
عشق
پارت نهم
از زبان مرینت
صبح با سنگینی عجیبی از خواب بیدار شدم.
چشمهام هنوز از گریهی شب قبل میسوخت.
سقف اتاقم رو نگاه کردم و چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد همه چیز واقعی بود… نه یه کابوس.
ادرین اومده بود.
حرف زده بود.
و رفته بود…
«مطمئن باش پشیمون نمیشم…»
اون جمله مثل خنجر توی ذهنم تکرار میشد.
آروم از تخت بلند شدم.
هیچ حوصلهای برای هیچ چیز نداشتم، ولی شیفتم توی بیمارستان رو نمیتونستم کنسل کنم.
لباسم رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون.
هوای صبح سرد بود.
همه چیز عادی به نظر میرسید… فقط من بودم که عادی نبودم.
وقتی رسیدم بیمارستان، بوی الکل و صدای رفتوآمد پرستارها مثل همیشه بود.
ولی اینجا هم آرامش نداشت برای من.
چون اینجا… جایی بود که ادرین رو هم قبلاً دیده بودم.
همینجا بود که اولین بار نگاهمون قفل شد.
همینجا بود که همه چیز شروع شد.
سرم رو پایین انداختم و وارد بخش شدم.
پروندهها رو گرفتم و سعی کردم تمرکز کنم.
اما نمیشد.
هر بار که در باز میشد، ناخودآگاه سرم بالا میاومد.
انگار منتظرش بودم…
در حالی که میدونستم نباید باشم.
چند دقیقه بعد، یکی از پرستارها صدام کرد:
«مرینت، یه مورد اورژانسی اومده، دکتر گفته بیای کمک.»
دستم رو محکم روی پرونده فشار دادم و سریع راه افتادم.
وقتی رسیدم به اتاق اورژانس…
برای یک لحظه دنیا وایستاد.
اونجا بود.
ادرین.
با همون نگاه سرد.
با همون فاصلهای که انگار بینمون دیوار کشیده بود.
چشمهاش روی من افتاد.
و هیچکدوممون حتی یه کلمه هم نگفتیم… 💔
“مطمئن باش”
بارون میزنه روی خاطرههام
منو توی شکِ این کوچهها جا گذاشتی
یه نگاه سرد، یه دلِ بیصدا
بین من و تو چی مونده بهجا گذاشتی؟
گفتم نمیمونم، گفتم میرم
با غرورِ خسته، از در تو رد میشم
ولی توی دلم یه چیزی هنوز
میگه برگرد، نرو، هنوز میخوامت
کُروس: مطمئن باش پشیمون نمیشم…
حتی اگه قلبم بگه بمون نمیشم
یه خط فاصله افتاده بین ما
که دیگه هیچوقت پر نمیشه با ما…
من رفتم از اون اتاقِ سرد
ولی خاطرهت باهام موند و برنگشت
تو گفتی حقیقت یه روز میاد
اما من بستم چشمامو به این فریاد 💔