👑دو روی عشق⚔️پارت ۹
· · خواندن 3 دقیقه مرینت
صبح از خواب بیدار شدم.
امروز اولین روز فرماندهی رسمی من بود و از دیشب مدام به این فکر میکردم که سربازها چه واکنشی نشون میدن.
لباس فرم فرماندهی رو پوشیدم، موهام رو بستم و از اتاق بیرون اومدم.
این بار دیگه ماسک نزدم.
حالا همه میدونستن من کی هستم.
وقتی وارد حیاط تمرین شدم، پنجاه سرباز رو دیدم که روی زمین نشسته بودن و بعضیهاشون هم مشغول حرف زدن بودن.
چند لحظه بهشون نگاه کردم و بعد با صدای بلند گفتم:
-بلند شید!
همه با عجله از جا بلند شدن.
-صف!
در چند ثانیه، هر پنجاه سرباز مرتب توی صف ایستادن.
جلوی صف راه رفتم و گفتم:
-از امروز من فرمانده شما هستم. انتظار دارم هر دستوری که میدم بدون بحث اجرا بشه. اگر کسی مشکلی داره، همین الان بگه.
هیچکس چیزی نگفت.
-خیلی خوب. شروع میکنیم.
تمرین رو شروع کردم.
دویدن، تمرین قدرتی، تمرینهای رزمی و بعد چند حرکت سخت دیگه.
کمکم نفس سربازها سنگین شد، اما من همچنان تمرین رو ادامه دادم.
-پنج دور دیگه!
چند نفر با خستگی به هم نگاه کردن، اما دوباره شروع کردن.
بعد از چند دقیقه، یکی از سربازها از صف بیرون اومد.
-فرمانده!
ایستادم.
-بله؟
با لحنی معترض گفت:
-اصلاً کی گفته یک زن باید فرمانده ما باشه؟
حیاط ساکت شد.
آروم به سمتش رفتم.
-دوباره بگو.
سرباز این بار با صدای بلندتر گفت:
-کی گفته یک زن باید فرمانده ما باشه؟
دستم رو به سمت خنجرم بردم.
در یک حرکت سریع خنجر رو از غلاف بیرون کشیدم و نوکش رو زیر گلوی سرباز گذاشتم.
سرباز خشکش زد.
با صدایی کاملاً آرام گفتم:
-تو شاهی که تصمیم میگیری چه کسی فرمانده باشه؟
سرباز با ترس گفت:
-نه… فرمانده.
آدرین
صبح برای فرار از خواب از جا بلند شدم، اما صدای عجیبی از حیاط میاومد.
صدای فریاد و تمرین سربازها.
چند لحظه گیج به سمت پنجره رفتم.
صدای مرینت بود.
با خودم گفتم حتماً اولین روز فرماندهیش رو شروع کرده.
لباس پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم تا ببینم چه خبره.
وقتی وارد حیاط شدم، صحنهای که دیدم باعث شد چند لحظه همونجا بایستم.
مرینت خنجرش رو زیر گلوی یکی از سربازها گرفته بود.
سرباز کاملاً ترسیده بود و بقیه هم ساکت ایستاده بودن.
چند ثانیه بعد مرینت خنجر رو پایین آورد و داخل غلاف گذاشت.
همون موقع سرباز دیگهای جلو اومد.
-فرمانده…
مرینت نگاهش کرد.
-بله؟
سرباز با خستگی گفت:
-شما که با ما تمرین نمیکنید. فقط دستور میدید. برای همین نمیدونید ما چقدر خستهایم.
چند سرباز دیگه هم با شنیدن حرفش سرشون رو پایین انداختن.
مرینت چند لحظه چیزی نگفت.
بعد بدون هیچ حرفی روی زمین نشست.
همه با تعجب نگاهش کردن.
مرینت دستهاش رو روی زمین گذاشت و گفت:
-خیلی خوب. اگه واقعاً شکایت شما سر اینه که من هم با شما تمرین نمیکنم، پس من هم تمرین میکنم.
و شروع کرد به شنا رفتن.
-یک!
پنجاه سرباز همزمان روی زمین رفتن.
-دو!
-سه!
پوزخند کوتاهی زدم.
ظاهراً مرینت تصمیم گرفته بود جواب اعتراضشون رو با عمل بده.
چند لحظه تماشاشون کردم.
بعد برگشتم سمت اتاقم.
لباس تمرین پوشیدم و دوباره به حیاط برگشتم.
وقتی وارد شدم، یکی از سربازها سریع گفت:
-شاهزاده!
سر تکون دادم و کنار بقیه قرار گرفتم.
مرینت نگاهم کرد.
-شما اینجا چه کار میکنید؟
-میخوام در تمرین همراهتون باشم.
-لازم نیست.
-اشکالی نداره.
روی زمین قرار گرفتم و همراه بقیه شروع به شنا رفتن کردم.
چند حرکت که گذشت، صدای مرینت رو شنیدم:
-شاهزاده!
سرم رو بالا آوردم.
-چیه؟
با دقت نگاهم کرد.
-دارید اشتباه میرید.
با تعجب گفتم:
-چی؟؟
-دستهاتون رو به اندازه کافی خم نمیکنید.
چند تا از سربازها خندهشون گرفت.
مرینت به بقیه نگاه کرد و گفت:
-خودتون هم درست نمیرید.
بعد به یکی از سربازها اشاره کرد.
-شماره ۳۲!
سرباز با نفسنفس جواب داد:
-بله، فرمانده؟
-شکمت رو بده پایینتر.
-چشم، فرمانده.
چند نفر دوباره خندیدن.
مرینت جدی گفت:
-پنجاه سرباز توی این حیاط هستن. من انتظار دارم تکتک شما درست تمرین کنید.
همه دوباره ساکت شدن و به تمرین ادامه دادن.
من هم لبخند کوتاهی زدم و همراه بقیه تمرین کردم.
***
اینم یک پارت طولانی
از اونجایی که قول دادم دو پارت پشت هم بدم شرط رو تو پارت بعد میدم
