p13

دو پادشاهی. یک دشمنی قدیمی. یک پیمان صلح… و عشقی که نباید اتفاق می‌افتاد.

پادشاهی شب و روز سال‌هاست در جنگ‌اند.

اما حالا، دو پادشاه برای نجات سرزمین‌هایشان دست به تصمیمی غیرمنتظره می‌زنند.

در میان این صلح، مرینت، تنها شاهدخت روز، وارد زندگی ادرین، شاهزاده‌ی شب می‌شود.

او از تاریکی متنفر است.

ادرین به نور اعتماد ندارد.

اما وقتی سرنوشت آن‌ها را کنار هم قرار می‌دهد...

کدام‌یک زودتر تسلیم می‌شود؛ غرور یا قلب؟

نویسندگان:B.M and نویسنده تاریکی

از زبان مرینت

آن روز هوا کمی سرد بود و من بدون اینکه متوجه شوم، دست‌هایم را به هم مالیدم.

ادرین که کنارم راه می‌رفت، متوجه شد.

بدون حرف، شنلش را از روی شانه‌اش برداشت و به سمتم گرفت.

— بگیر.

با تعجب نگاهش کردم.

— خودت چی؟

لبخند زد.

— من سردم نیست.

شنل را گرفتم.

— ممنون...

چند قدم که رفتیم، گفتم:

— ادرین؟

— بله؟

— تو همیشه این‌قدر به جزئیات توجه می‌کنی؟

لبخند زد.

— فقط وقتی برام مهم باشه.

سرم را پایین انداختم.

نمی‌دانم چرا این جمله تا آخر شب از ذهنم بیرون نرفت.

 

---

 

آن شب کتابی را که ادرین به من داده بود باز کردم.

چند صفحه خواندم، اما حواسم جمع نمی‌شد.

چشمم دوباره روی همان صفحه ماند.

با خودم گفتم:

«چرا دارم به ادرین فکر می‌کنم؟»

کتاب را بستم.

چند ثانیه بعد دوباره بازش کردم.

اما باز هم ذهنم رفت سمت او.

لبخندش...

رفتارش...

و آن گل‌هایی که هر روز برایم می‌آورد.

آرام زیر لب گفتم:

— مسخره‌ست...

اما لبخندی روی صورتم نشست.

بعدازظهر همراه ادرین وارد باغ شدیم.

چند قدم کنار هم راه رفتیم تا به قسمت خلوت‌تری رسیدیم.

ادرین ناگهان ایستاد و گفت:

— مرینت، می‌تونم یه چیزی ازت بپرسم؟

— آره، چی؟

کمی مکث کرد.

— تو... نسبت به من چه احساسی داری؟

خشکم زد.

— چرا اینو می‌پرسی؟

ادرین نگاهش رو پایین انداخت.

— چون می‌خوام بدونم این مدت که کنار هم بودیم، چیزی توی احساست تغییر کرده یا نه.

چند لحظه سکوت کردم.

بعد آرام گفتم:

— راستش... اولش از این ازدواج ناراضی بودم.

ادرین چیزی نگفت.

— ولی تو... با کارهات باعث شدی کم‌کم نظرم عوض بشه.

لبخند کوچکی زدم.

— گل‌هات، کتابی که بهم دادی، اینکه همیشه حواست به من هست...

نگاهم رو پایین انداختم.

— فکر کنم... دیگه مثل قبل از این ازدواج ناراحت نیستم.

ادرین با لبخند گفت:

— یعنی...

— یعنی بودن کنار تو رو دوست دارم.

یعنی بودن کنار تو رو دوست دارم.

ادرین چند لحظه فقط نگاهم کرد؛ انگار انتظار شنیدن این جمله رو نداشت.

لبخند آرومی روی صورتش نشست.

— منم... مدت‌ها منتظر شنیدن همین حرف بودم.

من هم لبخند زدم و نگاهم رو پایین انداختم.

چند ثانیه سکوت بینمون برقرار شد؛ سکوتی که این بار اصلاً سنگین نبود.

ناگهان صدایی از پشت بوته‌ها بلند شد:

— بالاخره اعتراف کردین!

با تعجب برگشتم.

الیا و نینو از پشت بوته‌ها بیرون پریدند!

الیا و نینو از پشت بوته‌ها بیرون پریدند!

— شما اینجا چی کار می‌کنید؟! 

الیا خندید:

— ما؟ هیچی! فقط داشتیم... گل‌ها رو تماشا می‌کردیم!

نینو گفت:

— آره، دقیقاً! خیلی هم اتفاقی صداتون رو شنیدیم!

ادرین با خنده سرش رو تکون داد.

— شما دوتا واقعاً غیرقابل تحملید!

هنوز از خجالت صورتم گرم بود.

با ناراحتی به الیا و نینو نگاه کردم.

— شما دوتا واقعاً چرا فالگوش وایسادین؟!

الیا دست‌هاش رو بالا برد.

— خب... ما فقط کنجکاو شده بودیم!

ادرین با اخم گفت:

— ولی این کارتون درست نبود.

نینو سریع گفت:

— باشه، قبول داریم. اشتباه کردیم.

مرینت دست به سینه شد.

— تازه به هیچ‌کس هم نباید چیزی بگید!

الیا گفت:

— قول می‌دیم!

ادرین با جدیت اضافه کرد:

— حتی یک کلمه.

نینو دستش رو روی قلبش گذاشت.

— قول می‌دم.

چند لحظه سکوت شد.

الیا آرام جلو آمد.

— مرینت، ادرین... واقعاً معذرت می‌خوایم. نباید یواشکی گوش می‌دادیم.

نینو هم گفت:

— ما فقط خوشحال شدیم که بالاخره فهمیدیم احساساتتون نسبت به هم تغییر کرده.

نگاهی به ادرین کردم.

او هم به من نگاه کرد.

بالاخره لبخند زدم.

— باشه... بخشیدمتون.

ادرین هم گفت:

— منم.

الیا با خوشحالی گفت:

— پس صلح؟

مرینت خندید.

— صلح!

نینو نفس راحتی کشید.

— خدا رو شکر!

الیا با شیطنت گفت:

— البته قولمون سر جاشه. هیچ‌کس چیزی نمی‌فهمه!

این بار همه خندیدیم.

و راز کوچک چهار نفره‌مان همان‌جا در باغ باقی ماند.