روزی روزگاری عشق
· · خواندن 3 دقیقه p15
تو آمدی و قلبم پر از بهار شد
با خندهات جهانم دوباره بیقرار شد
عشق تو قشنگترین اتفاق روزگار شد
از زبان مرینت
صبح روز بعد، همین که وارد کلاس شدم، دیدم ادرین کنار پنجره ایستاده و با یکی از بچهها صحبت میکنه.
تا چشمش به من افتاد، لبخند زد.
«صبح بخیر، مرینت.»
«صبح بخیر.»
کیفم را روی صندلی گذاشتم.
ادرین نزدیک آمد.
«امروز حالت خوبه؟»
چشمهایم را ریز کردم.
«بازرسی روزانه شروع شد؟»
خندید.
«فقط یه سؤال ساده بود.»
«آره، خوبم.»
«پس عالیه.»
هنوز ننشسته بودم که لوکا هم وارد کلاس شد.
«صبح بخیر!»
مرینت جواب داد:
«صبح بخیر، لوکا.»
لوکا کنار میز ما آمد.
«پروژه رو دیشب ادامه دادم. چندتا نکته هم پیدا کردم.»
ادرین که داشت دفترش را باز میکرد، سرش را بالا آورد.
«جدی؟»
لوکا گفت:
«آره.»
مرینت لبخند زد.
«عالیه!»
ادرین چیزی نگفت.
فقط دفترش را باز کرد.
مرینت متوجه شد.
«ادرین؟»
«بله؟»
«چرا ساکتی؟»
«من؟ ساکت؟»
«بله. خیلی مشکوکی.»
ادرین خندید.
«هیچی نیست.»
مرینت با شیطنت گفت:
«نکنه دوباره حسود شدی؟»
ادرین سریع گفت:
«نه!»
مرینت خندید.
«خیلی سریع جواب دادی!»
«چون جوابش واضحه!»
لوکا که کنارشان ایستاده بود، لبخند زد.
«من برم سر جام قبل از اینکه دعوای شما شروع بشه.»
مرینت گفت:
«ما دعوا نمیکنیم!»
ادرین همزمان گفت:
«اصلاً!»
هر دو به هم نگاه کردند.
بعد هر دو خندیدند.
---
از زبان راوی
معلم وارد کلاس شد و همه سر جایشان نشستند.
بعد از چند دقیقه، معلم گفت:
«بچهها، امروز باید روی فعالیت گروهی کار کنیم.»
چند نفر خوشحال شدند.
معلم ادامه داد:
«گروهها رو خودم مشخص میکنم.»
اسمها را یکییکی خواند.
تا اینکه گفت:
«مرینت و ادرین.»
مرینت با تعجب به ادرین نگاه کرد.
ادرین لبخند بزرگی زد.
مرینت آرام گفت:
«چرا خوشحال شدی؟»
«چون همتیمی خوبی دارم.»
«از کجا مطمئنی؟»
«چون دفعه قبل یادداشتهات رو دیدم.»
«پس هنوز یادداشتهای من یادت مونده؟»
«معلومه.»
مرینت خندید.
«حافظهات فقط برای چیزهای مهم خوبه ظاهراً.»
ادرین گفت:
«دقیقاً.»
---
آن دو پشت یک میز نشستند.
موضوع فعالیت، ارائه کوتاهی درباره یک موضوع علمی بود.
مرینت دفترش را باز کرد.
«خب، تو چی کار میکنی؟»
ادرین گفت:
«من تحقیق میکنم.»
«باشه. منم متن ارائه رو آماده میکنم.»
«قبوله.»
چند دقیقه بعد، ادرین شروع به نوشتن کرد.
مرینت نگاهی به دفترش انداخت.
«این چیه؟»
«تحقیق.»
«این که خط خطیه!»
ادرین اعتراض کرد:
«خط من خیلی خوبه.»
مرینت دفتر خودش را جلوی او گذاشت.
«این خط خوبه.»
ادرین نگاه کرد.
«خب...»
«خب چی؟»
«خط تو واقعاً مرتبه.»
مرینت با غرور گفت:
«ممنون.»
ادرین لبخند زد.
«ولی یه ایراد داره.»
«چی؟»
«خیلی مرتب و جدیه.»
«خب مگه بده؟»
«نه.»
ادرین مکث کرد.
«فقط شبیه خودته.»
مرینت چند ثانیه ساکت ماند.
«این تعریف بود؟»
«آره.»
مرینت لبخند زد.
«باشه. قبول.»
---
کمی بعد، ادرین اشتباهی یک کلمه را غلط نوشت.
مرینت گفت:
«صبر کن!»
«چی شده؟»
«اون کلمه رو اشتباه نوشتی.»
ادرین نگاه کرد.
«اوه.»
مرینت مداد را برداشت.
«بذار درستش کنم.»
ادرین گفت:
«باشه، خانم معلم.»
مرینت با خنده گفت:
«خواهش میکنم، آقای دانشآموز تنبل.»
«من تنبل نیستم!»
«پس ثابتش کن.»
ادرین دفتر را گرفت.
«باشه.»
چند دقیقه بعد، تقریباً تمام تحقیق را مرتب کرده بود.
مرینت با تعجب گفت:
«وای!»
«چی؟»
«فکر نمیکردم بلد باشی.»
ادرین با حالت مغرور گفت:
«من خیلی چیزها بلدم.»
مرینت خندید.
«باز شروع شد!»
«چی؟»
«خودشیفتگی!»
«این اسمش اعتمادبهنفسه.»
«نه، خودشیفتگیه.»
هر دو خندیدند.
از آن طرف کلاس، لوکا نگاه کوتاهی به آنها انداخت.
لبخند زد.
او متوجه شده بود چیزی بین این دو در حال شکل گرفتن است؛ چیزی که خودشان هنوز جرئت نداشتند اسمش را بگذارند.
---
از زبان مرینت
زنگ تفریح خورد.
ادرین گفت:
«بریم حیاط؟»
«باشه.»
همراه هم از کلاس بیرون رفتیم.
وسط راه، ادرین پرسید:
«مرینت؟»
«جانم؟»
«تو همیشه اینقدر شوخی میکنی؟»
لبخند زدم.
«نه.»
«پس چرا با من اینقدر شوخی میکنی؟»
کمی فکر کردم.
«چون کنار تو راحتترم.»
ادرین چند لحظه چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
من هم نمیدانستم چرا گفتن این جمله باعث شد قلبم کمی تندتر بزند.
اما یک چیز را میدانستم...
دیگر ادرین برای من فقط یک همکلاسی نبود.
و شاید برای ادرین هم، من دیگر فقط یک دوست نبودم.
شرط پارت بعد پنج لایک و سی کامنت