روزی روزگاری عشق
· · خواندن 3 دقیقه p13
تو آمدی و قلبم پر از بهار شد
با خندهات جهانم دوباره بیقرار شد
عشق تو قشنگترین اتفاق روزگار شد
از زبان مرینت
صبح روز بعد وقتی وارد مدرسه شدم، هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای آشنایی از پشت سرم آمد.
«مرینت!»
برگشتم.
ادرین با عجله به طرفم میآمد.
«صبح بخیر.»
لبخند زدم.
«صبح بخیر.»
نگاهی از بالا تا پایین به من انداخت.
«حالت خوبه؟»
چشمهایم را ریز کردم.
«باز شروع کردی؟»
«چی رو؟»
«بازرسی روزانه!»
ادرین خندید.
«خب، بعد از اتفاق دیروز حق دارم.»
«ادرین، من خوبم.»
«مطمئنی؟»
«صددرصد.»
«خسته نیستی؟»
«نه.»
«سرت درد نمیکنه؟»
خندیدم.
«نه.»
«پس میتونم خیالم راحت باشه؟»
«بله، آقای دکتر!»
هر دو خندیدیم.
همراه هم وارد ساختمان مدرسه شدیم.
وقتی به کلاس رسیدیم، لوکا هم تازه وارد شده بود.
تا چشمش به ما افتاد، لبخند زد.
«صبح بخیر.»
«صبح بخیر، لوکا.»
لوکا به من نگاه کرد.
«حالت بهتره؟»
«آره، ممنون.»
بعد رو به ادرین کرد.
«تو هم دیروز خیس آب شده بودی، نه؟»
ادرین خندید.
«آره.»
لوکا گفت:
«هنوز نمیفهمم چطور بدون فکر پریدی داخل.»
ادرین شانه بالا انداخت.
«فقط یه لحظه بود.»
لوکا لبخند زد.
«ولی کار خوبی کردی.»
مرینت به ادرین نگاه کرد.
«بالاخره یکی پیدا شد که ازت تعریف کنه.»
ادرین با غرور گفت:
«دیدی؟ من آدم قهرمانیم.»
مرینت خندید.
«خیلی خودشیفتهای.»
«خودت گفتی!»
هر سه خندیدیم.
---
کلاس شروع شد.
من کنار پنجره نشسته بودم و ادرین هم صندلی کناری من بود.
معلم مشغول توضیح درس بود که ناگهان گفت:
«برای فعالیت امروز، باید دو نفره کار کنید.»
صدای جابهجا شدن صندلیها در کلاس پیچید.
معلم فهرست گروهها را خواند.
«مرینت و ادرین.»
به ادرین نگاه کردم.
او لبخند زد.
«به نظر میاد امروز با هم کار داریم.»
«فقط امیدوارم خرابش نکنی.»
«من؟ امکان نداره.»
«همین اعتمادبهنفست منو میترسونه.»
شروع کردیم به کار.
ادرین اول جدی بود، اما بعد از چند دقیقه یک اشتباه خندهدار در دفترش کرد.
نگاهش کردم.
«این دیگه چیه؟»
«چی؟»
دفترش را نشان دادم.
«این رو ببین.»
چند ثانیه به نوشته خودش نگاه کرد.
بعد گفت:
«خب... شاید یکم اشتباه کردم.»
«یکم؟»
خندیدم.
«کل جواب رو اشتباه رفتی!»
ادرین هم شروع کرد به خندیدن.
«باشه، خانم نابغه. درستش کن.»
«اول بگو من نابغهام.»
«باشه. تو نابغهای.»
«بلندتر.»
«مرینت!»
خندیدم.
«باشه، باشه.»
با هم جواب را اصلاح کردیم.
هرچه بیشتر کنار هم کار میکردیم، بیشتر احساس میکردم بودن کنار ادرین برایم راحت شده.
---
زنگ تفریح که خورد، من و ادرین از کلاس بیرون رفتیم.
لوکا هم به ما رسید.
«مرینت، بعد از مدرسه وقت داری؟»
«برای چی؟»
«میخواستم درباره پروژهمون صحبت کنیم.»
قبل از اینکه جواب بدهم، ادرین کمی ساکت شد.
من متوجه شدم.
نگاهش کردم.
«ادرین؟»
«چی؟»
«هیچی.»
لوکا دوباره گفت:
«پس بعد از مدرسه؟»
«باشه.»
ادرین به ساعتش نگاه کرد.
«من باید برم.»
با تعجب پرسیدم:
«کجا؟»
«یه کاری دارم.»
و قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگویم، از ما فاصله گرفت.
به رفتنش نگاه کردم.
لوکا گفت:
«چیزی شده؟»
«نمیدونم.»
اما خودم میدانستم.
ادرین دوباره ناراحت شده بود.
این بار دیگر مطمئن بودم.
چند دقیقه بعد، او را در انتهای حیاط دیدم.
تنها ایستاده بود.
به سمتش رفتم.
«ادرین.»
برگشت.
«بله؟»
«چرا رفتی؟»
«گفتم که کار داشتم.»
«دروغ نگو.»
چند لحظه ساکت ماند.
بعد آهسته گفت:
«من فقط...»
مکث کرد.
«فقط چی؟»
ادرین نگاهش را پایین انداخت.
«هیچی.»
کنارش ایستادم.
«ادرین، اگه چیزی ناراحتت کرده، میتونی بهم بگی.»
سرش را بلند کرد و برای چند ثانیه مستقیم به چشمهایم نگاه کرد.
اما چیزی نگفت.
فقط لبخند کوچکی زد.
«بعداً.»
«قول؟»
«قول.»
زنگ کلاس خورد.
هر دو به سمت ساختمان برگشتیم.
اما این بار من یک سؤال بزرگ در ذهنم داشتم:
چرا وقتی لوکا از من میخواهد با او وقت بگذرانم، ادرین اینقدر ناراحت میشود؟
و شاید...
برای اولین بار داشتم به جواب این سؤال نزدیک میشدم.
بفرمایید پارت و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷
شرط پارت بعد هفت لایک و سی کامنت