Your my love 

از زبان مرینت:

تالار عقد، پر از شکوه و زرق و برق بود، اما برای من، شبیه یک زندان مجلل بود. لباس عروسی سفید و سنگین، که قرار بود نماد شروعی نو باشد، حالا حس سنگینی باری گران را بر دوشم داشت. هر چهره‌ای که در میان مهمانان می‌دیدم، انگار با نگاهی قضاوت‌گرانه به من خیره شده بود. برخی با کنجکاوی، برخی با ترحم، و برخی دیگر… با حس پیروزی.

دست‌هایم یخ کرده بود. در دستم، حلقه طلایی ساده‌ای را که قرار بود نماد پیمان من و آدرین شود، لمس می‌کردم. این حلقه، نه نماد عشق، بلکه نماد یک معامله بود. نماد شجاعت اجباری من برای حفظ خانواده‌ام.

آدرین کنارم ایستاده بود. چهره‌اش آرام به نظر می‌رسید، اما در چشمانش، گویی طوفانی در جریان بود. نگاهش گاهی با نگاه من تلاقی می‌کرد، و در آن لحظات کوتاه، می‌توانستم غمی عمیق و ناگفته را در نگاهش ببینم. آیا او هم مثل من، در این بازی، قربانی بود؟

کشیش شروع به خواندن خطبه کرد. کلماتش در گوشم پیچیدند، اما انگار متعلق به دنیای دیگری بودند. دنیایی که در آن عشق و احترام حرف اول را می‌زد. اینجا، همه چیز فقط یک نمایش بود. یک بازی قدرت.

وقتی نوبت به تبادل حلقه‌ها رسید، قلبم به شدت می‌تپید. آدرین حلقه را در دستم گذاشت. حس سرد فلز بر انگشتم، مثل مُهری بود بر سرنوشت من. سپس نوبت من شد. با لرزشی که سعی کردم پنهان کنم، حلقه را در انگشت آدرین کردم. انگشتانمان برای لحظه‌ای کوتاه به هم برخورد کرد. در آن لحظه، گویی تمام ناگفته‌هایمان، تمام تردیدها و امیدهایمان، در سکوت رد و بدل شد.

کشیش: (با صدایی بلند) اکنون اعلام می‌کنم که شما زن و شوهر هستید. می‌توانید عروس را ببوسید.

نگاه‌ها به سمت ما برگشت. آدرین به آرامی به سمتم چرخید. صورتش کمی نزدیک‌تر شد. لب‌هایمان برای لحظه‌ای کوتاه و کاملاً رسمی به هم برخورد کرد. یک بوسه کوتاه، سرد و بدون هیچ احساسی. فقط برای تکمیل نمایش.

از زبان آدرین:

این مراسم، شبیه کابوس بود. دیدن مرینت در لباس عروس، با آن لبخند اجباری بر لب، قلبم را به درد می‌آورد. او مجبور شده بود این بازی را بپذیرد، و من… من عامل اصلی این اجبار بودم.

وقتی حلقه را به دستش کردم، حس کردم زنجیری نامرئی دور گردنم افتاد. این حلقه، نماد تعهد من به مادربزرگم بود، نه به مرینت. وقتی او حلقه را به دستم کرد، احساس کردم که یک قدم دیگر به سمت هدفی که مادربزرگم تعیین کرده بود، نزدیک شده‌ایم. اما این پیروزی نبود، بلکه سقوطی بود عمیق‌تر.

بوسه رسمی، سردترین لحظه زندگی‌ام بود. هیچ حسی در آن نبود، جز تلخی اجبار و پشیمانی. می‌خواستم فریاد بزنم، این نمایش را به هم بزنم، اما می‌دانستم که این کار فقط وضعیت را بدتر می‌کند. مرینت جان خانواده‌اش را به خطر انداخته بود، و من… من باید این بار را به دوش می‌کشیدم.

آدرین: (در ذهنش) باید یه راهی پیدا کنم. باید مرینت رو از این وضعیت نجات بدم. این ازدواج، این معامله، فقط باید موقتی باشه. باید یه جوری مادر بزرگم رو دور بزنم و در عین حال، مرینت رو هم از این تهدید نجات بدم.

از زبان مادربزرگ اگرست:

(در گوشه‌ای از سالن ایستاده بود و با رضایتی سرد، مراسم را تماشا می‌کرد.)

مادربزرگ اگرست: (در ذهنش) خوب شد. این بود که من می‌خواستم. حالا که به خانواده ما پیوسته، دیگر راه فراری ندارد. این دختر، مهره‌ی مفیدی در بازی من خواهد بود. هم برای اگرست، و هم برای اطمینان از وفاداری آدرین.