Your my love 

از زبان مرینت:

جهان در اطرافم انگار متوقف شده بود. کلمات مادربزرگ آدرین مثل پتک بر سرم کوبیده می‌شدند: «زن عقدی آدرین شوی». رنگ آبی لباس طرحم، که تا چند لحظه پیش نماد امید و آینده بود، حالا انگار رنگ غم و ناامیدی به خود گرفته بود. نفسم در سینه حبس شده بود. نگاهم به آدرین افتاد. صورتش رنگ پریده بود و چشمانش پر از تردید و شاید… گناه؟ انگار او هم انتظار چنین پیشنهادی را نداشت.

سرم را به آرامی بالا آوردم و مستقیم به چشمان سرد و مصمم مادربزرگ آدرین خیره شدم. تمام حرفه‌ای‌گری، تمام شور و اشتیاق من برای طراحی، در یک لحظه با این پیشنهاد ناگهانی و تحقیرآمیز، زیر سوال رفته بود. آیا این بود بهای رسیدن به رؤیاهایم؟

مرینت: (با صدایی که سعی می‌کردم محکم باشد، اما لرزش خفیفی در آن بود) خانم اگرست… من… من به اینجا آمدم تا طرح‌هایم را به عنوان یک طراح ارائه دهم. من به توانایی‌های خودم و به دیدگاه آدرین برای آینده‌ی اگرست ایمان دارم. این پیشنهاد شما… توهین‌آمیز است. و من هرگز، هرگز برای رسیدن به اهداف حرفه‌ای‌ام، خودم را به کسی نفروخته‌ام.

نفسی عمیق کشیدم و سعی کردم آرامشم را حفظ کنم.

مرینت: من برای این پروژه آمده‌ام، نه برای زندگی شخصی شما. اگر قرار است طرح من بر اساس توانایی و پتانسیلش قضاوت شود، من آماده‌ام تا تمام سختی‌ها را به جان بخرم. اما اگر قرار است این پروژه وسیله‌ای باشد برای… ازدواج من با آدرین، من این را قبول نمی‌کنم. من اینجا هستم تا نام خودم را در دنیای مد بسازم، نه اینکه به عنوان همسر کسی وارد این صنعت شوم.

نگاهم را به سمت آدرین گرداندم. انتظار داشتم او حرفی بزند، از من دفاع کند، یا حداقل واکنشی نشان دهد. اما او فقط با سکوت، شاهد این جدال بود. این سکوت، تلخ‌تر از هر کلامی بود.

آدرین: (با صدایی گرفته و گرفته) مادربزرگ… این… این حرف از کجا آمد؟ مرینت یک طراح برجسته است و ایده‌هایش ارزش سرمایه‌گذاری دارند. ما نباید…

مادربزرگ اگرست: (حرف آدرین را قطع کرد) آدرین، تو هنوز جوان و احساساتی هستی. من سال‌هاست که در این تجارت هستم. می‌دانم چه چیزی یک پروژه را موفق می‌کند و چه چیزی آن را به شکست می‌کشاند. و در این مورد خاص، چیزی که شکست را تضمین می‌کند، مقاومت هیئت مدیره و وضعیت مالی حساس شرکت است. این طرح به حمایت بی‌قید و شرط نیاز دارد، و من تنها کسی هستم که می‌توانم آن را فراهم کنم. اما این حمایت، بهای خودش را دارد.

او دوباره به مرینت نگاه کرد.

مادربزرگ اگرست: خانم دوپن چنگ، فکر کن. آیا واقعاً فکر می‌کنی با یک طرح زیبا، می‌توانی تمام کوه‌های مقاومت را جابجا کنی؟ دنیای واقعی مد، دنیای بازی‌های سیاسی و معاملات قدرت است. ازدواج با آدرین، یعنی ورود به قلب این خانواده و کسب قدرت لازم برای اجرای ایده‌هایت. فکر کن، این تنها راه واقعی است.

مرینت با چشمانی پر از خشم و ناامیدی، به مادربزرگ نگاه کرد. سپس نگاهش را به آدرین دوخت.

مرینت: (با صدایی که دیگر هیچ لرزشی نداشت، بلکه قاطع و برنده بود) ممنونم خانم اگرست. ممنونم آدرین. اما من راه خودم را انتخاب می‌کنم. من نیازی به این نوع «حمایت» ندارم. من فقط به توانایی خودم و به فرصتی که آدرین به من داد، ایمان دارم. اگر طرح من به اندازه‌ی کافی خوب باشد، خودش حرف خواهد زد. اگر هم نه… حداقل من با شرافتم بازی نکرده‌ام.

بدون اینکه منتظر واکنش دیگری بماند، مرینت با وقار از اتاق بیرون رفت. در راه خروج، نگاه کوتاهی به آدرین انداخت. در چشمان او، چیزی شبیه به حسرت و شاید… پشیمانی دید. اما این کافی نبود.

از زبان آدرین:

وقتی مرینت از اتاق خارج شد، احساس کردم بخشی از وجودم همراه او رفت. حرف‌های مادربزرگم، هرچند ریشه در تجربه‌ی او داشت، اما تلخ و بیرحمانه بود. مرینت درست می‌گفت. این پیشنهاد، توهین به کار و استعداد او بود. و سکوت من… بدترین اشتباه بود. من باید از او دفاع می‌کردم، نه اینکه اجازه دهم چنین حرف‌هایی را بشنود.

آدرین: (با صدایی که از خشم و ناراحتی می‌لرزید) مادربزرگ! این دیگر از حد گذشت! مرینت یک طراح با استعداد است و نباید با او این‌طور رفتار شود. من از ایده‌های او حمایت می‌کنم، نه از… از این معاملات.

مادربزرگ اگرست: (با خونسردی) آدرین، تو هنوز معنی قدرت را در این خانواده نمی‌فهمی. اگر می‌خواهی شرکت را نجات دهی و رؤیاهایت را به واقعیت تبدیل کنی، باید واقع‌بین باشی. گاهی اوقات، بزرگترین قمارها، بزرگترین پیروزی‌ها را به همراه دارند. و این قمار، ارزشش را دارد.

او از جا برخاست و به سمت پنجره رفت، و به منظره‌ی شهر دوخت.

مادربزرگ اگرست: اگر خانم دوپن چنگ واقعاً به این پروژه و به تو علاقه دارد، راهش را پیدا خواهد کرد. اما اگر این پیشنهاد را رد کند، یعنی هیچ‌وقت آماده‌ی پذیرش مسئولیت‌های واقعی نبوده است. حالا، برو و با او صحبت کن. ببین آیا او حاضر است برای آینده‌اش، قمار کند یا نه.

 

آدرین با احساس گناهی سنگین، به سمت در اتاق رفت. می‌دانست که باید مرینت را پیدا کند