Yore my love
سلام من می خوام رمان your my love رو براتون کنار رمان sin of love بزارم نظر بدید بزارم یا نه اینم خلاصه
خلاصه: مرینت یک طراح جوان و با استعداد است
که آرزوهای بزرگی در دنیای مد دارد، اما با محدودیت
های مالی و مخالفت خانوادهاش برای دنبال کردن این
رویا روبرو است. آدرین یک مدل موفق و وارث یک
امپراتوری تجاری بزرگ است که تحت فشارهای شدید
خانواده و انتظارات جامعه برای حفظ پرستیژ خانوادگی
زندگی میکند. این دو به طور اتفاقی با هم آشنا
میشوند و به سرعت به یکدیگر علاقهمند میگردند.
اما تفاوتهای طبقاتی، انتظارات متضاد خانوادهها
و فشارهای دنیای حرفهای، رابطهشان را با چالش
های جدی روبرو میکند. راز داستان میتواند مربوط
به گذشتهی یکی از خانوادهها باشد که به نحوی بر
زندگی فعلیشان تأثیر گذاشته، یا شاید یک رقابت
حرفهای که یکی از آنها را در موقعیت دشواری
قرار میدهد.
پارت اول 👇
از زبان مارینت)
“بوی پارچهی نو و نخ ابریشم همیشه من رو مست میکنه.
اینجا، توی کارگاه کوچیک خیاطی مامان، دنیای من شروع
میشه. جایی که رویاهام شکل میگیرن، حتی اگه واقعیت
همیشه بهم یادآوری کنه که این رویاها چقدر دور از دسترسن.
‘مرینت، این پارچهها رو مرتب کن!’ صدای مامان از آشپزخونه
میاد. دستم رو میکشم روی پارچهی مخمل آبی نفتی که فقط
توی ویترین مغازههای لوکس دیدم. آرزو میکنم یه روز بتونم
لباسی با همین پارچه برای خودم بدوزم، یا حتی بهتر، خودم
پارچههاش رو طراحی کنم. اما واقعیت اینه که اجارهی این
کارگاه کوچیک هم به سختی جور میشه. بابام همیشه
میگه: ‘دنیا رویا نیست، مرینت. باید واقعبین باشی.’ شاید
حق با اونه، ولی قلبم نمیتونه قبول کنه. قلبم برای طرح
زدن، برای خلق کردن، برای دیده شدن میتپه. وقتی میبینم
چطور مادرم با وجود تمام سختیها، با عشق کار میکنه، دلم
میخواد منم بتونم راهش رو ادامه بدم، ولی خیلی بزرگتر و
موفقتر.”
از زبان آدرین)
“فلش دوربینها کورکنندهست. لبخند میزنم،
همون لبخندی که بهم یاد دادن. ‘نگاه به چپ
، آدرین. عالیه!’ صدای عکاسه. توی آینه به خودم
نگاه میکنم. آدرین agreste. اسم برازندهای برای
وارث agreste Inc. ولی این لبخند، این ظاهر
بینقص، چقدر واقعیته؟ وقتی روی سکو راه
میرم، حس میکنم دارم نقش بازی میکنم.
نقشی که پدرم برام نوشته. ‘یک agreste نباید
ضعف نشون بده.’ این رو همیشه بهم گفته.
بعد از مرگ مامان … (نفس عمیقی میکشد)
…همه چیز سختتر شد. پدرم بیشتر توی
خودش فرو رفت و من بیشتر توی این دنیای
پر زرق و برق ولی خالی گیر افتادم. دیشب
دوباره خواب مامان رو دیدم. لبخندش،
گرمای دستش. بعد از اون… (مکث میکند)
…هیچ چیز مثل قبل نشد.