p19

تو آمدی و قلبم پر از بهار شد

با خنده‌ات جهانم دوباره بی‌قرار شد

عشق تو قشنگ‌ترین اتفاق روزگار شد

از زبان مرینت

صبح روز بعد، وقتی وارد کلاس شدم، اولین چیزی که دیدم ادرین بود.

روی صندلی‌اش نشسته بود و کتابش را می‌خواند.

همین که من را دید، کتاب را بست.

«صبح بخیر، مرینت.»

لبخند زدم.

«صبح بخیر.»

کیفم را روی صندلی گذاشتم.

ادرین گفت:

«یادت نره امروز پروژه رو تموم کنیم.»

«نگران نباش. من هیچ‌وقت کارم رو فراموش نمی‌کنم.»

ادرین خندید.

«مخصوصاً وقتی من کنارت باشم.»

«این دیگه چه ربطی داشت؟»

«هیچی.»

چشم‌هایم را چرخاندم.

«باز شروع کردی.»

«من که کاری نکردم!»

«همین حرف زدنت خودش کاره.»

هر دو خندیدیم.

---

زنگ اول، معلم یک تمرین سخت روی تخته نوشت.

چند نفر با دیدنش آه کشیدند.

ادرین به صفحه نگاه کرد.

«این آسونه.»

مرینت فوراً گفت:

«اوه، شروع شد.»

«چی؟»

«آقای من همه‌چیز بلدم.»

«خب واقعاً بلدم.»

مرینت دفترش را جلوی او گذاشت.

«پس حلش کن.»

ادرین چند ثانیه به سؤال نگاه کرد.

بعد شروع کرد به نوشتن.

مرینت آرام گفت:

«وایسا... این قسمت رو اشتباه رفتی.»

ادرین مکث کرد.

«مطمئنی؟»

«صددرصد.»

ادرین دوباره حساب کرد.

چند لحظه بعد گفت:

«اوه... درست می‌گی.»

مرینت با غرور لبخند زد.

«دیدی؟»

«باشه، قبول.»

«پس اعتراف کن که همیشه حق با من نیست.»

ادرین گفت:

«این یکی رو نمی‌تونم.»

مرینت خندید.

«چرا؟»

«چون تو معمولاً فکر می‌کنی همیشه حق با توئه.»

«چون معمولاً حق با منه!»

ادرین زد زیر خنده.

معلم از جلوی کلاس گفت:

«بچه‌ها، اگر تمام شد، لطفاً به درس توجه کنید.»

هر دو سریع ساکت شدند.

---

از زبان راوی

در روزهای بعد، رابطه‌ی ادرین و مرینت آرام‌آرام تغییر کرد.

دیگر لازم نبود یکی از آنها به دیگری بگوید کنار هم بنشینند.

تقریباً همیشه خودبه‌خود کنار هم بودند.

اگر مرینت چیزی لازم داشت، ادرین قبل از اینکه از او بخواهد، کمک می‌کرد.

اگر ادرین بخشی از درس را متوجه نمی‌شد، اولین کسی که سراغش می‌رفت مرینت بود.

گاهی سر یک موضوع کوچک بحث می‌کردند.

گاهی به هم می‌خندیدند.

گاهی هم بدون اینکه حرفی بزنند، فقط کنار هم می‌نشستند.

و عجیب این بود که همین سکوت هم برایشان راحت بود.

---

از زبان لوکا

یک روز بعد از کلاس، ادرین را دیدم که کنار مرینت ایستاده.

مرینت داشت چیزی تعریف می‌کرد و ادرین با لبخند به او گوش می‌داد.

وقتی مرینت رفت، به ادرین نزدیک شدم.

«تو واقعاً خیلی تغییر کردی.»

ادرین گفت:

«من؟»

«آره.»

«چه تغییری؟»

«قبلاً وقتی مرینت با من حرف می‌زد، قیافت عوض می‌شد.»

ادرین خندید.

«خب... سعی کردم حسود نباشم.»

«موفق شدی؟»

«تقریباً.»

لوکا لبخند زد.

«پس قدم بعدی چیه؟»

ادرین چند لحظه سکوت کرد.

«نمی‌دونم.»

«می‌خوای بهش بگی؟»

ادرین به سمت مرینت نگاه کرد.

«آره.»

«کی؟»

«وقتی مطمئن بشم زمانش مناسبه.»

لوکا سرش را تکان داد.

«فقط زیادی صبر نکن.»

---

از زبان مرینت

آن روز بعد از مدرسه، من و ادرین کنار حیاط نشستیم.

ادرین گفت:

«مرینت؟»

«هوم؟»

«تا حالا شده یه نفر برات خیلی مهم بشه؟»

سؤالش من را غافلگیر کرد.

«آره.»

«کی؟»

کمی فکر کردم.

«مامانم...»

«منظورم غیر از خانواده‌ته.»

ساکت شدم.

نمی‌دانستم چرا، اما اولین کسی که به ذهنم رسید...

ادرین بود.

آرام گفتم:

«شاید... یه نفر هست.»

ادرین با تعجب نگاهم کرد.

«واقعاً؟»

«آره.»

«من می‌شناسمش؟»

لبخند زدم.

«شاید.»

«کیه؟»

«نمی‌گم.»

ادرین خندید.

«این بی‌انصافیه.»

«خودت سؤال سخت پرسیدی.»

«پس یه سرنخ بده.»

«نه.»

«فقط یکی.»

سرم را تکان دادم.

«نه!»

هر دو خندیدیم.

اما وقتی خنده‌مان تمام شد، چند ثانیه در سکوت به هم نگاه کردیم.

این بار هیچ‌کدام شوخی نکرد.

مرینت با خودش فکر کرد:

«نکنه کسی که من بهش فکر می‌کنم... خود ادرین باشه؟»

و ادرین هم در همان لحظه به خودش گفت:

«کاش اون شخص من باشم.»

اما هیچ‌کدام هنوز جرئت نکردند این فکر را بلند بگویند.

آنها فقط چند قدم تا فهمیدن حقیقت فاصله داشتند


الان یه پارت دیگه هم میدم