روزی روزگاری عشق
· · خواندن 6 دقیقه p9
تو آمدی و قلبم پر از بهار شد
با خندهات جهانم دوباره بیقرار شد
عشق تو قشنگترین اتفاق روزگار شد
از زبان راوی
آمبولانس چند دقیقه بعد به بیمارستان رسید.
درهای آمبولانس باز شد و امدادگران، مرینت را با سرعت و دقت وارد بخش اورژانس کردند. یکی از کارکنان مدرسه هم همراهشان آمده بود و اطلاعات اولیهای را که از مدرسه داشت، در اختیار پرستار قرار داد.
مرینت همچنان هوشیار نبود.
پزشک اورژانس سریع به تیمش گفت:
«ببریدش داخل. علائم حیاتی رو بررسی کنید و آزمایشهای اولیه رو انجام بدید.»
تخت وارد اتاق شد و درهای بخش اورژانس بسته شد.
کارکنان مدرسه بیرون ماندند.
یکی از آنها گوشیاش را بیرون آورد و با خانواده مرینت تماس گرفت.
---
چند دقیقه بعد، مادر مرینت با نگرانی وارد بیمارستان شد.
وقتی چشمش به مسئول مدرسه افتاد، سریع جلو رفت.
«مرینت کجاست؟ چی شده؟»
مسئول مدرسه با آرامش سعی کرد توضیح دهد:
«امروز سر کلاس حالش بد شد. ما سریع اورژانس رو خبر کردیم و آمبولانس اومد.»
مادر مرینت با نگرانی پرسید:
«الان کجاست؟»
«داخل اورژانسه. پزشکها دارن بررسیش میکنن.»
مادر مرینت نفس عمیقی کشید و به در بسته اورژانس نگاه کرد.
«من باید ببینمش.»
پرستاری که از اتاق بیرون آمده بود گفت:
«فعلاً لطفاً اینجا منتظر بمونید. پزشکها در حال بررسی هستن. وقتی شرایط اجازه بده، بهتون اطلاع میدیم.»
مادر مرینت سرش را تکان داد و روی یکی از صندلیهای راهرو نشست.
دستهایش را به هم گره کرده بود و مرتب به ساعت نگاه میکرد.
---
داخل اورژانس
پزشکان مشغول بررسی وضعیت مرینت بودند.
یکی از پرستارها اطلاعات اولیه را ثبت میکرد.
پزشک پرسید:
«سابقه بیماری قلبی داره؟»
یکی از مدارکی که همراه وسایل مرینت بود بررسی شد.
«بله، سابقه بیماری قلبی داره و داروی روزانه هم مصرف میکنه.»
پزشک سر تکان داد.
«باشه. فعلاً وضعیتش رو تحت نظر داشته باشید.»
آزمایشهای اولیه درخواست شد.
نمونههای لازم گرفته شد و برای بررسی به آزمایشگاه فرستاده شد.
همزمان پزشکان وضعیت قلب و تنفس مرینت را با دستگاههای مخصوص بررسی میکردند.
چند دقیقه بعد، یکی از پزشکان گفت:
«نتایج آزمایش که آماده شد، دوباره بررسی میکنیم.»
همه با دقت کارشان را ادامه دادند.
---
در راهرو، مادر مرینت هنوز منتظر بود.
هر بار در اورژانس باز میشد، سرش را بلند میکرد.
بالاخره همان پزشک از اتاق بیرون آمد.
مادر مرینت سریع از جا بلند شد.
«دکتر؟ حال دخترم چطوره؟»
پزشک گفت:
«فعلاً تحت مراقبته. با توجه به سابقه قلبیای که داره، میخوایم چند بررسی انجام بدیم تا مطمئن بشیم علت این اتفاق چی بوده.»
مادر مرینت پرسید:
«خطرناکه؟»
پزشک با آرامش جواب داد:
«هنوز برای نتیجهگیری زوده. فعلاً مهم اینه که تحت نظر باشه. نتایج آزمایشها و بررسیهای قلبی کمک میکنه تصمیم دقیقتری بگیریم.»
مادر مرینت آهسته سر تکان داد.
«میتونم ببینمش؟»
«فعلاً چند دقیقه دیگه. اجازه بدید بررسیهای اولیه کامل بشه.»
پزشک دوباره وارد اتاق شد.
---
چند ساعت برای مادر مرینت مثل چند روز گذشت.
بالاخره پرستار او را صدا زد.
«میتونید برای چند دقیقه ببینیدش.»
مادر مرینت با عجله وارد اتاق شد.
مرینت روی تخت دراز کشیده بود و هنوز خواب بود.
مادرش کنار تخت نشست و دست او را گرفت.
«مامان اینجاست عزیزم...»
صدایش آرام بود.
مرینت هنوز چیزی نگفت.
مادرش با نگرانی به صورت او نگاه کرد.
بعد از چند دقیقه، پزشک دوباره وارد شد و پرونده را بررسی کرد.
«نتایج آزمایشهای اولیه آماده شده.»
مادر مرینت از جا بلند شد.
«چی نشون میده؟»
پزشک گفت:
«فعلاً موردی که نیاز به اقدام فوری داشته باشه دیده نشده، اما با توجه به سابقه بیماری قلبی، بهتره برای بررسی دقیقتر مدتی تحت نظر بمونه.»
مادر مرینت نفس راحتی کشید، هرچند نگرانی هنوز در چهرهاش دیده میشد.
«یعنی باید بستری بشه؟»
«احتمالش هست که برای مراقبت و بررسی بیشتر، حداقل مدتی در بخش تحت نظر باشه.»
مادر مرینت سرش را تکان داد.
«هر کاری لازمه انجام بدید.»
---
بعد از مدتی، مرینت کمکم چشمهایش را باز کرد.
نور اتاق برای چند لحظه باعث شد چشمهایش را دوباره ببندد.
صدای مادرش را شنید.
«مرینت؟»
چشمهایش را باز کرد و با صدای ضعیفی گفت:
«مامان؟»
مادرش لبخند زد، اما نگرانی در چهرهاش کاملاً مشخص بود.
«آره عزیزم. من اینجام.»
مرینت چند لحظه اطرافش را نگاه کرد.
«من کجام؟»
«بیمارستان.»
مرینت سعی کرد اتفاقات صبح را به یاد بیاورد.
«مدرسه...»
مادرش آرام گفت:
«آره، توی مدرسه حالت بد شد. معلمها سریع آمبولانس خبر کردن.»
مرینت آرام پرسید:
«ادرین...»
مادرش با تعجب نگاهش کرد.
«ادرین؟»
مرینت کمی خجالتزده شد.
«همکلاسیمه...»
مادرش لبخند کوچکی زد.
«نگران نباش. مهم اینه که الان اینجایی و پزشکها دارن مراقبت میکنن.»
مرینت چیزی نگفت.
فقط به سقف نگاه کرد.
بعد از چند لحظه پرسید:
«چند وقته اینجام؟»
مادرش گفت:
«چند ساعتی گذشته.»
پزشک دوباره برای معاینه وارد شد.
«سلام مرینت. حالت الان چطوره؟»
«بهترم.»
«خوبه. میخوام چند سؤال ازت بپرسم.»
مرینت سرش را تکان داد.
پزشک درباره اتفاقی که در مدرسه افتاده بود سؤال کرد و مرینت تا جایی که یادش میآمد جواب داد.
سپس پزشک گفت:
«برای اطمینان، چند بررسی دیگه هم انجام میدیم.»
مادرش پرسید:
«چه بررسیهایی؟»
«بعضی آزمایشهای تکمیلی و بررسی قلب. میخوایم وضعیتش رو دقیقتر ارزیابی کنیم.»
مرینت آرام پرسید:
«یعنی دوباره آزمایش؟»
مادرش دستش را گرفت.
«آره عزیزم، فقط برای اینکه مطمئن بشن همهچیز خوبه.»
مرینت آهسته سر تکان داد.
«باشه.»
---
کمی بعد، پرستار مرینت را برای انجام بررسیهای تکمیلی آماده کرد.
مادرش همراه او بود.
مرینت وقتی روی تخت جابهجا میشد، آرام به مادرش گفت:
«مامان...»
«جانم؟»
«من نمیخوام مدرسه بفهمه.»
مادرش با تعجب پرسید:
«چی رو؟»
مرینت چند ثانیه سکوت کرد.
«اینکه بیماری قلبی دارم.»
مادرش متوجه شد.
«عزیزم، فعلاً مهمترین چیز سلامتیته. درباره بقیه چیزها بعداً تصمیم میگیریم.»
مرینت لبخند خیلی کوچکی زد.
«باشه.»
---
در همین زمان، بیرون بیمارستان، مسئول مدرسه در حال صحبت با مادر ادرین بود.
ادرین از صبح، بعد از رفتن آمبولانس، نتوانسته بود به درس و کلاس فکر کند.
او مرتب به گوشیاش نگاه میکرد.
بالاخره به مادرش گفت:
«مامان، میشه بریم بیمارستان؟»
مادرش پرسید:
«میخوای مرینت رو ببینی؟»
ادرین سرش را تکان داد.
«فقط میخوام بدونم حالش خوبه.»
چند ساعت بعد، ادرین همراه مادرش وارد بیمارستان شد.
در راهرو ایستاد و اطرافش را نگاه کرد.
همان لحظه چشمش به مادر مرینت افتاد.
جلو رفت.
«ببخشید...»
مادر مرینت برگشت.
ادرین با نگرانی پرسید:
«من ادرین هستم. همکلاسی مرینت.»
مادر مرینت با مهربانی گفت:
«میشناسمت. مرینت اسمت رو گفته.»
ادرین کمی آرام شد.
«حالش چطوره؟»
«الان بهتره. پزشکها دارن بررسیش میکنن.»
ادرین نفس راحتی کشید.
«خداروشکر...»
مادر مرینت گفت:
«نگران نباش. فعلاً تحت نظره.»
ادرین به در اتاق نگاه کرد.
«میتونم ببینمش؟»
«فعلاً پزشکها اجازه ندادن کسی داخل بره. وقتی اجازه بدن، بهت میگم.»
ادرین سرش را تکان داد.
«باشه.»
روی یکی از صندلیهای راهرو نشست.
اما نگاهش همچنان به در اتاق مرینت بود.
چند دقیقه بعد، پزشک از اتاق بیرون آمد و گفت:
«خانواده مرینت؟»
مادرش بلند شد.
ادرین هم ناخودآگاه ایستاد.
پزشک گفت:
«وضعیتش فعلاً پایدار شده. باید مدتی استراحت کنه و تحت نظر بمونه.»
ادرین نفسش را با خیال راحت بیرون داد.
اما هنوز یک سؤال در ذهنش بود:
مرینت چرا هیچوقت درباره این بیماری چیزی نگفته بود؟
و مهمتر از آن...
چرا حالا اینقدر برایش مهم شده بود که مرینت خوب باشد؟
بفرمایید پارت و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷
دلم می خواد یه شرط غیر ممکن بگم ده لایک و چهل کامنت
اگه شرط پر نشه سه روز دیگه پارت میدم
و یه سوال
نمیدونم چرا احساس می کنم این رمانم خیلی مسخره هست