
عشق
پارت شانزدهم
اتاق عمل
صدای مانیتور در فضا میپیچید.
من پشت ماسک بودم، اما هیچکس نمیتوانست اضطراب چشمهایم را پنهان کند.
ناگهان صدای دستگاه تغییر کرد.
یک بوق ممتد.
یکی از پرستارها گفت:
— ایست قلبی.
چشمهایم روی صورت مرینت ماند.
— نه...
آرام زیر لب گفتم.
بعد بلندتر:
— شروع احیا!
کنار تخت رفتم.
هر ثانیه مهم بود.
— مرینت... صدای منو میشنوی؟
جوابی نبود.
فقط سکوت.
پرستار گفت:
— فشار خون داره سقوط میکنه.
دندانهایم را روی هم فشار دادم.
— ما نیاز به خون داریم.
نگاهم را از مانیتور برنداشتم.
— گروه خونی O منفی آماده کنید.
یکی از همکارها گفت:
— فشار صفر شده!
صدایم برای اولین بار شکست.
— ماساژ رو سریعتر ادامه بده.
چند ثانیه به صورتش نگاه کردم.
به کسی که همیشه فکر میکردم از من دور شده.
اما حالا تنها چیزی که میخواستم این بود که برگردد.
خم شدم و آرام گفتم:
— نمیتونی اینطوری بری.
صدایم لرزید.
— صدای منو میشنوی؟
مکث کردم.
— بلند شو...
— فقط بلند شو.
اتاق پر از صدا بود، اما برای من فقط یک چیز مهم بود.
برگشتن ضربان قلب مرینت.
از زبان راوی
نور سفید اتاق عمل روی صورت بیرنگ مرینت افتاده بود. صدای دستگاهها فضای اتاق را پر کرده بود، اما برای آدرین فقط یک چیز مهم بود؛ ضربانی که هر لحظه ضعیفتر میشد.
او تمام تلاشش را میکرد تا مثل همیشه آرام بماند.
اما این بار...
این فقط یک بیمار نبود.
مرینت بود.
دختری که همیشه پشت دیوارهای سردش پنهان میشد و حالا بیدفاع روی تخت افتاده بود.
ناگهان، خطِ مانیتور از نوسان افتاد و به یک بوقِ ممتد و کشدار تبدیل شد:
بیییییییپ...
قلبِ مرینت از تپش ایستاده بود.
چند ثانیه همه خشکشان زد.
آدرین انگار برای لحظهای نفسش قطع شد.
بعد ناگهان برگشت.
— ایست کرد!
صدایش لرز داشت اما محکم بود.
— لعنتی... شروع کن! ماساژ قلبی!
پرستار نزدیک شد
نگاهش تیز شد.
— خودم.
کنار تخت رفت و شروع کرد.
یک...
دو...
سه...
هر فشار انگار جنگی بود بین ترس و امید.
— مرینت...
صدایش شکست.
— برگرد.
فشارها را ادامه داد.
— حق نداری منو اینجا تنها بذاری!
صدایش در اتاق پیچید.
چشمش به کبودیهای گردن مرینت افتاد؛ همان ردهایی که حالا زیر نور شدید اتاق عمل واضحتر دیده میشد.
خشم آرامی در وجودش بالا آمد.
اینها اثر یک اتفاق نبود.
کسی که باید از او محافظت میکرد.
نه اینکه او را به اینجا برساند.
یکی از دستیارها با نگرانی گفت:
— دکتر اگراست! فشار خونش صفره!
آدرین بدون اینکه دست از کار بکشد جواب داد:
— آدرنالین! همین الان!
نفسش سنگین شده بود.
— و خون O منفی آماده کنید! سریعتر... چرا هنوز نرسیده؟!
چشمهایش برای لحظهای روی صورت مرینت ماند.
روی گونهاش.
روی همان جای ضربهای که هنوز کمرنگ نشده بود.
آرام زیر لب گفت:
— مرینت...
صداش لرزید.
— منو ببخش که با وجود عشقم بهت نامزد کردم
دوباره فشار داد.
— ولی الان وقت رفتن نیست.
چند ثانیه سکوت.
— نمیذارم
دستیار با اضطراب گفت:
— آقا... سه دقیقه گذشت.
مکث کرد.
— نبض نداریم.
آدرین دندانهایش را روی هم فشار داد.
صدای ممتد مانیتور مثل چکش روی سرش میکوبید.
لحظهای دست کشید.
دستگاه الکتروشوک را برداشت.
دستهایش میلرزید
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سلام امیدوارم از این پارت خوشتون بیاد و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷