این ادامه ی پارت ۱۰ هست تو یک پارت جا نشد

روز بعد — از زبان مرینت

صبح روز بعد دوباره با ادرین به پایگاه رفتیم.

وقتی ماشین رو در پارکینگ ۳- پارک کرد، هر دو از ماشین پیاده شدیم و به سمت آسانسور رفتیم.

در آسانسور که بسته شد، ادرین گفت:

«فکر می‌کنی امروز آلیا دوباره چیزی بگه؟»

«صددرصد.»

«پس آماده باش.»

«تو آماده باش.»

«چرا من؟»

«چون خودت شروع کردی.»

خندید.

آسانسور به طبقه‌ی اصلی رسید.

وقتی وارد پایگاه شدیم، نینو پشت میزش نشسته بود و داشت گزارش‌های روز قبل رو بررسی می‌کرد.

همین که ما رو دید گفت:

«صبح بخیر.»

«صبح بخیر.»

آلیا هم کمی بعد وارد شد.

نگاهش اول روی من افتاد، بعد روی ادرین.

لبخند کوتاهی زد.

من هم سریع مشغول مرتب کردن وسایلم شدم.

چند دقیقه بعد فلیکس وارد شد و یک پوشه‌ی جدید در دست داشت.

آلیا گفت:

«خب، امروز قبل از هر چیزی این پرونده رو بررسی می‌کنیم.»

همه دور میز جمع شدیم.

آلیا پوشه رو باز کرد.

«دیشب یه گزارش جدید به دستمون رسیده. سرقت از یک انبار تجهیزات پلیس.»

نینو پرسید:

«میزان خسارت؟»

«هنوز دقیق مشخص نیست.»

ادرین گفت:

«دوربین‌ها؟»

«یکی از دوربین‌ها از کار افتاده، دوتای دیگه هم تصاویر ناقص دارن.»

ادرین پرسید:

«زمان حادثه مشخص شده؟»

آلیا برگه‌ی گزارش رو نگاه کرد.

«بین ساعت دو و ده دقیقه تا دو و بیست‌وهفت دقیقه‌ی بامداد.»

من گفتم:

«پس اول باید تصاویر هر سه دوربین رو کنار هم بذاریم.»

آلیا سر تکون داد.

«دقیقاً.»

بعد رو به ادرین کرد.

«تو و مرینت تصاویر دوربین‌ها رو بررسی کنین.»

بعد به فلیکس گفت:

«تو با تیم صحنه تماس بگیر و ببین گزارش کامل بررسی محل کی آماده می‌شه.»

«باشه.»

آلیا رو به نینو کرد.

«تو هم فهرست تجهیزات سرقت‌شده و افراد حاضر در محل رو بررسی کن.»

نینو سری تکون داد.

«حتماً.»

همه سر کار خودشون رفتیم.

من کنار ادرین نشستم و تصاویر دوربین‌ها رو روی سیستم باز کردم.

تصاویر اول چیز خاصی نداشت.

راهروهای انبار، درهای بسته و چند نفر از کارکنان که قبل از نیمه‌شب رفت‌وآمد می‌کردن.

اما وقتی به ساعت دو و چند دقیقه رسیدیم، تصویر یکی از دوربین‌ها برای چند ثانیه قطع شد.

ادرین گفت:

«صبر کن. برگرد عقب.»

ویدئو رو عقب بردم.

«اینجا؟»

«آره.»

دوباره پخش کردیم.

این بار درست قبل از قطع شدن تصویر، سایه‌ی فردی در انتهای راهرو دیده شد.

تصویر رو متوقف کردم.

«دیدیش؟»

ادرین جلوتر اومد.

«آره.»

«کیفیتش افتضاحه.»

«ولی زمانش مشخصه.»

به ساعت گوشه‌ی تصویر نگاه کردم.

«دو و هجده دقیقه.»

ادرین یادداشت کرد.

«پس داخل همون بازه‌ست.»

«باید دوربین دوم رو هم بررسی کنیم.»

تصویر دوربین دوم رو باز کردیم.

چند ثانیه بعد، همون زمان رو پیدا کردیم.

این بار سایه از زاویه‌ی دیگه‌ای دیده می‌شد.

من با تعجب گفتم:

«ادرین…»

«می‌دونم.»

هر دو به صفحه خیره شدیم.

این دیگه فقط یک سایه‌ی تصادفی نبود.

اگر می‌خواستیم بفهمیم چه اتفاقی افتاده، باید تصاویر رو دقیق‌تر بررسی می‌کردیم.

ولی یک چیز مهم تر بود 

ما هیچکدوم نمیدونستیم دیشب وقتی برای چند ثانیه لب هامون روی هم قرار گرفته بود 

یک نفر ما رو دید میزد 

یک نفر که نقشه ی شومی در سر داره

شرط بعدی 

۳۰ کامت 

۸لایک