
سقوط ازاد
پارت بیست و سوم
مهمانی تقریباً تمام شده بود
کیفم را برداشتم و به سمت خروجی رفتم
فقط می خواستم هرچه زودتر به خانه برگردم
اما ناگهان صدایی از پشت سرم آمد
«مرینت.»
ایستادم
فلیکس بود
خودم را به نشنیدن زدم و به راهم ادامه دادم
چند ثانیه بعد جلوی راهم ظاهر شد
اخم کردم
«چی می خوای؟»
نگاهش جدی تر از همیشه بود
«باید باهات حرف بزنم.»
«فردا.»
خواستم از کنارش رد شوم
اما دوباره مقابلم ایستاد
«نه. همین الان.»
نگاهی به اطراف انداختم
بیشتر مهمان ها رفته بودند
با بی حوصلگی گفتم
«دو دقیقه.»
فلیکس مرا به گوشه خلوتی از باغ برد
چند لحظه سکوت کرد
انگار دنبال کلمات مناسب می گشت
بعد مستقیم به چشم هایم نگاه کرد
«فقط یه سؤال دارم.»
قلبم تندتر زد
احساس خوبی نسبت به این سؤال نداشتم
«بپرس.»
«تو خواهر اما هستی؟»
برای چند ثانیه همه چیز ساکت شد
باد آرامی میان شاخه های درختان وزید
اما من فقط به فلیکس خیره شده بودم
چطور به این نتیجه رسیده بود؟
«نمی دونم درباره چی حرف می زنی.»
فلیکس پوزخند کوتاهی زد
«تو دروغ گفتن رو بلد نیستی.»
«گفتم که—»
«گردنبند.»
حرفم را قطع کرد
«اسم خانوادگی.»
یک قدم نزدیک تر آمد
«و شباهتی که هر روز بیشتر متوجهش می شم.»
نفسم را آرام بیرون دادم
باید خونسرد می ماندم
«داری اشتباه می کنی.»
اما این بار خودش هم انگار حرفم را باور نکرد
نگاهش غمگین شد
«پس چرا هر بار اسم اما رو میارم اینقدر آشفته می شی؟»
برای اولین بار چیزی در چهره فلیکس دیدم که قبلاً ندیده بودم
نگرانی
و شاید...
امید
امیدی که می ترسید از بین برود
«فلیکس...»
اما قبل از اینکه جمله ام را کامل کنم
او آرام گفت
«فقط حقیقت رو بهم بگو.»
و این بار نمی دانستم چه جوابی بدهم...