چهار سال بود که پا به اون خونه نذاشته بودم.

چهار سال از آخرین باری که پشت اون در ایستاده بودم می‌گذشت.

با اینکه یک سال بود به پاریس برگشته بودم، هیچ‌وقت جرئت نکرده بودم برگردم اینجا.

اما حالا جلوی همون در ایستاده بودم.

دستم چند لحظه روی زنگ موند.

نفس عمیقی کشیدم و بالاخره زنگ زدم.

چند ثانیه بعد در باز شد.

مامان بود.

همین که منو دید، برای چند لحظه خشکش زد.

— مرینت…

لبخند کوچیکی زدم.

— سلام مامان.

چشم‌هاش پر از اشک شد.

— دخترم…

قبل از اینکه چیزی بگه، جلو اومد و منو محکم بغل کرد.

برای چند ثانیه سعی کردم خودمو نگه دارم، ولی نتونستم.

دست‌هام رو دورش حلقه کردم.

چهار سال بود که این آغوش رو نداشتم.

— دلم برات تنگ شده بود…

مامان با گریه گفت:

— منم دلم برات تنگ شده بود، خیلی زیاد.

چند لحظه همون‌طور موندیم.

بعد از هم جدا شدیم و مامان دستم رو گرفت.

— بیا تو.

وارد خونه شدم.

همه‌چیز تقریباً همون‌طور بود که یادم می‌اومد.

همون راهرو، همون مبل‌ها، همون بوی قهوه‌ای که همیشه از آشپزخونه می‌اومد.

اما خودم دیگه اون آدم چهار سال پیش نبودم.

چند قدم جلوتر، تام ایستاده بود.

نگاهش روی من ثابت موند.

هیچ‌کدوم چیزی نگفتیم.

بعد از چند ثانیه، خیلی کوتاه گفت:

— سلام.

من هم بدون اینکه جلو برم، جواب دادم:

— سلام.

همین.

نه آغوشی در کار بود، نه لبخندی.

مامان که سنگینی فضا رو حس کرده بود، گفت:

— بشینیم؟ می‌تونیم یه چیزی برات آماده کنم.

نگاهش کردم و این بار لبخندم واقعی‌تر بود.

— همون قهوه‌ای که همیشه درست می‌کردی؟

لبخند زد.

— هنوزم یادت مونده؟

— بعضی چیزا یادم می‌مونه.

مامان دستم رو گرفت و با خودش به سمت آشپزخونه برد.

تام هنوز همان‌جا ایستاده بود.

صدای مامان از آشپزخانه می‌اومد:

— می‌دونی چند بار خواستم بهت زنگ بزنم؟

آرام گفتم:

— می‌دونم.

— ولی نمی‌دونستم چی بگم.

سرم رو پایین انداختم.

— منم نمی‌دونستم چی باید بگم.

مامان چند لحظه ساکت شد.

بعد دستش رو روی دستم گذاشت.

— فقط می‌خوام بدونی هیچ‌وقت ازت ناراحت نبودم.

نگاهش کردم.

— می‌دونم مامان.

لبخند غمگینی زد.

— پس چرا این‌قدر طول کشید؟

جوابش رو نمی‌دونستم.

فقط گفتم:

— چون برگشتن سخت‌تر از رفتن بود.

از گوشه‌ی چشمم دیدم تام وارد آشپزخونه شد.

صندلی رو کشید و نشست.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

— هنوز هم پلیسی؟

نگاهش کردم.

— آره.

لحنش خنثی بود.

— راضی‌ای؟

کمی مکث کردم.

— بله.

تام سرش رو پایین انداخت.

— خوبه.

همین.

بعد از چهار سال، تمام چیزی که بین ما رد و بدل شد، همین چند کلمه بود.

مامان به فنجون قهوه‌ام نگاه کرد و گفت:

— مرینت، جک…

قبل از اینکه جمله‌اش رو کامل کنه، آرام گفتم:

— مامان، امروز نمی‌خوام درباره‌ی جک حرف بزنم.

مکث کرد.

— باشه.

و دیگر چیزی نگفت.

برای اولین بار بعد از چهار سال، هر سه نفرمان دور یک میز نشسته بودیم.

اما بین من و پدرم هنوز فاصله‌ای بود که با چهار سال نبودن ساخته شده بود.

و نمی‌دونستم قرار بود چقدر طول بکشه تا از بین بره.

و فکر کنم خودم هم نمیخ‌استم از بین بره.

***

خب خب برای پارت های بعد انتخاب کنید 

1میخوام از یکی از داستان ها دو پارت پشت هم بدم کدوم رو میخوایید؟

2 اگر دوست دارید برای دوروی عشق نظر بدید یا برای ادامش دوست دارید یک جور خواصی پیش بره تو کامنت های دوروی عشق در خدمتم 

3خوشحال میشم اگر داستانام مشکلی داره بگین تا پیشرفت کنم

***

حالا بریم شرط

۴۰کامنت

۷لایک