پارت دو تک پارتی

از زبان مرینت:

استانبول! همین که اسمش رو می‌شنیدم، قلبم تندتر می‌زد. سفر مدرسه‌مون به این شهر جادویی، مثل یه رؤیا بود که داشت واقعی می‌شد. کیفم رو محکم بغل کرده بودم و سعی می‌کردم جلوی سرخ شدنم رو بگیرم وقتی چشمم به آدرین افتاد. اون با همون لبخند همیشگی‌اش داشت با نینو حرف می‌زد، ولی من حس می‌کردم گاهی نگاهش به سمت من کشیده می‌شه.

“مرینت، حواست کجاست؟” آلیا با شیطنت بهم ضربه زد. “داری به آدرین خیره می‌شی ها!”

صورتم داغ شد. “نه! اصلاً اینطور نیست!” سعی کردم عادی باشم، ولی می‌دونستم که لو رفتم.

وقتی از هواپیما پیاده شدیم و هوای مطبوع استانبول صورتمون رو نوازش داد، انگار همه چیز زیباتر شد. صدای مرغ‌های دریایی، بوی دریا، و منظره‌ی خیره‌کننده تنگه بسفر… واقعاً نفس‌گیر بود. معلم‌ها ما رو به سمت هتل راهنمایی کردن. اتاق من و آلیا نزدیک اتاق آدرین و نینو بود. همین نزدیکی کافی بود تا هیجانم دوچندان بشه.

اولین بازدید ما از بازار بزرگ بود. یک دنیای هزار رنگ و بو! فرش‌های دستباف، فانوس‌های رنگی، ادویه‌های خوشبو، و صدای چانه‌زنی فروشنده‌ها. من غرق تماشای یک مغازه پر از کیف‌های چرمی بودم که ناگهان…

“اوه، ببخشید!”

صدای آشنایی بود. برگشتم و دیدم آدرین جلوی پام ایستاده، یک فنجان چای داغ از دستش افتاده بود و روی زمین پخش شده بود. صورتم مثل لبو قرمز شد!

“م… من… متاسفم!” با دستپاچگی گفتم و سریع دنبال دستمال گشتم.

آدرین خندید، همون خنده‌ای که دلم رو می‌لرزوند. “نه، تقصیر من بود. حواسم نبود.” دستش رو به سمتم دراز کرد. “خوبی؟ چیزی نشد؟”

وقتی دستش رو گرفتم، انگار یه جریان الکتریسیته از بینمون رد شد. “آره… خوبم.” به سختی جواب دادم و سریع دستم رو کشیدم. تیکی توی کیفم داشت از خنده ریسه می‌رفت. “مرینت، این فرصت رو از دست نده!”

روز اول پر بود از همین لحظات خجالت‌آور و شیرین. موقع عکس گرفتن کنار پل گالاتا، آدرین کنارم ایستاد و وقتی برگشتم تا بهش یه چیزی بگم، صورتمون خیلی نزدیک شد. ناخودآگاه چشم‌هامون تو هم قفل شد. قلبم داشت از سینه‌ام بیرون می‌زد. فقط تونستم زمزمه کنم: “چ… چقدر قشنگه.”

“آره، خیلی قشنگه.” آدرین آروم گفت و نگاهش هنوز به من بود. “ولی به زیبایی استانبول نیست.”

بعد از اون، نینو اومد و ما رو از اون لحظه جادویی بیرون کشید. ولی اون نگاه… اون لحظه… تا شب توی ذهنم حک شده بود.

روز دوم، قرار بود از مسجد ایاصوفیه و مسجد سلطان احمد (مسجد آبی) دیدن کنیم. جمعیت زیادی بود و همه هیجان‌زده. من و آلیا داشتیم درباره معماری شگفت‌انگیز مسجد آبی حرف می‌زدیم که ناگهان یک هیاهو بلند شد.

از زبان آدرین:

استانبول! بالاخره رسیده بودیم. بوی دریا و صدای مرغ‌های دریایی بهم حس خوبی می‌داد. ولی راستش رو بخواید، بیشتر از خود استانبول، هیجان دیدن مرینت توی این سفر داشتم. با اینکه هر روز می‌دیدمش، ولی حس و حال سفر یه چیز دیگه بود. سعی می‌کردم عادی باشم، ولی هر بار که نگاهش به من می‌افتاد و سریع روش رو برمی‌گردوند، یه لبخند ناخودآگاه روی صورتم می‌نشست.

“داداش، تمرکز کن!” نینو زد رو شونم. “چرا انقدر تو فکری؟”

“هیچی بابا، فقط داریم از سفر لذت می‌بریم.” جواب دادم و سعی کردم هیجانم رو کنترل کنم.

اولین روز، رفتیم بازار بزرگ. شلوغ بود، ولی پر از چیزهای جالب. داشتم با نینو درباره یه فرش زیبا حرف می‌زدم که پام لیز خورد. یهو دیدم یه نفر جلوپامه. سعی کردم متوقف بشم، ولی دیگه دیر شده بود. فنجون چایی که توی دستم بود افتاد و روی زمین پخش شد.

“اوه، ببخشید!” وقتی برگشتم، دیدم مرینت جلوی منه. همونطور که منتظر بودم صورتش قرمز بشه، دیدم که داره دنبال دستمال می‌گرده.

“نه، تقصیر من بود. حواسم نبود.” خندیدم. دیدن دستپاچگی مرینت همیشه برام بامزه بود. دستم رو به سمتش دراز کردم. “خوبی؟ چیزی نشد؟”

وقتی دستش رو گرفتم، یه حس عجیبی بهم دست داد. انگار زمان وایستاد. اون نگاهش… یه لحظه حس کردم فقط من و اون توی این دنیای شلوغ هستیم. “آره… خوبم.” صداش خیلی آروم بود.

لحظات روز اول همینطوری بود. کنار پل گالاتا، وقتی داشتیم عکس می‌گرفتیم، برگشتم سمتش تا چیزی بگم. صورتش خیلی نزدیک بود. نگاهش کردم و گفتم: “خیلی قشنگه.” منظوزم خود استانبول بود، ولی حس کردم منظورش چیز دیگه‌ایه. لبخند زدم. “ولی به زیبایی استانبول نیست.”

اون لحظه، اگه کاگامی اونجا بود، شاید خیلی حسودیش می‌شد! ولی من فقط به مرینت فکر می‌کردم.

 

از زبان آدرین – 

وقتی داشتیم از پله‌های بیرونی مسجد آبی بالا می‌رفتیم، صدای جمعیت زیادتر شد.

گردنم را بالا گرفتم تا ببینم چه خبر است، اما هنوز چیزی مشخص نبود. بچه‌ها پراکنده شده بودند و معلم‌ها سعی می‌کردند همه را نزدیک هم نگه دارند.

نینو گفت:

«اوه‌او… هر چی هست، امیدوارم ربطی به برنامه‌مون نداشته باشه.»

من زیر لب گفتم:

«احتمالاً فقط یه گروه توریسته…»

ولی راستش؟ نصف دلم دنبال علت هیاهو بود، نصف دیگرم دنبال مرینت.

او جلوتر با آلیا حرکت می‌کرد، سرش را بالا برده بود و با تعجب به معماری مسجد آبی نگاه می‌کرد. 

این شهر… انگار برای او ساخته شده بود.

از زبان مرینت – 

آلیا صاف ایستاد تا ببینه وضعیت چیه.

من هم کنار او ایستادم، دستم روی کیفم بود، تیکی هم داشت سعی می‌کرد از لای زیپ کیف بیرون رو نگاه کنه.

«چی شده؟ دعوا؟ یا… جشن؟»

آلیا پرسید.

من گفتم:

«فکر نکنم دعوا باشه… صدای مردم بیشتر شبیه تعجبه.»

در همین لحظه، معلم با بلندگو گفت:

«همه نزدیک بمونید! کسی جلو نره لطفاً!»

ولی من ناگهان حس کردم انگار چیزی – نه خطرناک، فقط… آشنا – داره توی جمعیت حرکت می‌کنه.

نه لرزشی

نه انرژی‌ای

نه چیزی که عجیب باشه.

فقط حس کنجکاوی و کشش.

همون نوع حسی که باعث شده بود نیم‌قد بچرخم و دنبال منبع صدا بگردم.

آلیا گفت:

«مرینت نگاه کن!»

در سمت راست، چندین خبرنگار ایستاده بودن و دوربین‌هاشون رو بالا گرفته بودن.

چند مرد با کت‌های رسمی مردم رو کنار می‌زدند، مثل محافظ.

و آن وسط…

یک دختر.

با موهای کوتاه صاف

چشم‌های کشیده

چهره‌ای جدی ولی زیبا

لباس رسمی سفید

و نگاه مستقیم به سمت… ما.

یا بهتر بگم: به سمت آدرین.

من ناخودآگاه زمزمه کردم:

«نه… نکنه…»

آلیا نفسش را حبس کرد:

«مرینت… اون کاگامیه!»

قلبم فرو ریخت.

از زبان آدرین –

به محض اینکه از گوشه چشمم خبرنگارها را دیدم، بدنم سفت شد.

فقط یک نفر می‌توانست این‌طوری ظاهر شود: کاملاً بی‌خبر، کاملاً رسمی، کاملاً غیرقابل پیش‌بینی.

وقتی جمعیت کنار رفت و کاگامی قدم گذاشت جلو، برای لحظه‌ای حس کردم دنیا یک فریم مکث کرد.

«آدرین.»

اسمم را آرام گفت. نه سرد. نه گرم. فقط… دقیق.

نینو زیر لب گفت:

«بعضیا از فرانسه هم تعقیبت می‌کنن؟»

من آرام جواب دادم:

«نینو، لطفاً الان…»

کمی جلو رفتم.

«ک—کاکامی؟ تو… اینجا چیکار می‌کنی؟»

او ابرو بالا برد.

«برنامه‌ی سفرم تغییر کرد. مادرم یک جلسه‌ی هنری در استانبول دارد و من همراهش آمده‌ام. وقتی فهمیدم تو اینجایی… خواستم ببینمت.»

صدای قدم‌های کسی از پشت سرم آمد.

مرینت بود. نزدیک شده بود، ولی طوری که انگار مطمئن نیست باید نزدیک‌تر بیاید یا برگردد.

کاکامی نگاهش را از من برداشت و به او دوخت.

کاملاً مستقیم.

کاملاً سنجیده.

«مرینت. تو هم اینجایی.»

مرینت لبخند کوچکی زد.

«آ… آره. سفر مدرسه‌ست. خوش اومدی.»

گاکامی بدون اینکه پلک بزند گفت:

«جالب است. خیلی جالب.»

نینو آهسته در گوشم گفت:

«داداش… این جمله‌اش مثل شروع یک قسمت درام بود.»

من نگاهی به مرینت انداختم.

او لبخند می‌زد، ولی نگاهش… نگران بود.

یا شاید هم فقط غافلگیر.

کاکامی دوباره رو به من کرد:

«می‌توانم چند دقیقه با تو صحبت کنم؟ همین‌جا، کنار حیاط مسجد.»

مرینت فقط یک لحظه چشم‌هایش را پایین انداخت.

من فهمیدم که اگر همین الان جواب بدهم، شاید احساس بدی به او دست بدهد.

ولی کاگامی هم دوست قدیمی من بود.

و نمی‌توانستم بی‌ادب باشم.

«اممم… باشه. فقط چند دقیقه، مشکلی نیست.»

وقتی قدم برداشتم تا همراه کاگامی بروم، یک لحظه برگشتم و نگاه مرینت را دیدم.

خم شد، وانمود کرد دنبال چیزی در کیفش می‌گردد.

 

از زبان آدرین –

به سمت گوشه‌ای آرام‌تر از حیاط مسجد آبی رفتیم. کاگامی دست‌هایش را در هم قفل کرد و منتظر ماند تا من حرفی بزنم. نفس عمیقی کشیدم.

«پس… مادرت هم اینجاست؟»

«بله. یک نمایشگاه طراحی مد. فرصت خوبی بود تا بیایم و…» مکث کرد. «شاید یک وقتی را با تو بگذرانم.»

نگاهم ناخودآگاه به سمت جایی کشیده شد که مرینت و آلیا ایستاده بودند. مرینت داشت از دور به ما نگاه می‌کرد. سعی کردم نگاهش را نادیده بگیرم، ولی سخت بود.

«کاکامی، باید رک باشم. این سفر… برای من خیلی مهم است. مخصوصاً با…»

حرفم را قطع کرد. «با مرینت؟ می‌دانم. عکس‌های اینستاگرامت را دیدم. خیلی… خوش می‌گذرد.» صدایش کمی سرد شد.

«نه، منظورم این نبود. منظورم این است که…»

«می‌دانم آدرین.» دوباره حرفم را قطع کرد. این بار با قاطعیت بیشتری. «ولی ما هنوز با هم نامزد هستیم، نه؟ مادرم این را مدام یادآوری می‌کند. مادرت هم همین‌طور.»

نفسم بند آمد. نامزد؟ این دیگر از کجا آمده بود؟ «کاکامی، ما… ما در مورد این موضوع صحبت کرده بودیم. قرار نبود این‌طور باشد.»

«قرار نبود؟ آدرین، این یک توافق خانوادگی است. مادرم به مادرت قول داده. در پاریس، وقتی خیلی جوان بودیم، توافق شد. این را تو هم می‌دانی.»

ذهنم مثل یک گرداب شروع به چرخیدن کرد. مادرم؟ او هرگز در این مورد چیزی به من نگفته بود. همیشه می‌گفت کاگامی یک دوست خوب است.

«من… من چیزی در این مورد نمی‌دانم، کاگامی. اگر این موضوع واقعی باشد، باید من هم در جریان باشم.»

«و حالا هستی.» لبخند کمرنگی زد، ولی چشم‌هایش جدی بود. «من فقط می‌خواستم مطمئن شوم که تو هم این را می‌دانی. و اینکه… هیچ‌کس دیگری نباید فکر کند که…» نگاهش را به سمت مرینت انداخت. «…جایگاه خاصی دارد.»

حس کردم یخ زدم. این حرف کاگامی مثل یک سطل آب یخ روی تمام احساساتی که این چند روزه نسبت به مرینت پیدا کرده بودم، ریخته شد. او داشت واقعاً اعلام می‌کرد که من مال او هستم؟

«کاکامی، این… این درست نیست.» با صدایی که سعی می‌کردم آرام نگهش دارم، گفتم. «من هیچ‌وقت چنین قولی نداده‌ام. و… مرینت… او فقط یک دوست است. الان.»

«الان؟» ابروی کاگامی بالا رفت. «پس قرار است در آینده…؟»

چاره‌ای نداشتم جز اینکه صادق باشم، هرچند سخت بود. «نمی‌دانم آینده چه خواهد شد، کاگامی. ولی من هیچ تعهدی به تو ندارم. و اگر موضوع نامزدی در میان است، باید با خانواده‌ها صحبت شود. و با من.»

کاکامی به زمین خیره شد. «فکر می‌کردم خودت این را بدانی. مادرم گفت به تو گفته…»

«نگفته.»

سکوت سنگینی بینمان حاکم شد. فقط صدای ازدحام جمعیت و اذان که از دور شنیده می‌شد، فضا را پر می‌کرد.

«پس… اینطور که معلوم است، سوءتفاهم بزرگی پیش آمده.» کاگامی سرش را بلند کرد و این بار نگاهش به سمت مرینت نبود. مستقیم به من بود. «ولی آدرین، به هر حال… مادرم قاطع است. او این توافق را لازم‌الاجرا می‌داند.»

دوباره احساس کردم که در باتلاقی فرو می‌روم. «من این را باور نمی‌کنم، کاگامی. باید با مادرم صحبت کنم. اما… الان نه.»

«پس کی؟»

«الان… باید برگردیم پیش بچه‌ها. نمی‌خواهم کسی متوجه شود که ما داریم این حرف‌ها را می‌زنیم.»

کمی عقب رفت. «حق با توست. ولی بدان که این موضوع تمام نشده است.»

از زبان مرینت – نگاه از دور

آلیا آهسته گفت: «اوه خدای من…»

من فقط می‌توانستم نگاه کنم. آدرین و کاگامی خیلی نزدیک به هم ایستاده بودند. انگار داشتند درباره چیزی خیلی مهم صحبت می‌کردند. کاگامی دستش را آرام روی بازوی آدرین گذاشت.

یک حس غریبه در دلم پیچید. چیزی شبیه… حسادت؟ نه، بیشتر شبیه ناامیدی. انگار تمام آن لحظات شیرین در ساحل، در بازار، کنار پل گالاتا… همه‌شان داشتند از بین می‌رفتند.

آدرین همیشه می‌گفت دوست صمیمی‌اش است. ولی حالا… کنار کاگامی، خیلی صمیمی به نظر می‌رسیدند. آنقدر نزدیک که حس می‌کردم می‌توانم حرارت وجودشان را حس کنم.

«مرینت؟ خوبی؟» صدای آلیا مرا به خودم آورد.

لبخند زورکی زدم. «آره… چرا خوب نباشم؟ فقط… فکر کنم داره دیر می‌شه و بهتره بریم سمت اتوبوس.»

«ولی…» آلیا می‌خواست چیزی بگوید، ولی من سریع گفتم: «لطفاً آلیا. زود باش.»

و با عجله او را به سمت بچه‌های دیگر کشیدم، سعی کردم دیگر به سمت آدرین و کاگامی نگاه نکنم. ولی تصویرشان، آن نزدیکی‌شان، مثل یک تصویر ثابت در ذهنم حک شده بود.

از زبان راوی – 

وقتی آدرین و کاگامی برگشتند، صورت کاگامی جدی بود و آدرین کمی رنگ‌پریده به نظر می‌رسید.

کاگامی به سمت جمعیت رفت و با صدایی که کمی لرزش داشت، اما شمرده و واضح اعلام کرد:

«همه توجه کنید، لطفاً!»

همه برگشتند سمت او. حتی معلم‌ها.

کاگامی ادامه داد: «من کاگامی آگرست هستم. و امروز اینجا هستم تا اعلام کنم که… من و آدرین، طبق توافق خانوادگی که از سال‌ها پیش انجام شده… نامزد هستیم.»

خیلی طولانی شد لطفاً حمایت کنید🩷🩷🩷🩷🩷