
عشق
پارت بیست و یکم
از زبان آدرین
چند دقیقهای همانجا پشت در ایستاده بودم.
صدای گریههای مرینت کمکم قطع شد و همین بیشتر نگرانم کرد.
نمیدانستم چرا، اما سکوتش از گریههایش ترسناکتر بود.
اخمی کردم و از دیوار فاصله گرفتم.
«به من ربطی نداره...»
این جمله را در ذهنم تکرار کردم.
اما حتی خودم هم باورش نکردم.
وقتی دوباره وارد اتاق شدم، تخت خالی بود.
برای چند ثانیه فقط به جای خالی او خیره ماندم.
قلبم ناگهان فرو ریخت.
ـ مرینت؟
جوابی نیامد.
تمام بخش را گشتم.
هیچکس او را ندیده بود.
اضطراب عجیبی در وجودم پیچید.
برای اولین بار بعد از مدتها، غرورم کنار رفت و فقط ترس باقی ماند.
ترس از اینکه اتفاقی برایش افتاده باشد.
از پلهها بالا رفتم و به طبقه آخر رسیدم.
درِ پشتبام نیمهباز بود.
قلبم محکم به سینهام کوبید.
وقتی در را باز کردم، مرینت را دیدم.
روی زمین نشسته بود و زانوهایش را بغل کرده بود.
شانههایش از گریه میلرزید.
آنقدر کوچک و شکسته به نظر میرسید که برای لحظهای نتوانستم چیزی بگویم.
سرش را بالا آورد.
چشمهایش سرخ و خسته بودند.
ـ چرا اینقدر از من متنفری...؟
عقب عقب رفت تا به لبه ی سقف رسید
لبخند تلخی زد و گفت خداحافظ
و خودشو پایین پرت کرد