اخرین گلوله فصل۲ پارت ۸
· · خواندن 2 دقیقه پارت بعدی — از زبان مرینت
هنوز درست پشت میزم ننشسته بودم که آلیا از جاش بلند شد و اومد سمتم.
کنار میزم ایستاد و با یه نگاه مرموز گفت:
«خب؟»
سرم رو بلند کردم.
«خب چی؟»
آلیا صندلی کنارم رو کشید و نشست.
«مرینت، منو نمیشناسی؟»
لبخند کوچیکی زدم.
«خیلی خوب میشناسمت.»
«پس میدونی وقتی اینجوری میام سراغت، یعنی یه چیزی فهمیدم.»
نگاهش کردم و چیزی نگفتم.
آلیا کمی جلوتر اومد.
«خوب چی شد؟»
«چی چی شد؟»
«بین تو و ادرین.»
چند لحظه ساکت موندم.
آلیا با لبخند گفت:
«دیدم دست همدیگه رو گرفته بودین.»
آروم گفتم:
«آره.»
«خب؟»
نفس عمیقی کشیدم.
«اعتراف کرد.»
چشمهای آلیا گرد شد.
«چی؟!»
سریع انگشتم رو جلوی لبم گذاشتم.
«هیس! آرومتر.»
آلیا با هیجان صدایش را پایین آورد.
«یعنی ادرین بهت گفت دوستت داره؟»
لبخندم ناخودآگاه روی صورتم نشست.
«آره.»
آلیا چند ثانیه نگاهم کرد و بعد با لبخند بزرگی گفت:
«و تو؟»
نگاهم رو ازش دزدیدم.
«منم جوابش رو دادم.»
«یعنی…؟»
آروم سرم رو تکون دادم.
«آره، آلیا. منم دوستش دارم.»
آلیا لبخندش عمیقتر شد و دستم رو گرفت.
«بالاخره!»
خندهام گرفت.
«چرا تو بیشتر از من خوشحالی؟»
«چون من از مدتها پیش فهمیده بودم!»
«آلیا!»
«چیه؟ واقعاً معلوم بود.»
سرم رو تکون دادم و خندیدم.
آلیا کمی آرومتر گفت:
«خودت خوشحالی؟»
این بار بدون شوخی جواب دادم:
«خیلی.»
آلیا لبخند زد.
«پس من دیگه چیزی نمیخوام.»
«مطمئنی؟»
«فعلاً.»
با شک نگاهش کردم.
«فعلاً؟»
از جاش بلند شد.
«بعداً دوباره درباره جزئیاتش حرف میزنیم.»
«آلیا!»
خندید و به سمت میزش رفت.
من هم لبخند زدم و دوباره مشغول کار شدم.
اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صفحه لپتاپم رو باز کردم و ناخودآگاه یاد حرف ادرین افتادم.
«مرینت، من عاشقت شدم.»
لبخند کوچیکی زدم.
فکر کنم هنوز باورم نمیشد که بالاخره این حرف رو از خودش شنیده بودم.
این یکی هدیه بود شرط نداره
