ارزوی بی‌پایان

ارزوی بی‌پایان 

مرینت

چشم‌هام رو به آرومی باز کردم. یه نور ملایم اذیتم می‌کرد. سعی کردم تکون بخورم، ولی بدنم هنوز یه کم سنگین بود. پرستار کنارم بود و با لبخند بهم گفت که به هوش اومدم و همه چی خوب پیش رفته. اولین چیزی که به ذهنم رسید، دماغمو بود. آروم بهش دست زدم. حس می‌کردم یه کم ورم داره، ولی در کل، یه حس خوبی بهم می‌داد. خوشگل شده بود!

بعد از اینکه چند دقیقه دیگه استراحت کردم و حالم بهتر شد، پرستار کمکم کرد تا روی صندلی بشینم.

پرستار برگه حساب رو آورد. سریع پول رو آماده کردم و به سمت صندوق رفتم تا حساب کنم. همین که داشتم از مطب خارج می‌شدم، دکتر - همون دکتر با چشم‌های سبز و موهای طلایی که واقعاً جذاب بود - از اتاقش بیرون اومد.

یه لبخند بهم زد و گفت: “امیدوارم از نتیجه راضی باشی. مراقب خودت باش.”

بعد یه لحظه مکث کرد و یه کارت کوچیک بهم داد. روش نوشته شده بود: “ادرین - دکتر جراح پلاستیک. شماره تماس: …”

یه لحظه تعجب کردم، ولی بعد لبخند زدم. خب، چرا که نه؟ با دماغ خوشگل جدیدم، حس می‌کردم یه شروع تازه دارم. اون شمارش رو توی جیبم گذاشتم و گفتم: “حتماً، ممنونم دکتر.”

وقتی از مطب اومدم بیرون و سوار ماشینم شدم، به اون کارت نگاه کردم. یه حس هیجان‌انگیز بهم دست داد. به عنوان دوست‌پسر، قبولش کردم. حس می‌کردم این یه شروع جدیده… هم برای صورتم، هم برای زندگیم.

ادرین

بعد از اینکه مرینت رفت، یه حس عجیبی داشتم. اون بوسه توی اتاق عمل، یه لحظه غیرحرفه‌ای بود، اما نمی‌تونستم انکار کنم که یه جرقه‌ای بینمون زده بود. کارت رو بهش دادم، بیشتر برای اینکه یه بهونه برای تماس‌های بعدی داشته باشم.

بعد از اینکه کارهای مطب تموم شد و آخرین بیمار رو راهی کردم، خسته از مطب خارج شدم. خونه منتظرم بودن. همین که وارد شدم، صدای خنده و صحبت اومد. مامان، بابا و لایلا، دخترخاله فضولم که همیشه انگار یه چشمش به زندگی منه، دور میز ناهارخوری جمع شده بودن و مشغول خوردن ناهار بودن.

“اوه، ادرین! بالاخره اومدی!” مامان با لبخند گفت. “بیا بشین، ناهارت رو بخور.”

لایلا با یه لبخند مرموز نگاهش رو بهم دوخت و گفت: “خب، امروز چه خبر؟ بیمار جدید داشتی؟” لحنش یه جوری بود که انگار می‌دونست یه چیزی شده.

نشستم و شروع به خوردن کردم، سعی می‌کردم تمرکزم رو روی غذا بذارم و به اون اتفاق توی اتاق عمل فکر نکنم. ولی تصویر لب‌های مرینت و اون حس لحظه‌ای، مدام ذهنم رو درگیر می‌کرد.

“یه بیمار داشتم… عمل بینی بود.” جواب دادم و سعی کردم عادی باشم.

بابا گفت: “خوبه که. مطمئنم کار تو همیشه عالیه.”

لایلا اما ول‌کن نبود: “واقعاً؟ پس حتماً خیلی خوشگل شده! کی بود؟”

یه نفس عمیق کشیدم. “یه آشنا بود…” جواب سر بسته دادم و سعی کردم بحث رو عوض کنم. “شماها چطور بودین؟ روز خوبی داشتین؟”

لایلا با چشم‌های گرد شده بهم زل زد، انگار می‌خواست جواب واقعی رو از تو چشم‌هام بخونه. ولی من فقط لبخند زدم و سعی کردم حالت چهره‌ام رو کنترل کنم. هنوز خیلی زود بود که کسی از ماجرا بفهمه.