ارزوی بی پایان

شروع رمان ارزوی بی پایان پارت ای طولانی می دم

 

مرینت

صدای زنگ ساعت لعنتی دوباره مغزم رو به لرزه درآورد. چشمام رو به زور باز کردم و اولین چیزی که دیدم، سقف اتاقم بود. یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم از سنگینی پلکهام خلاص بشم. امروز روز موعود بود. روزی که قرار بود چهره‌ام رو کمی تغییر بدم.

سرم رو از بالش بیرون آوردم و به ساعت نگاه کردم. هنوز وقت داشتم. بلند شدم و به سمت حموم رفتم. یه دوش ده دقیقه‌ای گرفتم تا شاید کمی سرحال‌تر بشم. آب ولرم که روی بدنم می‌ریخت، یه جور آرامش عجیبی داشت. وقتی بیرون اومدم، خودم رو توی آینه نگاه کردم. همین‌طوری که بودم هم خوب بودم، ولی خب… یه کم وسواس داشتم دیگه.

با حوله موهام رو خشک کردم و رفتم پایین. بوی پنکیک و قهوه توی خونه پیچیده بود. مامان، بابا و لوکا، داداشم، سر میز صبحانه نشسته بودن و مشغول خوردن بودن.

«صبح بخیر مامان، صبح بخیر بابا، صبح بخیر لوکا.»

مامان با لبخند بهم نگاه کرد و گفت: «صبح بخیر عزیزم. بیا بشین صبحونه بخور. امروز روز مهمه، باید جون داشته باشی برای عمل. ان‌شاءالله که کارت خوب پیش بره.»

لوکا هم سرش رو تکون داد و گفت: «آره مرینت. قوی باش! ولی نگران نباش، دماغت که خوبه. فقط داری یه کوچولو عوضش می‌کنی.»

لبخندی زدم و سر میز نشستم. اول صبح، همین حرف‌های ساده‌ی خانواده کافی بود تا یه کم از استرسم کم بشه. یه صبحونه‌ی مفصل خوردم و بعدش آماده شدم تا راهی بیمارستان بشم.

 

بعد از صبحانه، برگشتم اتاقم تا لباس بپوشم. یه شلوار بگ سفید انتخاب کردم که خیلی راحت بود و حس خوبی بهم می‌داد. روش یه تاپ سفید ساده پوشیدم. بعد، یه شومیز یاسی رنگ که پارچه‌اش خیلی لطیف بود رو روی تاپم انداختم. رنگ یاسی همیشه بهم حس آرامش می‌داد و برای امروز، انتخاب خوبی بود.

کیفم رو هم از بین کیف‌های یاسی‌رنگم انتخاب کردم. یه کیف دستی کوچیک که فقط وسایل ضروری مثل موبایل، کیف پول و یه رژ لب رو توش جا می‌داد.

آخرین کارم این بود که عینک آفتابی رو گذاشتم روی موهام. همیشه دوست داشتم اینجوری ازش استفاده کنم، انگار یه اکسسوری اضافی روی موهام بود. یه نگاه به خودم توی آینه انداختم. آرایش ملیح و طبیعی‌ای کرده بودم؛ فقط کمی کرم مرطوب‌کننده، رژ گونه‌ی کمرنگ و برق لب. می‌خواستم همین‌طوری که هستم، طبیعی و ساده باشم.

یه نفس عمیق دیگه کشیدم. آماده بودم.

 

سوار ماشینم شدم و توی دلم یه ورد خوندم تا این استرس لعنتی رو از خودم دور کنم. مسیر مطب زیبایی، مسیر آشنایی بود، ولی امروز انگار همه چیز یه کم فرق داشت. آهنگ مورد علاقه‌م رو گذاشتم و سعی کردم تمرکز کنم روی موسیقی، نه اتفاقی که قرار بود بیفته.

وقتی رسیدم، ماشین رو پارک کردم و نفس عمیقی کشیدم. وارد مطب شدم. فضای مطب خیلی شیک و مدرن بود. بوی ملایمی از عطر گل توی فضا پیچیده بود. منشی با لبخند بهم خوش‌آمد گفت و بعد از اینکه اسمم رو صدا زد، راهنماییم کرد به سمت اتاق معاینه.

دکتر وارد اتاق شد. یه مرد بود، و باید اعتراف کنم که انصافاً خیلی جیگر بود! چشم‌های سبز درشت و موهای طلایی که توی نور ملایم اتاق می‌درخشید. با یه لبخند مهربون و صدای آروم شروع کرد به توضیح دادن مراحل عمل. همه چی رو با دقت گوش دادم، ولی ذهنم هنوز کمی آشفته بود.

وقتی همه چیز آماده شد، روی تخت معاینه دراز کشیدم. دکتر بهم گفت که ممکنه کمی احساس سرما کنم و بعد… یه سوزش خفیف توی بازوم حس کردم. کم‌کم پلکهام سنگین شد و سیاهی مطلق همه جا رو گرفت. آخرین چیزی که حس کردم، صدای آروم دکتر بود که می‌گفت: «همه چی خوب پیش میره…» و بعد… بیهوش شدم.

 

توی اتاق معاینه بودم و داشتم آخرین جزئیات رو برای مرینت توضیح می‌دادم. زیبایی‌اش واقعاً چشمگیر بود؛ موهای زمردی و چشم‌های آبی عمیقش، همراه با اون لب‌های سرخی که مثل یه یاقوت می‌درخشید. قرار بود عمل جراحی زیبایی بینی انجام بده و من هم طبق روال، مراحل رو براش شرح دادم.

وقتی زمان بیهوشی رسید، مرینت رو روی تخت معاینه دراز کشیدم. پرستار در حال آماده‌سازی وسایل بود و من هم با دقت به مانیتورها نگاه می‌کردم. وقتی ماده بیهوشی تزریق شد، دیدم که پلک‌هاش کم‌کم سنگین شد و نفس‌هاش عمیق‌تر. توی اون لحظه که داشت به خواب عمیق فرو می‌رفت، یه لحظه حس کردم یه نیروی غیرقابل مقاومتی من رو به سمتش می‌کشه.

چشمم به لب‌های سرخش افتاد که حالا دیگه هیچ حرکتی نداشت و کاملاً بی‌حرکت به نظر می‌رسید. یه لحظه تردید کردم، ولی بعد بدون اینکه زیاد فکر کنم، خم شدم و خیلی سریع، لبم رو به لب‌هاش چسبوندم. یه بوسه کوتاه و غیرمنتظره. حس سردی لب‌هاش رو برای کسری از ثانیه حس کردم. سریع عقب کشیدم و برگشتم به حالت عادی، در حالی که پرستار داشت کارش رو انجام می‌داد. سعی کردم هیچ نشونه‌ای از اون کار از خودم بروز ندم و تمرکزم رو روی مانیتورها گذاشتم.

بعد از اینکه از بیهوش شدن کامل مرینت مطمئن شدم، شروع به انجام جراحی کردم. در تمام طول عمل، تصویر اون لحظه کوتاه و بوسه روی لب‌های بی‌حرکتش توی ذهنم تکرار می‌شد.

___________________________________________________________________________________________

اینم از این امیدوارم خوشتون بیاد