Your my love
راوی
تالار پذیرایی عمارت با نورپردازی ملایم و موسیقی کلاسیک آرامی که در فضا پخش میشد، آمادهی ورود مهمانان بود. مرینت، در لباس صورتی ماکسی آستین حلقهایاش که تا پایین پا میرسید و با آن صندلها و کیف دستی همرنگش، در آینه به خودش نگاه کرد. گردنبند و گوشوارههای نقرهاش به خوبی با پارچهی لباس درخشش ملایمی داشتند. حس غریبه بودن در این عمارت مجلل هنوز هم با او بود، اما امشب، این حس با اضطراب ناشی از حضور در جمعی که بسیاری از آنها با نقشههای مادربزرگ آدرین در ارتباط بودند، درآمیخته بود.
صدای آدرین او را به خود آورد: “آمادهای؟”
مرینت برگشت و آدرین را دید که با لباسی تیره و ظاهری آراسته، کنار در ایستاده بود. نگاهش برای لحظهای روی لباس مرینت مکث کرد، اما حرفی نزد. سکوت بینشان مثل همیشه سنگین بود، اما امشب، هر دو میدانستند که باید نقشی بازی کنند.
“فقط… مراقب باش چی میگی،” آدرین با صدایی آرام که فقط مرینت میشنید، گفت. “مادربزرگ همه جا حواسش هست.”
مرینت سر تکان داد. “میدونم.”
وقتی وارد جمع شدند، نگاههای کنجکاوی به سمت مرینت چرخید. او احساس میکرد زیر ذرهبین است. مادربزرگ آدرین، زنی باوقار و چشمانی نافذ، با لبخندی که به سختی میشد نیات پشت آن را خواند، به سمتشان آمد.
“مرینت عزیزم! چقدر خوشرنگ شدی امشب. این لباس رو خودت انتخاب کردی؟” لحن مادربزرگ دوستانه بود، اما مرینت حس کرد که پشت این تعریف، سوالی پنهان است.
“ممنونم، مادربزرگ. بله، خودم انتخاب کردم،” مرینت با لبخندی مودبانه پاسخ داد و سعی کرد اعتماد به نفسش را حفظ کند.
آدرین دستش را روی کمر مرینت گذاشت، حرکتی که شاید برای دیگران نشانهی نزدیکی بود، اما برای خودشان، نوعی حمایت پنهان محسوب میشد. او میدانست که مادربزرگ به دنبال هر نشانهای از اختلاف یا عدم هماهنگی بین آنهاست تا بتواند از آن سوء استفاده کند.
در طول مهمانی، مرینت و آدرین با مهمانان مختلفی صحبت کردند. هر لبخند، هر کلمه، هر نگاه، بخشی از نمایشی بود که برای فریب مادربزرگ و شاید برای یافتن راهی برای نجات خودشان طراحی شده بود. مرینت متوجه شد که نگاههای حسابگرانهی مادربزرگ، هیچگاه از او دور نمیشد. او داشت زیر نظر گرفته میشد.
در گوشهای از تالار، مردی با کت و شلوار خاکستری که قبلاً ندیده بود، با دقت به صحبتهای آدرین گوش میداد. آدرین به مرینت اشاره کرد که با او صحبت کند. وقتی مرینت به سمت مرد رفت، آدرین با عجله به سمت مادربزرگش رفت تا حواس او را پرت کند.
“سلام،” مرینت با لبخند به مرد گفت. “من مرینت هستم.”
مرد با لبخندی موذیانه پاسخ داد: “منم… دوست قدیمی خانواده. کارهای زیادی با مادربزرگ آدرین دارم.” نگاهش در اتاق چرخید و لحظهای روی آدرین که داشت با مادربزرگش صحبت میکرد، ثابت ماند. “به نظر میاد امروز روز مهمی برای نقشههای مادربزرگه.”
مرینت حس کرد قلبش فرو ریخت. آیا این مرد بخشی از نقشهی مادربزرگ بود؟ یا شاید… متحدی ناخواسته؟
همهمه مهمانی برای لحظهای فروکش کرد. صدای یکی از عکاسان، که به وضوح بلندتر از بقیه بود، در فضا طنین انداخت: «عالیه! فقط یه آغوش دیگه و بعد یه بوسه کوتاه! این عکسها باید خاطرهانگیز بشن!»
مرینت احساس کرد صورتش داغ شد. نگاهش ناخودآگاه به سمت آدرین کشیده شد. او هم انگار شوکه شده بود، اما سریعاً خود را جمع و جور کرد. این همان نمایشی بود که مادربزرگ میخواست ببیند. اما این بار، قضیه فقط نمایش نبود. در میان این نگاههای خیره و فلشهای دوربین، چیزی بین مرینت و آدرین تغییر کرد.
آدرین قدمی به سمت مرینت برداشت. چشمانش که به طور معمول پر از تردید بود، حالا با ترکیبی از نیاز و شاید کمی سرکشی میدرخشید. او به آرامی دستش را دراز کرد و گونهی مرینت را لمس کرد. مرینت نفسش را حبس کرد. لمس او، هرچند کوتاه، اما گرم و واقعی بود، برخلاف تمام سردیها و جدیتهایی که در روزهای اخیر تجربه کرده بود.
“مرینت…” آدرین با صدایی که کمی میلرزید، زمزمه کرد، انگار که میخواست مطمئن شود این لحظه واقعی است.
مرینت، تحت تاثیر نگاه آدرین و فشاری که از سوی عکاسان و مهمانان حس میکرد، سرش را کمی بالا برد. لبهایشان به هم نزدیک شد. در آن لحظهی کوتاه، تمام هیاهوی مهمانی، تمام نقشهها و دسیسهها، رنگ باخت. فقط آنها بودند و یکدیگر.
بوسه کوتاه بود، اما پر از احساسات ناگفته. حس رهایی از انتظارات، حس جستجو برای آرامش در وجود دیگری، و شاید، ذرهای عشق که در میان تمام این اجبارها جوانه زده بود. وقتی لبهایشان از هم جدا شد، مرینت احساس کرد که ستون فقراتش از هیجان و سردرگمی به لرزه افتاده است.
عکاسها با رضایت فریاد زدند: «فوقالعاده! همین کافیه!»
آدرین دستش را از روی گونهی مرینت برنداشت. نگاهش دیگر آن حالت سردرگمی را نداشت، بلکه اطمینان و شاید کمی شیطنت در آن دیده میشد. “به نظر میاد مادربزرگ از این نمایش راضی باشه،” او با لبخندی کمرنگ گفت.
مرینت هنوز در شوک آن لحظه بود. “اما… آدرین…”
“فقط نمایش بود، مرینت،” آدرین دوباره تکرار کرد، اما این بار صدایش کمی متفاوت بود. “فقط نمایش.”
او دست مرینت را گرفت و او را به سمت گروهی از مهمانان که مادربزرگشان در میان آنها بود، هدایت کرد.
مرینت هنوز نمیدانست این بوسه چه معنایی داشت. آیا واقعاً فقط یک نمایش بود، یا چیزی عمیقتر در پس آن نهفته بود؟ نگاهش دوباره به سمت مرد مرموز در گوشهی تالار افتاد. او داشت با لبخندی معنیدار، تماشایشان میکرد.

لباس مرینت