Your my love
سلام امدم با پارت دو رمانم حمایت یادتون نره
از زبان مرینت:
وقتی کارگاه رو جمع میکنم، گوشیام لرزش خفیفی دارد. پیام از طرف دانشگاه هنر پاریسه؛ همون جایی که همیشه آرزو داشتم توش درس بخونم. «مهلت پرداخت شهریه تا پنج روز دیگر.» لحظهای چشمهام روی صفحه خشک میشود. پنج روز… پنج روز برای پولی که حتی نصفش هم پسانداز نکردهام.
صدای کشیده شدن کرکرهی مغازه میآید. مامان از پشت دخل میگوید: «فردا با مشتری جدید قرار دارم. اگر سفارش خوبی بده، شاید بتونیم قسط این ماه رو راحتتر بدیم.» لبخند میزنم، اما درونم پُر از آشوب است. رؤیاهایم، مثل طرحهایی که نیمهکاره روی میز رها شدهاند، انگار همیشه یک قدم عقبتر از واقعیت میمانند.
کیفم را برمیدارم و بیرون میروم. باد سرد عصرگاهی موهام را به صورتم میچسباند و من به نورهای شهر نگاه میکنم. به اینکه شاید یک جایی در همین خیابانها، آیندهی من هم منتظر باشد.
از زبان آدرین:
وقتی از استودیو بیرون میآیم، گوشیام پشت سر هم میلرزد. پیامهای مدیر برنامه، دستیار، و البته پدر. همه دربارهی جلسهی فردا با هیئتمدیره. «حضور اجباری است.» «میخواهند دربارهی قرارداد جدیدت صحبت کنند.» یک پیام هم از پدر: «وقت تلف نکن.»
آسمان شب صاف است اما درونم سنگین. راننده در را برایم باز میکند، اما دلم نمیخواهد سوار شوم. چند ثانیه کنار خیابان میایستم تا هوای آزاد بخورم. مردم عادی رد میشوند، میخندند، خرید میکنند… آزادیشان عجیب برایم حسرتبرانگیز است.
قدم میزنم. محافظم آهسته پشت سرم میآید ولی دخالت نمیکند. صد متری جلوتر، مغازههای کوچک محلهی قدیمی روشناند. بوی نان تازه و پارچهی نو در هوا پیچیده. توقف میکنم… چرا؟ نمیدانم، فقط حس میکنم اینجا از آن دنیای تجملی من واقعیتر است.
نگاهم روی کارگاه کوچکی میافتد که چراغش هنوز روشن است. تابلوی کوچکی بالای در آویزان است: «خیاطی دوپن». پرده نیمهکشیده است اما از لابهلای شیشه، میشود میز کار شلوغ و چند طرح نصفه را دید.
نمیدانم چرا نزدیکتر میروم. شاید چون مدتهاست جایی را ندیدهام که اینقدر بیادعا اما زنده باشد.