عشق

عشق 

پارت ششم 

ادرین

مرینت اول از همه از اتاق بیرون زد

نا محسوس دنبالش رفتم

داشت پیاده به سمت خونه می رفت

بارون گرفته بود 

هر کی ندونه من که می دونم عاشق بارونه 

مخصوصاً وقتی که بعد بارون همه جا را بوی خاک بر می داره

تلفن اش زنگ خورد

بعد از صحبت کردن به سمت ایستگاه اتوبوس رفت

وقتی سوار اتوبوس شد 

 

خودم هم سوار ماشینم شدم و به سمت خونه رفتم

ساعت پنج رسیدم 

وارد خونه شدم

یه ساعتی می شد که خواب بودم 

با صدای زنگ در  پاشدم

درو که باز کردم چیزی نبود به جزء یه نامه

برش داشتم

منو توی مرداب خودت غرق کردی ولی من بی تو غرق نمیشم

یعنی کی بود

مرینت

رسیدم خونه هیچکس نبود

امروز خونه ی خاله دعوت بودن 

طبق معمول من رو نبردن 

البته به این چیز ها عادت کرده بودم

بر شانه‌هایم می‌کِشم زنجیرِ بغضی را💔

 

که از گناهِ نکرده، بر جانم نشسته است💔

 

چون قایقی در بندِ طوفانی که در سر نیست💔

 

دستانِ تقدیرم، در این غربت شکسته است💔

 

من بی‌گناهم، با دلی از جنسِ آیینه💔

 

اما غبارِ تهمت، بر چهره‌ام نشست💔

 

از آتشی که من نیفروزم، چه حاصل است؟💔

 

هرچند این شعله، پل‌های مرا گسست💔

 

من مانده‌ام با شرمِ آن راهی که نرفتم💔

 

با مهرِ آن جرمی که در طومارم نوشتند💔

 

هر روز می‌پرسم زِ دیوارِ سکوتِ خویش:💔

 

این خنجرِ دوری، زِ کدام باغِ سرنوشت است؟💔

 

حق بود، شاید، در ترازویِ عدالتی که نیست💔

 

باری به دوشم باشد از طعمِ گناهی سرد💔

 

اما چه سود؟ وقتی که چشمانِ جهانِ من💔

 

جز ردِ پایِ اشتباهی، بر تنم ندید و نکرد…💔