
جدایی اما وابسته
پارت دهم
(از زبان مرینت)
داشتم آخرین گزارشهای مالی را مرور میکردم که صدای ضربههای آرامی به در دفترم آمد. «بفرمایید داخل.»
در باز شد و اولین کسی که دیدم، پدربزرگ، تامی دوپن بود. پشت سرش، الکس، پسرعموی همیشه حاضر در صحنه، با همان لبخند مرموز همیشگیاش ایستاده بود.
«سلام پدربزرگ، الکس. چه عجب؟» سعی کردم لحنم عادی باشد، اما حضورشان باعث شد کمی مضطرب شوم.
پدربزرگ با همان لحن همیشه که انگار دنیا را فتح کرده، گفت: «دختر عزیزم. چطوری؟ کارها رو چطور پیش میبری؟»
«خوبم پدربزرگ. طبق معمول مشغولم.»
الکس جلوتر آمد و دستی به شانهام زد. «معلومه که مشغولی. کل این امپراتوری مد دست توئه دیگه.»
تعارفهای معمولی رد و بدل شد، اما میدانستم که آمدهاند تا حرف اصلیشان را بزنند. همان رسم مسخرهی خانوادگی که هیچوقت درکش نکردم.
همانطور که انتظار داشتم، پدربزرگ گفت: «مرینت جان، ما برای یک موضوع مهم اومدیم. موضوعی که به آیندهی تو و آیندهی این شرکت ربط داره.»
قلبم شروع به تپیدن کرد. «چه موضوعی؟»
«همونطور که میدونی، خانوادهی دوپن همیشه به اتحاد و وصلت اهمیت داده. این رسم قدیمی ماست که دو شاخهی اصلی خانواده، یعنی تو و الکس، باید با هم ازدواج کنید تا قدرت ما بیشتر بشه.»
نفسم در سینه حبس شد. ازدواج با الکس؟ مردی که فقط یک شریک تجاری بود و هیچ علاقهای به او نداشتم؟
«پدربزرگ، این… این رسم خیلی قدیمیه. من فکر نمیکردم…»
الکس حرفم را قطع کرد. «قدیمی باشه یا نه، مرینت. این بهترین راه برای تثبیت قدرت ماست. فکر کن، تو و من، کل دنیای مد زیر پای ما خواهد بود.»
«اما من الکس رو دوست ندارم! این ازدواج فقط یه معامله است!» صدایم بلند شده بود و میلرزید.
پدربزرگ با خونسردی گفت: «عشق در این مسائل جایی نداره مرینت. مهم قدرت و استحکام خانواده است. تو باید این رو درک کنی. این یه وظیفهست.»
به چشمان پدربزرگ خیره شدم. هیچ اثری از درک یا انعطاف در آنها نبود. فقط قاطعیت و ارادهی آهنین یک مرد که عادت داشت همه چیز را طبق میل خودش پیش ببرد.
«ولی…»
«حرفی نیست مرینت.» پدربزرگ قاطعانه گفت. «این ازدواج باید سر بگیره. ما زمان زیادی نداریم. الکس هم موافقه.»
الکس با لبخندی پیروزمندانه سر تکان داد.
حس کردم دنیا دور سرم میچرخد. انگار تمام برنامهها و رویاهایم داشتند در یک لحظه نابود میشدند. ازدواج با الکس؟ اجبار به این زندگی؟
«من… من به زمان نیاز دارم.» به سختی گفتم.
پدربزرگ نگاهی به ساعتش انداخت. «باشه. دو روز. دو روز وقت داری که فکر کنی. اما جواب نهایی باید مثبت باشه.»
بعد از این حرف، پدربزرگ و الکس از دفترم بیرون رفتند و مرا در میان حجم عظیمی از افکار آشفته تنها گذاشتند. دو روز. فقط دو روز برای تصمیمگیری دربارهی سرنوشتم.