دو روز بعد، جک به همراه پدر و مادرش در سالن خانه‌شان نشسته بود.

پدرش گوشی را روی میز گذاشت.

— جواب دادن.

جک سرش را بلند کرد.

— خب؟

— مرینت قبول نکرده.

چند لحظه سکوت شد.

مادر جک با عصبانیت گفت:

— بعد از این همه حرف و رفت‌وآمد، این‌طوری جوابمون کردن؟

جک چیزی نگفت.

فقط به نقطه‌ای روی میز خیره شده بود.

پدرش ادامه داد:

— تام گفته تصمیم نهایی با خود مرینته.

جک آرام خندید.

— با خودش؟

— آره.

جک سرش را بالا آورد.

— پس ظاهراً یادشون رفته با چه خانواده‌ای طرفن.

مادرش با نگرانی نگاهش کرد.

— جک، منظورت چیه؟

جک از جایش بلند شد و چند قدم در اتاق راه رفت.

— من بهشون فرصت دادم محترمانه این قضیه تموم بشه.

پدرش اخم کرد.

— و حالا؟

جک ایستاد.

— حالا دیگه محترمانه تموم نمی‌شه.


 

همان شب، تام در دفتر شرکتش بود که تلفنش زنگ خورد.

شماره ناشناس بود.

چند ثانیه به صفحه نگاه کرد و جواب داد.

— بله؟

صدای جک از آن طرف خط آمد.

— آقای دوپن‌چنگ.

چهره‌ی تام جدی شد.

— جک؟

— فکر کردم بهتره قبل از اینکه کار به جاهای دیگه بکشه، یه بار دیگه با هم صحبت کنیم.

— من حرفم رو زدم.

— شما حرفتون رو زدید. ولی هنوز جواب اصلی رو از مرینت نگرفتید.

تام مکث کرد.

— مرینت جوابش رو داده.

جک خندید.

— پس مجبورم واضح‌تر صحبت کنم.

تام چیزی نگفت.

جک ادامه داد:

— شما شرکت بزرگی دارید. قراردادهای زیادی دارید. آدم‌های زیادی هم به اسناد و حساب‌های شرکت دسترسی دارن.

تام اخم کرد.

— منظورت چیه؟

— منظورم اینه که اگر کسی بخواد چند تا سند رو طوری کنار هم بذاره که نشون بده بخشی از معاملات شرکت غیرقانونی بوده…

چند ثانیه سکوت کرد.

— احتمالاً دردسر بزرگی درست می‌شه.

تام از جایش بلند شد.

— داری منو تهدید می‌کنی؟

— نه.

لحن جک کاملاً آرام بود.

— دارم بهتون می‌گم چه اتفاقی ممکنه بیفته.

تام فکش را سفت کرد.

— اگر فکر می‌کنی می‌تونی برای من پرونده درست کنی، سخت در اشتباهی.

جک گفت:

— پرونده ساختن همیشه سخت نیست. ثابت کردن اینکه ساختگیه، گاهی خیلی سخت‌تره.

تماس قطع شد.

تام چند ثانیه همان‌جا ایستاد.

بعد گوشی را روی میز گذاشت.

نگاهش روی پرونده‌های جلوی دستش ثابت مانده بود.

این بار مسئله فقط یک خواستگاری ردشده نبود.

جک داشت وارد محدوده‌ای می‌شد که می‌توانست برای تمام خانواده دردسر درست کند.

****

شرط نداره 

فردا بعدی رو میزارم