Your my love 

از زبان مرینت:

خیابان‌های پاریس، که همیشه برایم تداعی‌گر زیبایی و رویا بودند، حالا حس خفقان‌آوری داشتند. پس از خروج از عمارت اگرست، هر سایه‌ای، هر چهره‌ی ناآشنایی، برایم شبیه یک تهدید بود. دلشوره و اضطراب تمام وجودم را فرا گرفته بود. حرف‌های آن دو مرد، با آن لحن سرد و بی‌رحم، مثل زهر در گوشم می‌پیچید: «پدر و مادرت در پاریس تنها هستند… خطرناک است… مواظب باش چه تصمیمی می‌گیری.»

حالا دیگر فقط رؤیای حرفه‌ای من در خطر نبود. جان عزیزانم، خانواده‌ام، هدف این بازی کثیف شده بود. چطور می‌توانستم با خیال راحت به رویاهایم فکر کنم، وقتی کابوس جان پدر و مادرم، هر لحظه بالای سرم سایه افکنده بود؟

با قلبی لرزان، از کافه قدیمی‌ام گذشتم و به سمت آدرین رفتم. او در کافه‌ای لوکس و پر زرق و برق، پشت میزی شیشه‌ای انتظارم را می‌کشید. نور ملایم لوسترها، چهره‌ی رنگ‌پریده و نگرانش را روشن‌تر می‌کرد. او تنها کسی بود که می‌توانست در این طوفان، پناهگاهم باشد. اما آیا می‌توانستم به او اعتماد کنم؟ آیا او واقعاً از تمام این بازی خبر داشت؟

با قدم‌هایی سنگین، به سمت میزش رفتم. لبخندی تلخ و اجباری بر لب داشتم.

آدرین: (با دیدن مرینت، با عجله از جا برخاست و با نگرانی پرسید) مرینت! خدا رو شکر. حالت خوبه؟ من… من متاسفم. مادربزرگم… اون واقعاً…

با دست اشاره کردم که بنشیند. دیگر توان توضیح دادن نداشتم.

مرینت: (با صدایی گرفته و لرزان) آدرین… من… من حق با تو بود. مادربزرگت درست می‌گوید.

چشمان آدرین از تعجب گشاد شد.

آدرین: چی؟ مرینت، داری چی می‌گی؟ شوخی می‌کنی، درسته؟

مرینت: (نگاهم را از او گرفتم و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شدم) کاش شوخی بود، آدرین. اما نیست. من… من باید این کار را قبول کنم.

آدرین: (با ناباوری) نه! مرینت، هرگز! من نمی‌گذاره! اون… اون با تو چه کار کرده؟ چی بهت گفته؟

لحظه‌ای تردید کردم. چطور می‌توانستم واقعیت را به او بگویم؟ چطور می‌توانستم بگویم که جان پدر و مادرم در خطر است؟ آیا این فقط بار سنگین‌تری بر دوش او نمی‌گذاشت؟

مرینت: (با صدایی آهسته و بغض‌آلود) اون… فقط گفت که اگر بخواهم در اگرست طراحی کنم، باید با تو ازدواج کنم. گفت این تنها راهه… وگرنه…

سکوت کردم. نمی‌توانستم ادامه دهم.

آدرین: وگرنه چی، مرینت؟ بگو!

مرینت: (با چشمان پر از اشک، به او نگاه کردم) وگرنه… ممکن است اتفاقات بدی برای… برای خانواده‌ام بیفتد.

این را که گفتم، آدرین بهت‌زده شد. به نظر می‌رسید تازه متوجه عمق فاجعه شده است.

آدرین: (با خشم و درماندگی) مادربزرگ! این دیگه آخرشه! تهدید؟ مرگ؟ اون چطور جرأت کرده؟!

او با دست مشت شده بر میز کوبید.

آدرین: مرینت، هیچ‌چیز ارزش این را ندارد که جان خانواده‌ات را به خطر بیندازی. ما راه دیگری پیدا می‌کنیم. من با مادربزرگ حرف می‌زنم. بهش اجازه نمی‌دم همچین کاری بکنه.

مرینت: (با لبخندی تلخ و لرزان) آدرین، تو هنوز مادربزرگت را نمی‌شناسی. او قدرتمند است. و وقتی پای منافع اگرست وسط باشد، هیچ رحمی ندارد. من… من نمی‌توانم ریسک کنم. من باید این پیشنهاد را قبول کنم. فقط… فقط به خاطر خانواده‌ام.

آدرین: (با درماندگی) مرینت، این ازدواج… این فقط یک معامله است. من نمی‌خوام تو فقط به خاطر من یا اگرست…

مرینت: (حرفش را قطع کردم) می‌دانم. این فقط یک معامله است. اما… شاید بتوانیم از این معامله به نفع خودمان استفاده کنیم. شاید بتوانیم… این موقعیت را به فرصتی تبدیل کنیم.

به چشمان آدرین نگاه کردم، سعی کردم او را متقاعد کنم.

مرینت: من رؤیایم را از دست نمی‌دهم، آدرین. و تو هم نباید رؤیایت را از دست بدهی. ما با هم، می‌توانیم این بازی را ببریم. فقط… فقط باید نقشه‌مان را عوض کنیم.

چند لحظه سکوت بینمان حاکم شد. آدرین با چهره‌ای درهم، به من خیره شده بود. گویی داشت تلاش می‌کرد تا تصمیم من و این وضعیت غیرمنتظره را درک کند.

آدرین: (با صدایی آرام و جدی) باشه، مرینت. اگر این تصمیم توست، من کنارت هستم. ولی این معامله، فقط و فقط تا زمانی که بتونیم از شرش خلاص بشیم، ادامه داره. و بعدش… بعدش تو به رؤیای خودت می‌رسی و من هم به…

کمی مکث کرد.

آدرین: … و بعدش همه‌چیز درست می‌شه. قول می‌دم.

لبخند تلخی بر لبم نشست. قول او، تنها چیزی بود که در آن لحظه می‌توانستم به آن دل خوش کنم. لبخندی اجباری بر لب داشتم، اما درونم، جنگی تازه آغاز شده بود. جنگی برای بقا، برای رسیدن به رؤیا، و برای خلاصی از این قفس طلایی.

از زبان آدرین:

وقتی مرینت قبول کرد، احساس کردم دنیا روی سرم خراب شد. نه از سر شادی، بلکه از حس عمیق ناتوانی و گناه. او مجبور شده بود برای حفظ جان خانواده‌اش، رؤیای خودش را فدا کند. و من… من فقط تماشاگر بودم.

وقتی مرینت از تهدید خانواده‌اش گفت، خشم تمام وجودم را فرا گرفت. مادربزرگم همیشه قدرتمند و بی‌رحم بود، اما این بار از حد گذرانده بود. او نه تنها رؤیای مرینت را نشانه گرفته بود، بلکه جان عزیزانش را نیز تهدید می‌کرد.

آدرین: (در ذهنش) باید یه راهی پیدا کنم. باید مرینت رو از این وضعیت نجات بدم. این ازدواج، این معامله، فقط باید موقتی باشه. باید یه جوری مادر بزرگم رو دور بزنم و در عین حال، مرینت رو هم از این تهدید نجات بدم. این خیلی پیچیده‌تر از چیزیه که فکر می‌کردم.

 

مرینت با پذیرش شرط ازدواج، جان خانواده‌اش را نجات داد، اما رؤیای حرفه‌ای‌اش را در هاله‌ای از اجبار و معامله قرار داد. آدرین در کنار مرینت ایستاده، اما با عذاب وجدان و نقشه پنهانی برای یافتن راهی برای نجات هر دو از این وضعیت. آیا این همکاری اجباری، منجر به کشف حقیقت یا اتحاد بیشتر بین آن‌ها خواهد شد؟ و مادربزرگ اگرست، آیا به خواسته‌اش می‌رسد یا بازی پیچیده‌تر از آن چیزی خواهد شد که او فکر می‌کند؟

نظر شما درباره این ادامه چیه؟ چطور دوست دارید آدرین سعی کنه مادر بزرگش رو دور بزنه و مرینت رو نجات بده

جواب بدید