p10

تو آمدی و قلبم پر از بهار شد

با خنده‌ات جهانم دوباره بی‌قرار شد

عشق تو قشنگ‌ترین اتفاق روزگار شد

از زبان راوی

راهروی بیمارستان آرام شده بود.

ادرین روی صندلی کنار دیوار نشسته بود و هر چند ثانیه یک‌بار نگاهش به در اتاق مرینت می‌افتاد. مادرش چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود و با مسئول مدرسه صحبت می‌کرد، اما ادرین تقریباً هیچ‌کدام از حرف‌ها را نمی‌شنید.

فکرش فقط پیش مرینت بود.

بعد از چند دقیقه، مادر مرینت از اتاق بیرون آمد.

وقتی چشمش به ادرین افتاد، کمی مکث کرد.

ادرین سریع از جا بلند شد.

«ببخشید...»

مادر مرینت با لبخند کوچکی گفت:

«برای چی عذرخواهی می‌کنی؟»

«نمی‌دونم... فقط خیلی نگرانشم.»

مادر مرینت چند لحظه به صورت ادرین نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

«می‌تونم یه چیزی ازت بپرسم؟»

ادرین سرش را تکان داد.

«بله.»

مادر مرینت کنار او نشست.

«مرینت برات مهمه؟»

ادرین برای چند ثانیه ساکت ماند.

سؤال ساده‌ای بود، اما جوابش برای خودش هم ساده نبود.

بالاخره گفت:

«آره.»

مادر مرینت آرام پرسید:

«فقط چون هم‌کلاسیتونه؟»

ادرین نگاهش را پایین انداخت.

«نه... فکر کنم بیشتر از اینه.»

مادر مرینت چیزی نگفت.

ادرین ادامه داد:

«من تازه چند وقته می‌شناسمش، ولی... نمی‌دونم چطور توضیح بدم. از وقتی وارد مدرسه شدم، مرینت اولین کسی بود که باهام حرف زد و کمکم کرد. وقتی امروز حالش بد شد، واقعاً ترسیدم.»

مادر مرینت با دقت به حرف‌هایش گوش می‌داد.

بعد گفت:

«پس به همین دلیل اومدی بیمارستان.»

ادرین سرش را تکان داد.

«بله.»

چند لحظه سکوت بینشان برقرار شد.

مادر مرینت آهسته گفت:

«ادرین، فکر کنم بهتره یه چیزهایی درباره مرینت بدونی.»

ادرین با نگرانی نگاهش کرد.

«درباره چی؟»

«درباره بیماری قلبیش.»

ادرین کاملاً ساکت شد.

مادر مرینت ادامه داد:

«مرینت از بچگی با مشکل قلبی زندگی کرده. همیشه مجبور بوده بیشتر از بچه‌های دیگه مراقب خودش باشه و داروهاش رو طبق برنامه مصرف کنه.»

ادرین با تعجب گفت:

«پس... اون داروهایی که همیشه همراهشه...»

مادرش سر تکان داد.

«بله. داروهاش رو همیشه همراه خودش داره.»

ادرین چند لحظه به زمین خیره ماند.

حالا بعضی رفتارهای مرینت برایش معنای دیگری پیدا کرده بود؛ اینکه گاهی خسته به نظر می‌رسید، اینکه همیشه حواسش به وسایل داخل کیفش بود و اینکه بعضی وقت‌ها ترجیح می‌داد گوشه‌ای آرام بنشیند.

آرام گفت:

«چرا هیچ‌وقت بهم نگفت؟»

مادر مرینت لبخند غمگینی زد.

«چون دوست نداره کسی باهاش مثل یک آدم متفاوت رفتار کنه.»

ادرین چیزی نگفت.

مادر مرینت ادامه داد:

«مرینت از بچگی خیلی تنها بوده. خیلی از بچه‌ها نمی‌فهمیدن چرا باید بعضی کارها رو با احتیاط انجام بده یا چرا گاهی نمی‌تونه مثل بقیه باشه. برای همین کم‌کم عادت کرد خیلی چیزها رو برای خودش نگه داره.»

ادرین آرام پرسید:

«یعنی همیشه تنها بوده؟»

«تقریباً.»

مادرش آهی کشید.

«حتی وقتی بچه بود، بیشتر وقت‌ها خودش با خودش سرگرم می‌شد. خیلی دوست داشت دوست‌های زیادی داشته باشه، ولی همیشه از اینکه دیگران درباره بیماریش سؤال کنن یا باهاش متفاوت رفتار کنن می‌ترسید.»

ادرین به در اتاق نگاه کرد.

تصویر مرینت در کلاس جلوی چشمش آمد؛ همان نیمکت کنار پنجره، همان دفتر مرتب و همان سکوت همیشگی.

حالا دلیلش را کمی بهتر می‌فهمید.

مادر مرینت گفت:

«من نمی‌خوام تو رو تحت فشار بذارم. فقط چون دیدم چقدر نگرانش شدی، خواستم بدونی.»

ادرین آرام جواب داد:

«من باهاش مثل آدم متفاوت رفتار نمی‌کنم.»

مادر مرینت لبخند زد.

«امیدوارم همین‌طور بمونه.»

بعد دستش را روی دست ادرین گذاشت.

«اگر واقعاً دوستش داری و برات مهمه، فقط یک چیز ازت می‌خوام.»

ادرین پرسید:

«چی؟»

«مواظبش باش.»

ادرین با جدیت سر تکان داد.

«حتماً.»

مادر مرینت گفت:

«نه اینکه همیشه مراقبش باشی یا باهاش مثل یک بیمار رفتار کنی. منظورم اینه که اگر یه روز دیدی حالش خوب نیست، تنهاش نذاری و از یک بزرگ‌تر کمک بخوای. مرینت خیلی وقت‌ها سعی می‌کنه خودش رو قوی نشون بده.»

ادرین گفت:

«قول می‌دم.»

مادر مرینت چند لحظه به او نگاه کرد و لبخند زد.

«مرینت خوش‌شانس بوده که تو رو توی مدرسه پیدا کرده.»

ادرین کمی خجالت کشید.

«منم خوش‌شانسم که باهاش آشنا شدم.»

همان لحظه در اتاق باز شد.

پرستار گفت:

«مرینت به هوش اومده. فعلاً می‌تونه چند دقیقه مهمان داشته باشه.»

ادرین فوراً از جا بلند شد.

مادر مرینت لبخند زد.

«برو. فکر کنم منتظرته.»

ادرین وارد اتاق شد.

مرینت روی تخت نشسته بود و وقتی او را دید، کمی متعجب شد.

«ادرین؟»

ادرین لبخند آرامی زد.

«سلام.»

«تو اینجایی؟»

«آره.»

مرینت به مادرش نگاه کرد، بعد دوباره به ادرین.

«چرا؟»

ادرین کنار تخت ایستاد.

«چون نگران بودم.»

مرینت چند لحظه ساکت ماند.

بعد آرام لبخند زد.

«من خوبم.»

ادرین صندلی کنار تخت را جلو کشید.

«خوبه.»

مرینت به او نگاه کرد.

«واقعاً نگران شدی؟»

ادرین لبخند زد.

«خیلی.»

مرینت برای چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد نگاهش را پایین انداخت.

اما لبخند کوچکی روی صورتش نشست.

و پشت در، مادر مرینت از دور به آن دو نگاه کرد.

شاید برای اولین بار بعد از سال‌ها، دخترش دیگر کاملاً تنها نبود.