
ارزوی بیپایان
پارت ششم
همه چیز آهسته شد؛ صدای شهر، آدمها، حتی باد. فقط ما دو نفر بودیم، و اون لحظهی ناب. لبهایمان به نرمی به هم رسید؛ نه با شدت، نه با شتاب، بلکه با کنجکاوی و احترامی عمیق. انگار دو نت موسیقی که بالاخره همدیگر را پیدا کردهاند.
بوسه عمیقتر شد، ولی همچنان لطافت خودش را حفظ کرد. حسی از اطمینان، از فهم متقابل، از شروعی که هر دو منتظرش بودیم. وقتی از هم جدا شدیم، نفسمان به شماره افتاده بود. مرینت سرش را روی شانهام گذاشت و من دستم را دور کمرش حلقه کردم.
«این… واقعاً یه شروع واقعیه، نه؟» زیر لب زمزمه کرد.
محکم بغلش کردم. «آره، مرینت. یه شروع واقعی. و قول میدم مراقبش باشم.»
همانطور ایستاده بودیم، شاید چند دقیقهای، شاید بیشتر. زمان معنایش را از دست داده بود. فقط ما بودیم و آن غروب دلانگیز پاریس، و قول یک عشق حقیقی که تازه داشت جوانه میزد.
از زبان مرینت:
امروز صبح که از خواب بیدار شدم، یه حس عجیبی داشتم. یه جورایی هیجانزده بودم، ولی نمیدونستم چرا. بعد از اینکه صبحونه خوردم، رفتم سراغ کمد لباس. دلم میخواست یه چیزی بپوشم که هم راحت باشه، هم یه کم خاص.
یه شلوار جین آبی تیره برداشتم، یه کاپشن چرم مشکی که خیلی دوسش دارم، یه تاپ سفید ساده و یه شال گردن یاسی صورتی که رنگش خیلی به دلم نشسته بود. برای پا هم یه بوت چرم مشکی انتخاب کردم که هم شیک بود و هم برای راه رفتن راحت. کیف یاسی صورتیام رو هم برداشتم و راه افتادم.
وقتی داشتم از خونه خارج میشدم، یه لحظه دلم شور زد. امروز قرار بود ادرین رو ببینم. قرار نبود رسمی باشه، فقط یه عصرونهی ساده کنار برج ایفل، ولی خب… دیدن ادرین همیشه یه جورایی برام خاص بود. قلبم تند تند میزد، ولی سعی کردم به خودم بگم که این فقط یه دیداره، هیچی بیشتر.
وقتی به برج ایفل رسیدم، غروب شده بود و آسمون داشت رنگهای قشنگی به خودش میگرفت. چند دقیقه اونجا منتظر موندم. قلبم از استرس نبود، از هیجان بود. هیجان دیدن دوباره ادرین.
بالاخره دیدمش که داشت میاومد سمتم. با همون لبخند همیشگیاش. انگار زمان وایساد. همینطور که داشتم نزدیک میشدم، یه حسی بهم میگفت که امروز قراره یه اتفاق متفاوت بیفته.
«سلام ادرین!» با صدایی که سعی کردم آروم باشه، سلام کردم.
اونم با همون صدای آروم همیشگی جواب داد: «سلام مرینت. ممنون که اومدی.»
همونجا کنار نردهها ایستادیم و به منظرهی پاریس نگاه کردیم. ولی من حس میکردم ادرین یه جورایی گرفته. یه چیزی تو صداش، تو نگاهش بود که انگار ناراحتش میکرد.
بعد یهو برگشت سمتم. «مرینت، باید یه چیزی بهت بگم.»
کنجکاو شدم. «چی شده؟»
و بعد حقیقت رو گفت. اینکه توی اتاق عمل، وقتی داشتم بیهوش میشدم، اون من رو بوسیده بود. صورتم داغ شد. اولش ساکت شدم. نمیدونستم چی باید بگم. ادرین هم ترسیده بود، انگار که منتظر بود من عصبانی بشم یا ناراحت.
ولی من… راستش رو بخوای، ناراحت نشدم. اون لحظه که داشتم بیهوش میشدم، حس مبهمی داشتم، یه جورایی انگار فهمیده بودم. و راستش رو بخوای… دوست داشتم. یه حس خوبی بهم داد. انگار یه اتفاق خاص بود، یه چیزی که فقط بین من و اون اتفاق افتاد.
با یه لبخند خیلی کمرنگ گفتم: «میدونم، ادرین. یه جورایی… حسش کرده بودم. ولی ناراحت نیستم. راستش رو بخوای… دوست داشتم.»
چشمهای ادرین برق زد. انگار یه وزنه سنگین از روی دوشش برداشته شد. «واقعاً؟»
«آره.» گفتم و شال گردنم رو که یکم جابجا شده بود، مرتب کردم. «یه اتفاق خاص بود.»
اونم گفت که بعد از اون روز همش به من فکر کرده. انگار که من یه «شروع تازه» براش بودم.
حس کردم باید یه کاری کنم. دستم رو دراز کردم و آروم دست ادرین رو گرفتم. گرم بود و محکم.
«منم همین حس رو دارم، ادرین.» گفتم و لبخندم پررنگتر شد. «یه شروع واقعی.»
تو همون لحظه، بالای برج ایفل، زیر آسمون رنگارنگ پاریس، حس کردم که این فقط یه شروع تازه نبود، یه شروع واقعی بود. یه شروع برای ما.

لباس مرینت