
ارزوی بیپایان
پارت نهم
مادرم کمکم کرد لباسم رو با تاپ و شلوارک راحتی عوض کنم، بعد برام غذا آورد و رفت تا استراحت کنه. صبح با صدای لوکا بیدار شدم. لوکا گفت که مهمون داریم. کمی نگران شدم، اما بعد به خودم گفتم اشکالی نداره. دوش گرفتم و لباس پوشیدم: یه دامن قهوهای، صندل و یه تاپ زرد که روی بازوهایش پاپیونهای کوچکی داشت.
وقتی از اتاق بیرون اومدم، پدرم داشت در رو باز میکرد. انتظار داشتم خانوادهی agreste باشن، ولی اشتباه میکردم. مردی که کنار پدرم ایستاده بود، چهرهای آشنا نداشت، ولی لباسهایش بسیار باشکوه و متفاوت بود. کنارش پسری ایستاده بود با موهای بلوند طلایی و چشمهای زمردی. چهرهاش شبیه ادرین نبود، ولی یک جور وقار و نجابت در نگاهش بود.
پدرم با لحنی که سعی میکرد رسمی و در عین حال دوستانه باشه، گفت: «خانوادهی وایل! چه سعادتی! خوش آمدید.»
خانوادهی وایل؟ این اسم برایم کاملاً جدید بود. از کجا آمده بودند؟ و چرا برای خواستگاری؟
مردی که پدرم “آقای وایل” خطابش کرد، لبخندی زد و گفت: «متشکریم، تام. ما هم از دیدن شما خوشحالیم. آمدهایم تا در مورد ازدواج پسر من، الکس، با دختر شما، مرینت، صحبت کنیم.»
گیج شده بودم. پسرشان الکس؟ یعنی این پسر جوان کنارش الکس بود؟ و چرا پدرم اینقدر راحت قبول کرده بود؟
آقای وایل ادامه داد: «ما مدتهاست که خصوصیات مرینت را زیر نظر داریم. او دختری با استعداد، مهربان و با روحیهای خاص است. ما معتقدیم که او بهترین انتخاب برای پسر ما، الکس، است.»
پدرم سرش را تکان داد و گفت: «بله، مرینت دختر فوقالعادهای است. من هم موافقم. خوشحالم که شما خانوادهی خوبی هستید و چنین انتخاب ارزشمندی داشتید. پس این وصلت مبارک باد!»
با شنیدن حرفهای پدرم، شوکه شدم. موافقت کرد؟ به همین راحتی؟ انگار که تمام آن ماجرای شب قبل و مخالفتش با agreste ها هیچ وقت اتفاق نیفتاده بود.
آقای وایل گفت: «عالی است! پس قرار میگذاریم که فردا الکس برای آشنایی بیشتر، به دیدن مرینت بیاید.»
پدرم با لبخند موافقت کرد. من همچنان با چشمانی گرد شده به آنها نگاه میکردم. انگار که وارد یک رویای عجیب شده بودم.