
مون مارتر پارت اول
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷🩷 🩷 🩷 🩷
از زبان مرینت
نورهای سفید اتاق گریم چشمم را میزد. روبهروی آینه نشسته بودم و گریمور با یک قلمموی نرم آخرین جزئیات آرایشم را روی صورتم انجام میداد.
همه چیز باید بینقص به نظر میرسید.
موهایم، لباس مشکی براقم، لبخندی که قرار بود چند دقیقه دیگر روی صحنه بزنم...
اما هیچکس نمیدانست پشت آن لبخند چه خبر است.
گریمور گفت: «آمادهای؟ سالن پر شده.»
لبخند کمرنگی زدم. «آره.»
دروغ میگفتم.
دلم میخواست همینجا بمانم و هیچوقت روی آن صحنه نروم.
صدای تشویق جمعیت از پشت دیوارها میآمد. هزاران نفر آمده بودند تا خواننده محبوبشان را ببینند.
اما من فقط احساس خستگی میکردم.
وقتی گریم تمام شد، از روی صندلی بلند شدم. مدیر برنامههایم کنار در منتظرم بود.
«مرینت، نوبت توئه.»
نفسم را آرام بیرون دادم و پشت صحنه رفتم.
نورافکنها روشن شدند.
مجری اسمم را فریاد زد.
سالن منفجر شد.
همه جیغ میکشیدند.
همه خوشحال بودند.
و من وسط آن همه صدا، تنهاتر از همیشه بودم.
قدم روی صحنه گذاشتم.
نورها روی صورتم افتادند.
میکروفون را در دست گرفتم و برای چند ثانیه به جمعیت خیره شدم.
سکوت برقرار شد.
موسیقی آرام شروع شد.
چشمهایم را بستم و خواندم:
"Tonight the rain is falling on my window..."
صدایم در سالن پیچید.
"And my mind keeps running back to you..."
هر کلمه مثل زخمی بود که دوباره باز میشد.
مردم با نور گوشیهایشان سالن را روشن کرده بودند.
برخی آرام با آهنگ همخوانی میکردند.
اما من فقط به این فکر میکردم که چقدر عجیب است...
گاهی هزاران نفر اسمت را فریاد میزنند، اما باز هم احساس میکنی هیچکس واقعاً تو را نمیشناسد.
آهنگ ادامه داشت و من سعی میکردم بغضی را که در گلویم جمع شده بود پنهان کنم.
امشب هم مثل شبهای قبل، مرینتِ روی صحنه یک ستاره بود...
اما مرینتِ پشت آن لبخند، فقط دختری بود که از خسته بودنش چیزی به کسی نمیگفت. 🖤🎤