روزی روزگاری عشق
· · خواندن 3 دقیقه p20
تو آمدی و قلبم پر از بهار شد
با خندهات جهانم دوباره بیقرار شد
عشق تو قشنگترین اتفاق روزگار شد
از زبان مرینت
صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم.
چند ثانیه به سقف نگاه کردم و بعد یادم افتاد امروز امتحان داریم.
«اوه نه! امتحان!»
سریع از تخت بلند شدم.
بعد از آماده شدن، کیفم را برداشتم و راهی مدرسه شدم.
وقتی وارد کلاس شدم، ادرین از قبل آنجا بود.
تا من را دید گفت:
«بالاخره اومدی!»
«مگه منتظرم بودی؟»
«نه.»
«پس چرا اینقدر خوشحال شدی؟»
ادرین مکث کرد.
«چون... امروز امتحان داریم و فکر کردم شاید جزوهات رو آورده باشی.»
با خنده گفتم:
«آها! پس فقط به خاطر جزوهست.»
«دقیقاً.»
«خیلی خب.»
دفترم را روی میز گذاشتم.
«بفرما.»
ادرین دفتر را برداشت.
«مرسی.»
گفتم:
«فقط مواظب باش چیزی ازش کپی نکنی.»
«من؟ هرگز.»
چند ثانیه بعد، آرام دفترم را باز کرد.
گفتم:
«ادرین!»
خندید.
«شوخی کردم!»
---
امتحان شروع شد.
چند دقیقه اول همه ساکت بودند.
بعد صدای افتادن مداد از میز ادرین آمد.
مرینت سرش را بلند کرد.
ادرین خم شد تا مداد را بردارد.
مرینت لبخندش را پنهان کرد.
ادرین متوجه شد.
بعد از امتحان گفت:
«چرا خندیدی؟»
«هیچی.»
«تو داشتی میخندیدی.»
«چون قیافت خیلی خندهدار شده بود.»
«من قیافه خندهدار ندارم.»
«داری.»
«نه.»
«داری.»
ادرین خندید.
«باشه، خانم منتقد.»
---
زنگ تفریح، لوکا به سمتشان آمد.
«امتحان چطور بود؟»
مرینت گفت:
«خوب بود.»
ادرین گفت:
«برای من عالی بود.»
مرینت سریع برگشت.
«جدی؟»
«بله.»
«پس نتیجه که اومد، میبینیم.»
ادرین با اعتمادبهنفس گفت:
«قبوله.»
لوکا خندید.
«شما دو نفر همیشه سر همهچیز با هم کلکل میکنید؟»
مرینت گفت:
«اون شروع میکنه.»
ادرین گفت:
«نه، خودش شروع میکنه.»
لوکا گفت:
«من دیگه قاطی این دعوا نمیشم.»
هر سه خندیدند.
---
بعد از زنگ تفریح، معلم اعلام کرد:
«امروز به خاطر اینکه پروژهها تموم شده، میخوام یه فعالیت گروهی انجام بدیم.»
همه خوشحال شدند.
معلم چند گروه تشکیل داد.
مرینت و ادرین دوباره کنار هم افتادند.
ادرین آرام گفت:
«بازم با هم.»
مرینت جواب داد:
«ظاهراً شانس با تو یاره.»
«دقیقاً.»
«چقدر اعتمادبهنفس داری.»
«ممنون.»
مرینت خندید.
---
فعالیتشان یک مسابقهی کوتاه بین گروهها بود.
هر گروه باید به چند سؤال جواب میداد.
ادرین جواب اول را درست گفت.
مرینت جواب دوم را.
بعد نوبت سؤال سوم رسید.
ادرین آرام گفت:
«این یکی رو تو بگو.»
مرینت جواب را گفت.
معلم اعلام کرد:
«درسته.»
ادرین لبخند زد.
«دیدی؟ تیم خوبی هستیم.»
مرینت گفت:
«آره.»
بعد لحظهای مکث کرد.
«واقعاً تیم خوبی هستیم.»
ادرین با شنیدن این جمله لبخند زد.
---
از زبان لوکا
آن روز، بیشتر از همیشه رفتارشان را زیر نظر گرفتم.
دیگر فقط یک دوستی ساده به نظر نمیرسید.
ادرین وقتی مرینت میخندید، ناخودآگاه لبخند میزد.
مرینت هم وقتی ادرین چیزی میگفت، حتی اگر حرفش مسخره بود، با حوصله به او گوش میداد.
بعد از مدرسه، ادرین کنار من ایستاد.
گفتم:
«هنوز نگفتی.»
ادرین آه کشید.
«میدونم.»
«چی منتظری؟»
«میترسم همهچیز خراب بشه.»
گفتم:
«اگه احساس واقعی باشه، گفتنش لزوماً همهچیز رو خراب نمیکنه.»
ادرین چیزی نگفت.
فقط به مرینت نگاه کرد که کمی جلوتر منتظر مادرش بود.
بعد گفت:
«فکر کنم باید بالاخره حرف بزنم.»
---
از زبان مرینت
مادر به دنبالم آمد.
قبل از اینکه سوار ماشین شوم، برگشتم.
ادرین هنوز آنجا بود.
برای او دست تکان دادم.
او هم دست تکان داد.
لبخند زدم و سوار شدم.
در راه خانه، به حرفهایی که امروز زده بود فکر کردم.
به اینکه چقدر بودن ادرین در مدرسه برایم مهم شده.
به اینکه وقتی نیست، مدرسه برایم ساکتتر به نظر میرسد.
و به آن سؤال دیروز...
«تا حالا شده یه نفر برات خیلی مهم بشه؟»
حالا جوابش را میدانستم.
بله.
یک نفر برایم خیلی مهم شده بود.
و هر روز بیشتر مطمئن میشدم آن شخص...
ادرین است.
اما هنوز نمیدانستم او هم همین احساس را دارد یا نه.
و این سؤال، قرار بود خیلی زود جوابش را پیدا کند.