افتاد.
بیهوش.
چند ثانیه فقط سکوت بود.
من با دهان نیمهباز به صحنه خیره مانده بودم.
اما با ناباوری گفت:
«مرینت... تو... تو چی کار کردی؟!»
مرینت نفس عمیقی کشید، کیفش را روی شانه انداخت و کاملاً خونسرد گفت:
«نگران نباش... فقط خاموشش کردم. زیادی حرف میزد.»
باورم نمیشد.
از پشت درخت بیرون آمدم.
«مرینت!»
هر دو به طرفم برگشتند.
مرینت تا مرا دید، برای یک لحظه جا خورد.
«آدرین...»
نگاهم بین او و فلیکسِ بیهوش جابهجا شد.
«تو... واقعاً با کیف زدی توی سرش؟»
مرینت شانهای بالا انداخت.
«خب... جواب داد.»
ناخواسته خندهام گرفت، اما سریع خودم را جمع کردم.
کنار فلیکس زانو زدم و نبضش را گرفتم.
«زندهست... فقط بیهوش شده.»
مرینت زیر لب گفت:
«حیف...»
سرم را بالا آوردم و با تعجب نگاهش کردم.
او هم چند ثانیه نگاهم کرد و بعد برای اولین بار بعد از مدتها، گوشهی لبش لبخند خیلی کمرنگی نشست.
اما همان لبخند هم پر از خستگی بود.
و من با خودم فکر کردم...
پشت این دختر، هنوز رازهای زیادی پنهان مانده است.