p21

تو آمدی و قلبم پر از بهار شد

با خنده‌ات جهانم دوباره بی‌قرار شد

عشق تو قشنگ‌ترین اتفاق روزگار شد

از زبان ادرین

صبح روز بعد، وقتی وارد کلاس شدم، مرینت هنوز نیامده بود.

نمی‌دانستم چرا، اما ناخودآگاه به صندلی خالی کنارش نگاه کردم.

لوکا که پشت سرم نشسته بود گفت:

«منتظرشی؟»

برگشتم.

«کی؟»

«مرینت.»

«نه!»

لوکا خندید.

«باشه.»

نشستم.

چند دقیقه بعد در کلاس باز شد و مرینت وارد شد.

همین که چشمم به او افتاد، ناخودآگاه لبخند زدم.

لوکا آرام گفت:

«گفتم که.»

«چی رو؟»

«هیچی.»

مرینت نزدیک آمد.

«صبح بخیر.»

گفتم:

«صبح بخیر.»

«چرا می‌خندی؟»

«هیچی.»

«شما دو نفر امروز خیلی مشکوکید.»

لوکا گفت:

«من که کاری نکردم.»

مرینت نشست.

«پس چرا ادرین این‌قدر لبخند می‌زنه؟»

لوکا سریع گفت:

«این رو باید از خودش بپرسی.»

به لوکا نگاه کردم.

«خیلی ممنون!»

خندید.

---

زنگ تفریح، لوکا من را کنار کشید.

«باید باهات حرف بزنم.»

«درباره چی؟»

«مرینت.»

آه کشیدم.

«باز هم مرینت.»

«چون مشکل اصلی تو مرینته.»

«مشکل نیست.»

لوکا لبخند زد.

«پس چیه؟»

چند ثانیه سکوت کردم.

بعد گفتم:

«دوستش دارم.»

لوکا دیگر چیزی نگفت.

فقط لبخند زد.

من ادامه دادم:

«خیلی وقته فهمیدم. وقتی ناراحته، منم ناراحت می‌شم. وقتی خوشحاله، منم خوشحال می‌شم. وقتی باهام حرف نمی‌زنه، دلم می‌خواد بدونم چرا.»

لوکا گفت:

«خب، پس چرا بهش نمی‌گی؟»

نگاهم را پایین انداختم.

«می‌ترسم.»

«از چی؟»

«از اینکه شاید اون همین احساس رو نداشته باشه.»

لوکا چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

«ممکنه جوابش اون چیزی نباشه که می‌خوای. ولی اگه هیچ‌وقت حرف نزنی، هیچ‌وقت هم جوابش رو نمی‌فهمی.»

به او نگاه کردم.

حرفش منطقی بود.

اما هنوز جرئت کافی نداشتم.

---

از زبان مرینت

در همان لحظه، من در کلاس کنار پنجره ایستاده بودم.

لوکا و ادرین را از دور دیدم که مشغول صحبت بودند.

وقتی برگشتند، پرسیدم:

«درباره چی حرف می‌زدید؟»

ادرین گفت:

«هیچی.»

لوکا گفت:

«یه موضوع مهم.»

ادرین سریع نگاهش کرد.

لوکا خندید.

«نگران نباش، چیزی نمی‌گم.»

من با تعجب به هر دو نگاه کردم.

«خب، حالا من بیشتر کنجکاو شدم!»

ادرین گفت:

«واقعاً چیز مهمی نبود.»

گفتم:

«باشه.»

اما ته دلم می‌دانستم یک چیزی بین این دو نفر ردوبدل شده.

---

آن روز در کلاس، معلم از ما خواست دو نفری یک تمرین حل کنیم.

طبیعی بود که من و ادرین کنار هم نشستیم.

سؤال اول را حل کردیم.

سؤال دوم را هم.

اما در سؤال سوم، هر دو همزمان به جواب متفاوتی رسیدیم.

گفتم:

«جواب من درسته.»

ادرین گفت:

«نه، جواب من.»

«نه!»

«چرا نه؟»

«چون حساب کردم.»

«منم حساب کردم.»

دفتر را جلو کشیدم.

«ببین.»

ادرین نگاه کرد.

چند ثانیه بعد گفت:

«اوه... درست می‌گی.»

با خنده گفتم:

«بازم باختی.»

«فقط این دفعه.»

«معلومه.»

ادرین لبخند زد.

«ولی یه چیز رو قبول کن.»

«چی؟»

«کنار تو بودن باعث می‌شه حتی باختن هم بد نباشه.»

لبخندم آرام آرام محو شد.

چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

«ادرین...»

او هم ساکت شد.

هر دو نمی‌دانستیم چرا یک جمله ساده، ناگهان فضای بینمان را تغییر داده بود.

ادرین سریع گفت:

«منظورم اینه که... همکاری با تو خوبه.»

لبخند کوچکی زدم.

«آها.»

اما قلبم جواب دیگری داشت.

---

از زبان لوکا

بعد از کلاس، کنار ادرین رفتم.

«تو تقریباً گفتی.»

ادرین با تعجب نگاهم کرد.

«چی رو؟»

«احساست رو.»

«نه!»

«چرا، تقریباً.»

ادرین خندید.

«خیلی مونده.»

گفتم:

«نه. خیلی هم نمونده.»

بعد به مرینت نگاه کردم.

«فقط باید شجاع باشی.»

ادرین چند لحظه به مرینت نگاه کرد.

این بار لبخندش فرق داشت.

آرام گفت:

«باشه.»

«باشه چی؟»

«سعی می‌کنم.»

لوکا لبخند زد.

«همین کافیه.»

---

از زبان ادرین

آن شب، وقتی به خانه رسیدم، تمام اتفاقات امروز را مرور کردم.

حرف‌های لوکا.

نگاه مرینت.

لبخندش.

و جمله‌ای که خودم به او گفته بودم.

برای اولین بار تصمیم گرفتم از ترسم فرار نکنم.

شاید هنوز برای اعتراف کامل آماده نبودم.

اما می‌دانستم...

قرار نیست برای همیشه این حرف را در دلم نگه دارم.

و شاید خیلی زود، مرینت باید حقیقت احساس من را می‌شنید.