اخرین گلوله فصل۲ پارت ۴
· · خواندن 3 دقیقه دیر فرستادم اذیتتون کنم
ادامه ی پارت قبل
زویی نشست.
«نه.»
هر سه به او نگاه کردیم.
«حافظهتون فقط برنمیگرده.»
به ما نگاه کرد.
«دارید دوباره خودتون رو میشناسید.»
حرفش باعث شد ساکت شوم.
دوباره به آدرین نگاه کردم.
او هم برای لحظهای نگاهم کرد.
این بار هیچکدام سریع نگاهمان را برنگرداندیم.
چیزی در نگاهش آشنا بود.
خیلی آشنا.
اما نمیتوانستم بفهمم چرا.
زویی با لبخند گفت:
«شما دوتا همیشه همینطور بودید.»
من و آدرین همزمان پرسیدیم:
«چطور؟»
زویی خندید.
«همیشه وقتی یکیتون چیزی رو فراموش میکرد، اون یکی یادش میانداخت.»
نگاه کوتاهی به آدرین کردم.
او هم لبخند زد.
«پس ظاهراً از بچگی دردسر داشتیم.»
زویی خندید.
«خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنید.»
برای اولین بار بعد از مدتها، صدای خندهمان در یک اتاق مشترک پیچید.
نه به خاطر پرونده.
نه به خاطر گذشتهای ترسناک.
فقط به خاطر یک خاطرهی قدیمی.
وقتی از خانه بیرون آمدیم، هوا رو به تاریکی میرفت.
فلیکس جلوتر از ما حرکت میکرد.
من و آدرین کمی عقبتر بودیم.
دستبند هنوز در دستم بود.
آدرین گفت:
«خوشحالی که پیداش کردیم؟»
لبخند زدم.
«خیلی.»
چند قدم سکوت کردیم.
بعد گفتم:
«فکر میکنی همهی خاطراتمون برگرده؟»
«شاید.»
«و اگه برنگرده؟»
آدرین کمی فکر کرد.
«اشکالی نداره.»
نگاهش کردم.
«چرا؟»
لبخند آرامی زد.
«چون لازم نیست گذشته رو کامل یادمون باشه تا دوباره از اول همدیگه رو بشناسیم.»
چند ثانیه به او نگاه کردم.
حرفش ساده بود.
اما حرفش در ذهنم ماند.
سرم را برگرداندم و لبخند زدم.
«فکر خوبیه.»
کنار هم به سمت ماشین رفتیم.
این بار نه برای فرار از چیزی.
نه برای حل کردن پروندهای.
فقط برای اینکه هنوز چیزهای زیادی دربارهی گذشتهمان وجود داشت که باید کمکم کشفشان میکردیم.
و شاید…
چیزهای زیادی هم دربارهی یکدیگر که هنوز نمی شناختیم
از زبان آدرین
بعد از دیدن زویی، فلیکس برای خرید چیزی رفت و من و مرینت برای چند دقیقه تنها ماندیم.
روی نیمکتی در پارک نزدیک خانه نشسته بودیم.
مرینت دستبندی را که زویی به او داده بود، نگاه میکرد.
آرام گفتم:
«هنوز بهش فکر میکنی؟»
سرش را بلند کرد.
«به همهچیز.»
چند لحظه سکوت کرد.
«به اینکه چطور ممکنه آدم کسی رو فراموش کنه، ولی وقتی دوباره میبینتش، یه حس آشنا داشته باشه.»
لبخند کوچکی زدم.
«شاید بعضی آدمها رو نمیشه کامل فراموش کرد.»
نگاهم کرد.
«تو هم این حس رو داری؟»
کمی فکر کردم.
«آره.»
«نسبت به زویی؟»
لبخندم محو شد.
«نه فقط زویی.»
مرینت چیزی نگفت.
من هم ادامه ندادم.
چند ثانیه بعد، باد سردی وزید.
مرینت دستهایش را به هم مالید.
«سردته؟»
«یکم.»
ژاکتم را درآوردم و روی شانههایش گذاشتم.
اعتراض کرد:
«آدرین، خودت چی؟»
«من خوبم.»
لبخند زد.
«تو همیشه همینو میگی.»
خندیدم.
«چون معمولاً درسته.»
چند لحظه به هم نگاه کردیم.
این بار هیچکدام عجلهای برای نگاه کردن به جای دیگری نداشتیم.
مرینت آرام گفت:
«میدونی…»
«چی؟»
«کنار تو بودن این روزها باعث میشه کمتر از خاطراتم بترسم.»
نمیدانستم چه بگویم.
فقط لبخند زدم.
«پس… کنارتم.»
مرینت هم لبخند زد.
«خوبه.»
صدای فلیکس از دور آمد.
«هی! شما دوتا! من برگشتم!»
مرینت سریع از جا بلند شد.
من هم خندیدم.
اما وقتی راه افتادیم، متوجه شدم لبخندش هنوز روی صورتش مانده.
و عجیبتر اینکه…
من هم نمیتوانستم لبخند نزنم.
اینم از این
شرط پارت بعد
۱۵کامنت
و ۱۰ لایک