عشق

عشق 

پارت دوم

وارد اتاقم شدم 

و درو پشت سرم بستم 

بدون اینکه لباسام رو عوض کنم خودم رو روی تخت پرت کردم

دلم یه خواب طولانی می خواست 

مرگ اما برابر شده بود با مرگ ارزو های من 

زیر لب زمزمه می کنم 

«دریاچه دل پاک و نجیبی دارد

چندیست که حالات عجیبی دارد

این موج که سر به صخره ها می کوبد

با من چه شباهت عجیبی دارد

.............

صبح بیدار می شم امروز روز تعطیله 

میرم بیرون مامان رو مبل نشسته 

«سلام مامان»

طولی نمی‌کشه که صورت مامان پر از اشک می شه

می دونم یاد اما افتاده

لوکا و لوک از بیرون میان 

لوک میگه

«باز چرا اومدی جلوی مامان بشه  اینه یک دق اش بشی»

لوکا برادر بزرگم اومد بازم رو گرفت و هولم داد سمت اتاقم

«گمشو تو اتاقت»

وقتی وارد اتاق شدم اشکام راه خودشون رو گرفتن