سلام یه تک پارتی اوردم چند قسمت هم هست حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷
از زبان مرینت – فرودگاه، صبح سفر
همهچیز آروم و معمولی بود. فقط استرس همیشگیِ دیر رسیدن داشت، که البته با دویدن من نصف شهر رو بیدار کردم.
وقتی رسیدم، بچهها جلوی گیت منتظر بودن. آلیا بهم لبخند زد:
“مرینت، جایی نرفتیها! صندلیهامون رو چیدم، اما… یه چیز خیلی بامزه شده.”
“چی شده؟”
“قراره کنار آدرین بشینی.”
اوه…
نه، یعنی… اوه خدای من.
“چی؟ مطمئنی؟”
“کاملاً. تو لیست پرواز نوشته شده.”
قلبم رسماً داشت برای فرودگاه موسیقی پسزمینه تولید میکرد.
تا قبل از اینکه مغزم از شدت فکر کردن به جرقه تبدیل بشه، معلم صدا زد:
“بچهها، کارت پروازها صادر شد! صندلیها به صورت رَندومی تقسیم شده.”
کارتها رو پخش کردن. شماره من: 28B
کنار اسمم… 28A – آدرین آگرست.
باورم نمیشد.
تیکی از کیفم یواش گفت:
“خب، حداقل این سفر خوب شروع شد!”
از زبان آدرین – فرودگاه
وقتی کارت پروازم رو گرفتم، نینو گفت:
“داداش… تو کنار کی میشینی؟”
نگاه کردم: 28A
بعد چشمم خورد به اسم کنارم: مرینت دوپن-چنگ.
حس کردم لبخند خیلی احمقانهای زدم.
نینو آروم زد به شونهم:
“آدرین؟ خوشحال شدی که؟”
“نه—یعنی آره—نه—”
نینو پوزخند زد:
“باشه، باشه. فقط خودتو لو نده.”
رفتیم سمت هواپیما. همهچیز منظم و آروم بود. نه اتفاق عجیب، نه حرف مرموز از پلگ، نه هیچ چیز غیرطبیعی.
وقتی وارد هواپیما شدیم، مرینت از راهرو جلوتر رفت و رسید به صندلیمون.
من هم پشت سرش.
مرینت برگشت و گفت:
“سلام… یعنی… اینجا… اون… صندلی ماست.”
“آره، خیلی خوبه… یعنی—راحت… یعنی…”
اوف. عالی. بهبه.
مغزم به وضعیت «خطای 404» رفت.
هر دو نشستیم. صندلیها کنار پنجره و وسط بودند.
لحظه برخاستن هواپیما – از نگاه مرینت
هواپیما شروع کرد به عقب رفتن. من هم شروع کردم به حس کردن تمام مولکولهای استرسم.
آدرین آروم پرسید:
“اوضاع خوبه؟”
“آره آره آره… فقط سهتا آرهم بیخود بود.”
لبخند زد.
اونجور که بخنده و تمام سیستم دفاعی من پودر بشه.
هواپیما وارد باند شد.
صداش زیاد شد.
قلب من هم زیاد شد.
تیکی از توی کیفم خیلی آهسته گفت:
“مرینت، نفس بکش.”
تصمیم گرفتم به پنجره نگاه کنم، اما آدرین گفت:
“اگه دوست داری لحظه بلند شدن، دستِ صندلی رو محکم بگیر. منم همیشه این کارو میکنم.”
و واقعاً… میکرد. دستش روی دسته صندلی بود و بند انگشتش کمی سفید شده بود.
“تو هم استرسی؟!”
“یهکم. خب… سریع بالا رفتنش حس عجیبی داره.”
هواپیما سرعت گرفت.
ریتم من و آدرین تقریباً یکی شد.
هواپیما بلند شد…
و رو به آسمون رفت.
من ناخودآگاه دسته صندلی رو محکم گرفتم.
آدرین هم همون لحظه به من نگاه کرد و گفت:
“دیدی؟ تموم شد. از اینجا به بعد خیلی آرومه.”
نمیدونم چرا، اما این جملهش خیلی آرومم کرد.
چند دقیقه بعد – از نگاه آدرین
مرینت کمکم آروم شد. حتی تونست کمربندشو تنظیم کنه و از پنجره بیرون نگاه کنه.
“خیلی قشنگه…”
این رو گفت و برای لحظهای همه چیز معمولی شد. فقط دو نفر که از بالای ابرها میگذشتن.
وقتی مهماندارها آبمیوه آوردن، یکی از لیوانها تقریباً از دست من افتاد.
مرینت سریع گرفت و گفت:
“حواست… نیست؟”
“یهجورایی… امروز هیجانزدگی از صبح با من قهره.”
لبخند زد.
قلبم مثل اینکه تصمیم گرفته بود پرواز رو دستی انجام بده.
بعد نینو از چند ردیف عقبتر داد زد:
“آدرین! عکس یادگاری با مرینت گرفتی؟”
من: “نینو—!”
مرینت: “نــه نه نه!”
آلیا: “من موافقم!”
و قبل از اینکه اعتراض کنیم، نینو موبایلش رو بالا برد و زوم کرد.
یه عکس از دو تا خجالتزده گرفت.
مرینت دستهاشو جلو صورتش گرفت.
مینویستم:
«همسفرهای جدید 😎✈️»
من: “لطفاً پست نکن!”
نینو: “نکنم… ولی میتونم ذخیره کنم.”
مرینت زیر لب گفت:
“این سفر… خیلی سریع داره عجیب میشه.”
“عجیب خوبه؟”
“فک کنم… آره.”
ادامه دارد.......................