سلام امدم با پارت هفتم رمانم حمایت یادتون نره 🩷🩷🩷

مرینت

نفسم بند آمده بود. صدای پدرم هنوز توی گوشم می‌پیچید: “دیگه حق نداری به این خانه برگردی.” هر کلمه مثل یه پتک روی سرم فرود می‌اومد. خونه؟ کدوم خونه؟ جایی که تمام وجودم دروغ بود؟ جایی که پدر عزیزم، بت من، کسی که تمام زندگیم رو بر پای صداقت و عشقش بنا کرده بودم، حالا تبدیل شده بود به یه کلاهبردار بی‌رحم؟

اشک‌ها بی‌وقفه از چشم‌هام می‌ریختن، اما این بار فرق داشت. این اشک‌ها دیگه از غم یه دختر آسیب‌دیده نبود؛ این‌ها اشک‌های خشم بود، اشک‌های سردرگمی و یه سوال بزرگ که توی وجودم فریاد می‌زد: “من کی هستم؟”

هیچ‌کدوم از وسایلم برام مهم نبود. فقط چند تا چمدون برداشتم، همون‌هایی که همیشه توی سفرهامون همراه پدرم بودم. انگار داشتم آخرین قطعات یه پازل شکسته رو جمع می‌کردم. به کیف پولم چنگ زدم. تنها چیزی که از اون زندگی داشتم، همین بود و یه مقدار پول نقد.

سرم رو بلند کردم و به آسمون شب خیره شدم. دیگه نمی‌تونستم اینجا بمونم. هر گوشه از این شهر، هر خیابون، هر خاطره، حالا بوی دروغ و خیانت می‌داد. باید می‌رفتم. باید از این هویت لعنتی که پدرم برام ساخته بود، فرار می‌کردم.

با دست‌های لرزون، گوشیم رو بیرون آوردم. فرودگاه. نیویورک. یه بلیط یک‌طرفه. مقصد رو بی‌فکر انتخاب کردم. جایی که هیچ‌کس من رو نشناسه. جایی که بشه دوباره متولد شد.

توی فرودگاه، جلوی یه باجه‌ی کوچک و کم‌نور، شناسنامه‌ی قدیمی‌م رو روی میز گذاشتم. نفسم رو حبس کردم. “می‌خوام یه شناسنامه‌ی جدید بگیرم.”

مرد پشت باجه با بی‌حوصلگی نگاهی به مدارک انداخت. “اسم؟”

صدام به سختی شنیده شد. یه اسم جدید، یه هویت جدید. یه فرصت برای اینکه شاید بتونم خودم رو پیدا کنم.

“اِلوئیز… اِلوئیز دوبوا.”

طلاهای توی گردنبند و گوشواره‌هام، تنها یادگاری‌های پر زرق و برق از زندگی قبلی‌م بودن. هر کدومشون وزنی داشتن، نه فقط از جنس طلا، بلکه از جنس خاطراتی که حالا تلخ شده بودن. اما من دیگه نمی‌خواستم اون خاطرات رو با خودم حمل کنم. باید از شر این سنگینی خلاص می‌شدم.

با قلبی فشرده، جواهراتم رو توی یه جعبه‌ی مخمل کوچیک جمع کردم و به خیابون زدم. هر قدم که برمی‌داشتم، انگار یه بار سنگین از روی دوشم برداشته می‌شد. توی یه جواهرفروشی معتبر، با صدایی که سعی می‌کردم محکم به نظر بیاد، گفتم: “می‌خوام این‌ها رو بفروشم.”

وقتی پولش رو گرفتم، حس عجیبی داشتم. ترکیبی از غم از دست دادن و هیجان رهایی. با این پول، دیگه کسی نبودم که به کسی وابسته باشم. خودم بودم و خودم.

چند روز بعد، توی یه منطقه‌ی نسبتاً آروم از نیویورک، یه آپارتمان کوچیک پیدا کردم. دقیقاً همون چیزی که نیاز داشتم: یه هال دنج که می‌شد توش نشست و فکر کرد، یه آشپزخونه‌ی کوچیک برای درست کردن یه فنجون قهوه که گرمم کنه، یه حموم و دستشویی تمیز، یه اتاق خواب که بتونم بعد از روزهای سخت توش استراحت کنم، و مهم‌تر از همه… یه اتاق خیاطی!

همون لحظه که وارد اتاق خیاطی شدم، یه حس آشنا و آرامش‌بخش بهم دست داد. چرخ خیاطی قدیمی مادربزرگم رو آورده بودم. اینجا، بین پارچه‌ها و سوزن‌ها، می‌تونستم دوباره خودم باشم. اینجا بود که می‌تونستم با دست‌های خودم، نه یه دروغ، بلکه یه واقعیت جدید بسازم.

این خونه‌ی کوچیک، با تمام سادگی‌اش، دیگه فقط یه سرپناه نبود. این شده بود اولین قدم من برای ساختن یه زندگی جدید. زندگی اِلوئیز دوبوا.

نور صبحگاهی از پنجره‌ی کوچک آپارتمانم به داخل می‌تابید و روی پارچه‌های رنگارنگ روی میز خیاطی‌ام می‌لغزید. بوی قهوه‌ی تازه توی هوای خونه پیچیده بود و نوید یه روز تازه رو می‌داد. امروز، روز مهمی بود. روزی که قرار بود بفهمم آیا این استعداد پنهانی که توی وجودم داشتم، می‌تونه من رو به جایی برسونه که پدرم حتی تصورش رو هم نمی‌کرد.

لباس انتخاب کرده بودم. یه مانتو شلوار جین راحت ولی شیک، که خودم کمی تغییرش داده بودم تا خاص‌تر به نظر بیاد. چکمه‌های نوک‌تیز قهوه‌ای رنگم رو پوشیدم و حس کردم که هر قدم محکم‌تر از قبل برداشته می‌شه. یه آرایش ملایم و طبیعی، فقط برای اینکه کمی به خودم روحیه بدم. آخرش، یه کت خز کوتاه که حس لوکس بودن رو به پوششم اضافه می‌کرد، تنم کردم. حس می‌کردم آماده‌ام. آماده برای روبرو شدن با هر چیزی.

از آپارتمان کوچیکم بیرون زدم و به سمت مقصد رفتم. “اِتلیه آوانگارد”. اسمش به تنهایی هیجان‌انگیز بود. جایی که قرار بود خلاقیت حرف اول رو بزنه و من، اِلوئیز دوبوا، باید خودم رو ثابت می‌کردم.

وقتی به ساختمون رسیدم، عظمتش من رو گرفت. نمای مدرن و شیشه‌ای، نشون از یه شرکت بزرگ و موفق می‌داد. نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم. پذیرش شلوغ بود، پر از آدم‌های شیک‌پوش و حرفه‌ای. اسمم رو اعلام کردم و منتظر موندم.

می‌دونستم که رقابت سخته. می‌دونستم که خیلی‌ها برای این موقعیت تلاش می‌کنن. اما یه چیزی توی وجودم بهم می‌گفت که من فرق دارم. من چیزی برای از دست دادن نداشتم

لباس مرینت 👆

🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷