ارزوی بی‌پایان

ارزوی بی‌پایان 

پارت هفتم

از زبان ادرین:

 از اون شب رویایی کنار برج ایفل گذشت. شب‌هایی که کنار هم قدم زدیم، حرف زدیم، خندیدیم و هر لحظه بیشتر از قبل مطمئن شدیم که این فقط یه علاقه ساده نیست، یه چیز عمیق‌تره. یه چیزی که هر دومون بهش باور داریم.

امروز صبح، قبل از طلوع آفتاب بیدار شدم. یه هیجان قوی تو وجودم بود که نمی‌ذاشت بخوابم. امروز روز بزرگی بود. روزی که قرار بود رسماً برم خواستگاری مرینت. وقتی بهش فکر می‌کردم، قلبم تند می‌زد، ولی این بار نه از ترس، بلکه از شوق و اطمینان.

رفتم حموم، حسابی خودم رو مرتب کردم. باید بهترینِ خودم می‌بودم. بعد از اون، مستقیم رفتم آرایشگاه. آرایشگر آشنای خانوادگی‌مون بود، آقای رنار. کارش حرف نداشت. گفتم که امروز روز مهمه و باید حسابی بهم برسه. موهام رو مرتب کرد، صورتم رو اصلاح کرد و یه عطر ملایم بهم زد که بوی خوبی داشت ولی زننده نبود.

وقتی از آرایشگاه اومدم بیرون، هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود. یه حس سبکی و آمادگی کامل داشتم. کیف پولم، گوشیم، و حلقه رو که پدرم با عشق برام نگه داشته بود، چک کردم. همه چی آماده بود.

حالا وقتش بود که برم سمت خونه‌ی مرینت. خونه‌ای که قراره خاطرات بیشتری از عشق و زندگی مشترکمون رو تو خودش جا بده.

 

از زبان ادرین:

بعد از اینکه حسابی خودم رو مرتب کردم، برگشتم خونه. پدر و مادرم منتظرم بودن. پدرم با لبخندی که همیشه موقع دیدن من داشت، بهم گفت: «آماده‌ای پسرم؟ امروز روز بزرگیه.» مامانم هم با چشم‌های پر از اشک شوق، بغلم کرد و گفت: «خیلی بهت افتخار می‌کنم عزیزم.» فلیکس، برادرم هم که همیشه سعی می‌کردم باهاش شوخی کنم، اومد و آروم زد رو شونه‌ام و گفت: «موفق باشی داداش. امیدوارم همه چی عالی پیش بره.»

همگی سوار ماشین شدیم. پدرم رانندگی می‌کرد و من کنارش نشسته بودم، با یه دنیا هیجان و کمی استرس. فلیکس و مامانم عقب بودن. هر چی به خونه‌ی مرینت نزدیک‌تر می‌شدیم، ضربان قلبم تندتر می‌شد. به تمام خاطراتمون فکر می‌کردم، از اولین باری که دیدمش تا همین الان که دارم می‌رم خواستگاریش.

از زبان مرینت:

صبح که چشم باز کردم، یه حس عجیب و غریب داشتم. انگار هم هیجان‌زده بودم، هم یه کم نگران. امروز روز خواستگاری بود! روزی که ادرین قرار بود بیاد خواستگاری من. با عجله از تخت اومدم بیرون و رفتم سمت حموم. آب گرم که روی بدنم می‌ریخت، انگار یه کم از استرسم رو کم می‌کرد.

بعد از حموم، رفتم سراغ کمد لباس. دلم می‌خواست امروز خاص باشم. یه دامن لی آبی پررنگ با یه شومیز سفید که ترکیبش با پارچه‌های لی آبی خیلی قشنگ بود، انتخاب کردم. برای پا هم یه کفش روفرشی سفید پاشنه بلند پوشیدم که هم راحت بود و هم قد بلندترم می‌کرد. آرایش ملیح و ساده‌ای کردم، فقط در حدی که صورتم کمی شاداب‌تر به نظر بیاد.

همین‌طور که داشتم آینه‌ام رو چک می‌کردم، صدای زنگ در اومد. قلبم فرو ریخت! ادرین بود. با مامان و بابا و لوکا (برادرم) رفتیم به سمت در. وقتی پدرم و پدر ادرین همدیگه رو دیدن، یهو بحثشون بالا گرفت. بابام با صدای بلند گفت: «من جنازه‌ی دخترمم رو به تو نمی‌دم!» حرفش خیلی سنگین بود و قلبم رو به درد آورد. بغض کردم و اشک از چشمام سرازیر شد. نمی‌دونستم چرا بابام اینقدر مخالفت می‌کنه.