درست می‌گی؛ اینجا دیگر نباید فضای «فرار کردن و تحت تعقیب بودن» داشته باشیم. پرونده بسته شده و حالا تازه خاطراتشان برگشته و دارند آرام‌آرام گذشته را کشف می‌کنند. این نسخه را از اول می‌نویسم و روی همین نکته تمرکز می‌کنم.

پارت بعدی — زویی

از زبان مرینت

سه روز از پایان پرونده‌ی S-27 گذشته بود.

سه روز از وقتی که حقیقتی را که سال‌ها از ما پنهان شده بود، فهمیده بودیم.

اما با اینکه پرونده بسته شده بود، ذهن من هنوز آرام نگرفته بود.

هر روز یک خاطره‌ی تازه برمی‌گشت.

گاهی فقط چند ثانیه.

گاهی یک صدا.

یک تصویر.

یک اسم.

و گاهی چیزی که اصلاً نمی‌دانستم واقعی است یا فقط بخشی از خواب‌های قدیمی‌ام.

آن صبح، دوباره همان تصویر را دیدم.

چهار کودک در یک حیاط.

یک درخت بزرگ.

و دختری که کنار آن ایستاده بود.

زویی.

چشم‌هایم را باز کردم.

اسمش را زیر لب گفتم.

«زویی…»

همان لحظه تصمیمم را گرفتم.

باید پیدایش می‌کردیم.


 

وقتی به سالن رسیدم، آدرین و فلیکس آنجا بودند.

فلیکس چند برگه روی میز گذاشته بود.

«بالاخره اطلاعاتش رو پیدا کردم.»

کنارش نشستم.

«زویی؟»

سر تکان داد.

«آره.»

آدرین به کاغذها نگاه کرد.

«مطمئنی این آدرسه؟»

«تا جایی که مدارک نشون می‌ده، بله.»

برگه را برداشتم.

آدرس خانه‌ای در بخش قدیمی شهر بود.

چند لحظه به آن خیره شدم.

«بریم.»

فلیکس بلند شد.

«من ماشین رو میارم.»

آدرین هم از جایش بلند شد.

من هم همراهش رفتم.

وقتی از کنارم رد شد، برای لحظه‌ای مکث کرد.

«مرینت.»

«بله؟»

«اگه زویی رو دیدیم و چیزی یادت نیومد، خودت رو مجبور نکن.»

با تعجب نگاهش کردم.

«منظورت چیه؟»

«اینکه لازم نیست همه‌چیز رو همین امروز به یاد بیاری.»

لبخند خیلی کوچکی زد.

«کم‌کم.»

سر تکان دادم.

«باشه.»

نمی‌دانم چرا حرفش باعث شد خیالم راحت‌تر شود.


 

چهل دقیقه بعد، جلوی خانه‌ای کوچک توقف کردیم.

خانه قدیمی بود اما کاملاً مرتب.

کنار پنجره‌ها چند گلدان قرار داشت.

فلیکس به آدرس نگاه کرد.

«خودشه.»

پیاده شدیم.

چند لحظه هیچ‌کدام حرف نزدیم.

من به خانه نگاه می‌کردم.

احساس عجیبی داشتم.

انگار چیزی درونم می‌گفت که اینجا را می‌شناسم.

آدرین پرسید:

«باز هم خاطره‌ای؟»

چشم‌هایم را بستم.

تصویری کوتاه از ذهنم گذشت.

من و زویی روی همین پله‌ها نشسته بودیم.

او چیزی را در دستم گذاشت.

یک دستبند کوچک.

چشم‌هایم را باز کردم.

«فکر کنم… قبلاً اینجا بودم.»

فلیکس در زد.

چند ثانیه بعد، در باز شد.

دختری جوان پشت در ایستاده بود.

موهایش کوتاه بود.

اما چشم‌هایش…

همان چشم‌ها بودند.

چشم‌هایی که در خاطراتم دیده بودم.

لب‌هایم بی‌اختیار تکان خورد.

«زویی؟»

دختر برای چند ثانیه به من خیره ماند.

بعد نگاهش روی آدرین و فلیکس چرخید.

لبخند آرامی روی صورتش نشست.

«مرینت…»

صدایش لرزید.

«آدرین… فلیکس…»

فلیکس با ناباوری گفت:

«تو ما رو می‌شناسی؟»

زویی سرش را کمی پایین انداخت.

«نه به شکلی که فکر می‌کنید.»

مرینت پرسید:

«یعنی چی؟»

زویی کنار رفت.

«بیاید داخل.»

وارد خانه شدیم.

فضای خانه گرم و آرام بود.

روی دیوار چند عکس قدیمی قرار داشت.

به یکی از آنها نزدیک شدم.

چهار کودک کنار هم ایستاده بودند.

من.

آدرین.

فلیکس.

و زویی.

لبخند روی صورتم نشست.

«این عکس رو یادمه.»

آدرین کنارم ایستاد.

«منم.»

به عکس نگاه کرد.

«اینجا قبل از جدا شدنمون بود.»

زویی گفت:

«یک روز قبلش.»

به سمت میز رفت.

«من خیلی چیزها رو فراموش کردم.»

چهار فنجان روی میز گذاشت.

«اما بعضی چیزها هیچ‌وقت کامل از بین نرفت.»

فلیکس پرسید:

«چرا بعد از این همه سال هیچ‌وقت پیدامون نکردی؟»

زویی چند لحظه سکوت کرد.

«چون نمی‌دونستم باید دنبال چه کسانی بگردم.»

نگاهش را پایین انداخت.

«چهره‌هاتون رو به یاد نداشتم.»

مرینت آرام پرسید:

«پس چی یادت بود؟»

زویی لبخند محوی زد.

«چهار نفر.»

مکث کرد.

«چهار نفر که قرار بود همیشه کنار هم باشن.»

سکوت عجیبی اتاق را پر کرد.

زویی به سمت قفسه رفت و جعبه‌ای چوبی آورد.

آن را روی میز گذاشت.

«این رو چند ساله نگه داشتم.»

در جعبه را باز کرد.

چهار دستبند پارچه‌ای داخل آن بود.

یکی را برداشت.

«این مال تو بود، مرینت.»

دستبند را به من داد.

با دیدنش، ناگهان خاطره‌ای در ذهنم روشن شد.

چهار کودک کنار هم نشسته بودند.

زویی دستبندها را بینمان تقسیم می‌کرد.

من به آدرین نگاه می‌کردم.

او دستبندش را بسته بود و با لبخند به من می‌گفت:

«دیگه نمی‌تونی گمش کنی.»

خاطره تمام شد.

چشم‌هایم را باز کردم.

آدرین متوجه حالت صورتم شده بود.

«یادت اومد؟»

آرام سر تکان دادم.

«یه چیز کوچیک.»

لبخند زد.

«خوبه.»

زویی دستبند دیگری برداشت و به آدرین داد.

او چند لحظه به آن نگاه کرد.

بعد آن را در دستش نگه داشت.

«فکر کنم این یکی رو هم کم‌کم یادم میاد.»

فلیکس خندید.

«پس حافظه‌مون بالاخره داره درست کار می‌کنه.»

ممنون از رمان خوره به خاطر حمایتهاش