🌙 شب و روز ☀️
· · خواندن 3 دقیقه p19
دو پادشاهی. یک دشمنی قدیمی. یک پیمان صلح… و عشقی که نباید اتفاق میافتاد.
پادشاهی شب و روز سالهاست در جنگاند.
اما حالا، دو پادشاه برای نجات سرزمینهایشان دست به تصمیمی غیرمنتظره میزنند.
در میان این صلح، مرینت، تنها شاهدخت روز، وارد زندگی ادرین، شاهزادهی شب میشود.
او از تاریکی متنفر است.
ادرین به نور اعتماد ندارد.
اما وقتی سرنوشت آنها را کنار هم قرار میدهد...
کدامیک زودتر تسلیم میشود؛ غرور یا قلب؟
نویسندگان:B.M and نویسنده تاریکی
از زبان مرینت
صبح روز عروسی بالاخره رسید.
از وقتی چشمهایم را باز کردم، صدای رفتوآمد خدمتکارها از راهرو میآمد. قصر از همیشه شلوغتر بود؛ همه برای مراسم بزرگ امشب آماده میشدند.
چند روز قبل، مادرم یک قانون قدیمی قصر را برایم توضیح داده بود:
«روز عروسی، عروس و داماد تا شروع مراسم نباید یکدیگر را ببینند.»
این رسم از نسلهای قدیم باقی مانده بود.
بنابراین از صبح، من در بخش مخصوص عروس بودم و ادرین هم در بخش دیگری از قصر آماده میشد.
وقتی در اتاقم باز شد، مادرم همراه چند خدمتکار وارد شد.
مادر:
مرینت، وقتشه آماده بشی.
با شنیدن این جمله قلبم کمی تندتر زد.
مرینت:
واقعاً امروز عروسیه؟
مادرم لبخند زد.
مادر:
بله، دخترم.
چند لحظه به آینه نگاه کردم.
همهچیز خیلی عجیب بود.
چند وقت پیش حتی فکرش را هم نمیکردم که قرار باشد روزی با لباس عروس در قصر بایستم.
بعد از صبحانه، همراه مادرم و چند خدمتکار به سالن آرایش مخصوص عروس رفتم.
سالن پر از آینههای بزرگ و وسایل آرایش بود. روی میز، شانهها، سنجاقهای مو و جعبههای کوچک تزئینی مرتب چیده شده بودند.
آرایشگر با لبخند به استقبالم آمد.
آرایشگر:
شاهدخت، امروز باید کاملاً آماده باشید.
روی صندلی نشستم.
مرینت:
فقط... خیلی تغییرم ندید.
آرایشگر خندید.
آرایشگر:
نگران نباشید. قرار نیست شما را نشناسید!
مادرم پشت سرم ایستاد و با لبخند نگاهم کرد.
آرایشم ساده و سلطنتی بود. بعد موهایم را مرتب کردند و بخشهایی از آن را با سنجاقهای ظریف تزئین کردند.
وقتی کار تمام شد، آرایشگر آینه را مقابلم گرفت.
چند ثانیه فقط به تصویر خودم نگاه کردم.
مرینت:
وای...
مادرم آرام گفت:
مادر:
خیلی زیبا شدی.
لبخند زدم.
مرینت:
ممنون.
بعد نوبت لباس عروس رسید.
خدمتکارها لباس را با دقت وارد اتاق کردند.
همان لباسی بود که روزها برای آماده شدنش وقت گذاشته بودند؛ سفید و بلند، با جزئیات ظریف و دنبالهای که برای مراسم سلطنتی طراحی شده بود.
چند دقیقه بعد، وقتی لباس را پوشیدم، خیاط آخرین اندازهها را بررسی کرد.
خیاط:
همهچیز کاملاً اندازه است.
به آینه نگاه کردم.
برای یک لحظه حس کردم دختر داخل آینه با آن دختری که چند ماه قبل وارد قصر شده بود، خیلی فرق دارد.
اما هنوز همان مرینت بودم.
همان دختری که کتاب خواندن را دوست داشت، از شلوغی فرار میکرد و گاهی از تصمیمهای عجیب قصر سر درنمیآورد.
مادرم جلو آمد و تور لباس را مرتب کرد.
مادر:
آمادهای؟
نفس عمیقی کشیدم.
مرینت:
فکر کنم...
مادرم لبخند زد.
مادر:
لازم نیست نترسی. فقط خودت باش.
سرم را تکان دادم.
از اتاق بیرون آمدیم.
در همان لحظه، صدای ناقوسهای قصر در تمام کاخ پیچید.
صدای ناقوسها:
«دانگ... دانگ... دانگ...»
یعنی مراسم نزدیک بود.
من به سمت ورودی تالار حرکت کردم.
اما طبق رسم قدیمی، ادرین هنوز اجازه نداشت مرا ببیند.
در تمام مسیر، فقط به یک چیز فکر میکردم:
مرینت:
«امشب بالاخره قرار است دوباره ببینمش...»
و در آن سوی قصر، ادرین هم بدون اینکه بداند من چه شکلی شدهام، برای مراسم آماده میشد.
بفرمایید پارت و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
شرط پارت بعد ده لایک و چهل کامنت