جدایی اما وابسته

جدایی اما وابسته

پارت هشتم

(از زبان آدرین)

دو هفته از آن روز عجیب در دفتر مرینت گذشته بود. دو هفته‌ای که انگار هم یک عمر طول کشید و هم چشم بر هم زدنی تمام شد. حقوق سه ماهه من واریز شده بود و مادرم توانسته بود داروهایش را تهیه کند. هرچند هنوز دوران نقاهت طولانی بود، اما دیدن لبخند روی صورت مادر، بعد از آن همه درد، بهترین پاداش دنیا بود.

کار نظافت هم… خب، داشتیم سعی می‌کردیم. اولش همه چیز سخت بود. آشنا نبودن به وظایف، ترس از اینکه دوباره اشتباهی کنیم و مرینت سر برسد و… خب، بدترمان کند. اما کم‌کم، انگار عادت کردیم. حتی یک جور رقابت سالم هم بینمان شکل گرفته بود. نینو سعی می‌کرد از همه تمیزتر باشد، لوکا بیشتر به جزئیات توجه می‌کرد و من… من سعی می‌کردم هر گوشه‌ای را طوری تمیز کنم که انگار خانه خودم است.

مهم‌تر از همه، رفتار مرینت بود. او دیگر آن مدیرعامل سرسخت و بی‌رحم اول نبود. البته هنوز جدی بود، اما گاهی وقتی ما را مشغول کار می‌دید، نگاهش کمی نرم‌تر می‌شد. حتی یک بار، وقتی داشتم گردگیری قفسه‌های بالای دفترش را می‌کردم، همان‌طور که پشت میزش نشسته بود و کار می‌کرد، سرش را بالا آورد و گفت: «آدرین، آن قسمت را خوب تمیز کردی. گرد و خاک کمتری دارد.»

اولش فکر کردم اشتباه شنیده‌ام. اما بعد دیدم که دارد به همان پرونده‌هایش نگاه می‌کند، انگار که تعریف از کارم، یک اتفاق عادی بوده. آن لحظه، قلبم تندتر زد. نه از ترس، بلکه از یک حس… رضایت؟ شاید هم غرور؟

آن روز عصر، بعد از اینکه کارمان تمام شد و داشتیم وسایل نظافت را جمع می‌کردیم، لوکا گفت: «عجب دو هفته‌ای بود، نه؟»

نینو سر تکان داد. «آره. اولش فکر نمی‌کردم بتونیم از پسش بربیایم. ولی الان… حس می‌کنم دیگه یک کارگر معمولی نیستیم. حس می‌کنم… مفیدیم.»

چ.»

هر سه به هم نگاه کردیم و لبخندی زدیم. لبخندی که خیلی حرف‌ها داشت. لبخندی که نشان می‌داد، این دو هفته، فقط برای ما، بلکه برای مرینت هم… معنی‌دار بوده است.