بزن رو ادامه مطلب👇🏻👇🏻👇🏻

به خاطر حمایت های زیادتون انرژی گرفتم گفتم زود تر بدم پارت ۳ رو 

ممنون از حمایتاتون 

شرط برای پارت بعد 

۳ لایک و ۵ کامنت 

از زبون مرینت 

بعد از تموم شدن جشن با درسکه به سمت خونه حرکت کردم 

نمیدونم چرا ولی از شاهزاده خوشم نیومد بعد معرفی هر جا میرفتم میومد 

حتی بهم پیشنهاد رقص داد 

به خونه که رسیدم(میخواستم جهت دونستنتون بگم خونه ای که ایشون میگن یک امارت بزرگه)به سمت اتاقم رفتم 

که یکهو صدای در اومد 

تامt  مرینتm

Mبله؟

Tمنم میتونم بیام تو؟

M بله پدر

پدرم وارد شد 

Tخب میخواستم در مورد یک‌ موضوع مهم باهات صحبت کنم 

من با پادشاه صحبت کردم و قرار شد که تو رو به عنوان فرمانده ی ارشد اما با هویت مخفی قبول کنه 

Mیعنی شاه میدونه من کیم؟

T نه نمیدونه 

Mپس چجوری قبول کرد؟

Tپدرت رو دست کم گرفتی ها 

به سمت پدرم رفتم و بغلش کردم

Mممنون پدر 

T باشه باشه خفم کردی 

متوجه شدم که پدرم رو خیلی محکم بغل کردم پس اروم عقب اومد

Tولی قطعا با اون لباس مبارزه ی قبلیت نمیتونی فرمانده ی ارشد بشی چون همه میفهمن که تو یک زنی 

بعد به سمت در رفت 

Tبیارش تو 

بعد برادرم لوکا با یک لباس رزمی زیبا وارد شد 

M پدر این مال منه؟

Tبله‌ این لباس سایز تو و معلوم نمیشه که یک زنی 

یک کلاه همراه خودش داره که میتونی روی موهات بکشی و این پارچه رو هم باید دور دهنت ببندی 

یادت نره که اسمی که تورو باهاش به پادشاه معرفی کردم ببر ابی هست. 

خدای من لباس خیلی زیبا بود یک لباس که به نظر میومد بسیار مقاوم ولی در این حال سبک بود 

رنگ سیاه با خط های طلایی داشت(عکس توی کاور هست☝🏻)

پدرم به سمتم اومد و یک وسیله به دستم داد 

Tبگیر

Mاین چیه؟

Tاین رو توی دهنت بزار باعث میشه صدات تغیر کنه 

اروم توی دهنم گذاشتمش و بعد صدام رو امتحان کردم یک صدای تقریبا دو رگه بود 

اول صدا مردونه بود و اخرش به صدای خودم نزدیک میشد ولی فکر نکنم کسی بتونه تشخیص بده این صدای منه 

دوباره از پدرم تشکر کردم 

پدرم گفت 

Tفقط مراقب خودت باش من فقط یک دختر دارم 

Mنگران نباش پدر من دیگه ۱۹سالم شده 

بعد پدرم همراه با لوکا از اتاق خارج شدن 

با ذوق لباس رزمیم رو پوشیدم و خودم رو تو اینه نگاه کردم

هنوز باورم نمیشد که قراره فرمانده ی ارشد بشم 

کمی لای وسایلی که پدرم و لوکا برام اورده بودن جستو جو کردم و دیدم یک شمشیر سیاه با خط های طلایی که با لباسم ست میشد داخل وسایل هست به ذهنم رسید که لباسم رو تست کنم ‌برای همین لباس رزمیم رو روی مانکن داخل اتاقم اویزون کردم و با شمشیر بهش حمله ور شدم 

واقعا جنسش خوب بودبعد سمشیر رو کنار گذاشتم و خودم رو روی تخت انداختم انقدر خوشحال بودم که دلم میخواست جیغ بزنم 

(فردا صبح همچنان از زبون مرینت)

از خواب بیدار شدم وقتی دوباره اتفاقات دیشب رو به یاد اوردم یک لبخند بزرگ روی صورتم نشست واقعا خوشحال بودم دوباره به لباس رزمیم نگاه کردم نور خورشید روش افتاده بود و داشت برق میزد 

لباس مناسب پوشیدم و به سمت میز صبحانه رفتم صورت پدرم کمی اشفته بود 

بعد صبحانه پدرم گفت که میخواد با من صحبت کنه 

Mچیزی شده پدر؟

Tمرینت شاه ما رو برای ناهار دعوت مردن به قصر 

M خب اینکه چیز عجیبی نیست از وقتی یادمه شما و شاه با هم دوست بودین و زیاد به دیدن هم میرفتین

Tنه مرینت این یکی فرق میکنه پادشاه قبل جشن درباره ی این حرف میزد که شاهزاده قرار تو تولد ۲۰ سالگیش همسرش رو انتخاب کنه

Mیعنی شما فکر میکنید که 

Tاحتمالا 

Mحالا باید چیکار کنیم؟

Tیک ایده ای دارم

پایان پارت ۳

میخوای بدونین چه ایده ای نه؟

پس سریع به شرط برسونین تا پارت ۴ رو سریعتر بدم❤️😁