
عشق
پارت نوزدهم
از زبان مرینت
ـ تو پیدام کردی؟
نگاهم کرد.
ـ آره.
بعد بدون اینکه حرف دیگری بزند پرونده کنار تخت را برداشت.
نگاهی به آن انداخت و گفت:
ـ دکتر گفته باید استراحت کنی.
سرم را پایین انداختم.
منتظر ماندم.
منتظر یک جمله دیگر.
اما چیزی نگفت.
به سمت در رفت.
درست قبل از خروج، فقط گفت:
ـ پرستار اگه چیزی خواستی خبر کن.
و رفت.
در اتاق بسته شد.
به سقف خیره شدم.
احساس میکردم چیزی درون سینهام درد میکند.
نه زخمهایم...
نه کبودیهای بدنم...
چیزی عمیقتر.
اشک آرام روی گونهام لغزید.
لبخند تلخی زدم.
چرا؟
چرا برای اشتباهی که نکرده بودم دارم مجازات میشدم؟
من چه کار کرده بودم؟
فقط دوست داشتم پدرم دوستم داشته باشد...
فقط میخواستم یک بار با افتخار نگاهم کند...
فقط میخواستم مثل یک دختر عادی زندگی کنم...
اما هر بار انگار دنیا چیز دیگری برایم آماده کرده بود.
پلکهایم را بستم.
اشکهایم یکی پس از دیگری سرازیر میشدند.
زیر لب زمزمه کردم:
«گناه من چه بود؟
که هرچه خواستم از من دور شد...
که هر دستی را برای محبت گرفتم،
رهایم کرد...
که هر بار خواستم لبخند بزنم،
اشک مهمان چشمهایم شد...
خستهام...
از جنگیدن برای چیزهایی که دیگران بیزحمت دارند...
خستهام از اینکه هر روز بپرسم:
خدایا...
من برای کدام گناهِ نکرده دارم تاوان میدهم؟»
بغضم شکست.
صورتم را برگرداندم و آرام گریه کردم.
گریهای بیصدا...
مثل قلبی که سالها بود شکستن را یاد گرفته بود.