اخرین گلوله فصل ۲ پارت ۱
· · خواندن 4 دقیقه ببخشید دیر شد
این پارت رو اختصاصی طولانی دادم برای میراکله و رمان خوره ممنون از حمایت هاتون❤️❤️❤️
از زبان آدرین
ماشین جلوی خانهی قدیمی توقف کرد.
چند ثانیه فقط به ساختمان روبهرو خیره شدم.
همان خانه بود.
همان جایی که سالها در خواب میدیدمش.
فلیکس از ماشین پیاده شد.
«خب… رسیدیم.»
مرینت هم پیاده شد.
نگاهی به خانه انداخت.
«چرا حس میکنم قبلاً اینجا بودم؟»
آرام گفتم:
«چون بودی.»
نگاهم کرد.
«یادت اومد؟»
«نه کامل.»
چند لحظه سکوت کردم.
«ولی بعضی چیزها رو حس میکنم.»
مرینت لبخند خیلی کوچکی زد.
«منم همینطور.»
فلیکس در را باز کرد.
«بچهها، بهتره بریم داخل.»
وارد خانه شدیم.
همهچیز قدیمی و خاکگرفته بود.
اما برای من عجیب آشنا.
به اتاق کوچکی رسیدیم.
روی دیوار، چهار اسم حک شده بود.
آدرین
مرینت
فلیکس
زویی
مرینت نزدیک دیوار رفت.
انگشتش را روی اسم خودش کشید.
«ما اینجا بودیم…»
صدای کودکی در ذهنم پیچید.
صدای خنده.
صدای زویی.
و بعد صدای خودم:
«این راز بین خودمون میمونه.»
چشمهایم را بستم.
تصویر کوتاهی دیدم.
چهار کودک کنار شومینه نشسته بودند.
یک جعبهی فلزی کوچک وسطشان بود.
چشمهایم را باز کردم.
مستقیم به سمت شومینه رفتم.
فلیکس پرسید:
«چی شد؟»
«اینجاست.»
یکی از سنگها را کنار زدم.
محفظهای فلزی پشت آن بود.
روی آن نوشته شده بود:
S-27
فلیکس با عجله آن را برداشت.
قفلش را باز کرد.
داخلش یک فلش، چند پرونده و یک پاکت سفید قرار داشت.
مرینت پاکت را برداشت.
روی آن نوشته شده بود:
برای چهار نفرمان.
با دستهای لرزان پاکت را باز کرد.
«خط زوییه…»
شروع به خواندن کرد.
«اگر این نامه رو پیدا کردید، یعنی بالاخره برگشتید.»
صدایش آرام شد.
«میدونستم یه روز حقیقت رو پیدا میکنید.»
فلیکس به برگههای داخل محفظه نگاه میکرد.
«اینجا اطلاعات آزمایشهاست.»
من پرسیدم:
«همهش؟»
«تقریباً.»
یکی از پروندهها را باز کرد.
نامهای زیادی در آن بود.
و در میانشان یک نام بارها تکرار شده بود.
دکتر الیوت گرین.
فلیکس گفت:
«این آدم پروژه رو بعد از دکتر هیل ادامه داده.»
مرینت به او نگاه کرد.
«پس هنوز ممکنه زنده باشه؟»
فلیکس چند لحظه به لپتاپش نگاه کرد.
«بله.»
صدای در ورودی ناگهان بلند شد.
هر سه نفر ساکت شدیم.
صدای قدمهایی از راهرو میآمد.
فلیکس خیلی آرام گفت:
«کسی اینجاست.»
من جلو رفتم.
مرینت هم کنارم ایستاد.
صدای مردی در خانه پیچید.
«فکر نمیکردم اینقدر زود پیداش کنید.»
مرد از تاریکی بیرون آمد.
چهرهاش را شناختم.
همان مردی بود که در پروندهها دیده بودم.
دکتر الیوت گرین.
مرینت یک قدم عقب رفت.
مرد لبخند زد.
«بالاخره چهار نفر دوباره کنار هم جمع شدید.»
فلیکس با عصبانیت گفت:
«همهچیز تموم شده.»
گرین خندید.
«نه، فلیکس. هنوز نه.»
نگاهش روی مرینت ثابت ماند.
«هنوز اطلاعات داخل ذهن اون دختره.»
جلوتر رفتم.
«بهش نزدیک نمیشی.»
گرین به من نگاه کرد.
«تو همیشه همینطور بودی.»
اخم کردم.
«منو میشناسی؟»
«خیلی بهتر از چیزی که فکر میکنی.»
مرینت آرام پرسید:
«چی میخوای؟»
«همون چیزی که سالها پیش باید به دستم میرسید.»
به سر مرینت اشاره کرد.
«اطلاعات پروژه.»
فلیکس لپتاپش را بست.
«دیگه نمیتونی بهش دست بزنی.»
گرین لبخند زد.
«فکر میکنی سه نفر میتونید جلوی من رو بگیرید؟»
در همان لحظه، صدای آژیر پلیس از بیرون شنیده شد.
گرین خشکش زد.
فلیکس لبخند زد.
«سه نفر؟»
لپتاپش را بالا گرفت.
«اشتباه حساب کردی.»
گرین با ناباوری نگاهش کرد.
«تو…»
فلیکس گفت:
«قبل از اینکه وارد این خونه بشیم، همهی اطلاعات S-27 رو برای پلیس فرستادم.»
صدای قدمهای مأموران از بیرون نزدیکتر شد.
«مختصات این خونه رو هم براشون فرستادم.»
گرین به سمت در برگشت.
اما چند مأمور وارد خانه شدند.
یکی از آنها گفت:
«دکتر الیوت گرین؟ شما بازداشت هستید.»
گرین مقاومت کرد.
«شما نمیفهمید! اون دختر—»
دستبند به دستش زدند.
«هر چیزی که لازم باشه، در دادگاه توضیح میدید.»
مرینت فقط ایستاده بود.
به گرین نگاه میکرد.
بعد از رفتنش، سکوت عجیبی در خانه ایجاد شد.
فلیکس نفس راحتی کشید.
«خب… فکر کنم واقعاً تموم شد.»
به پروندهها نگاه کردم.
تمام آن سالها.
تمام آن خاطرات.
تمام ترسها.
بالاخره به پایان رسیده بود.
مرینت آرام گفت:
«واقعاً تموم شد؟»
فلیکس سر تکان داد.
«پروندهی S-27؟ آره.»
مرینت به نامهی زویی نگاه کرد.
«اما زویی هنوز مونده.»
سکوت کردیم.
فلیکس گفت:
«پیداش میکنیم.»
مرینت به من نگاه کرد.
«تو چی فکر میکنی؟»
چند لحظه به او خیره ماندم.
نمیدانستم چرا وقتی نگاهم میکرد، دیگر آن اضطرابی را که قبلاً داشتم حس نمیکردم.
آرام گفتم:
«پیداش میکنیم.»
لبخند کوچکی زد.
«با هم؟»
این بار من هم لبخند زدم.
«با هم.»
مرینت سرش را پایین انداخت.
چند ثانیه بعد، خیلی آرام گفت:
«خوبه.»
از خانه بیرون آمدیم.
هوا سرد بود.
مرینت دستهایش را در جیبش فرو برد.
نگاهش کردم.
«سردته؟»
«یکم.»
شالم را باز کردم و به طرفش گرفتم.
با تعجب نگاهم کرد.
«نه، خودت سردت میشه.»
«من خوبم.»
چند لحظه مردد ماند.
بعد شال را گرفت.
«ممنون.»
«خواهش میکنم.»
کنار هم راه افتادیم.
نه حرفی زدیم.
نه اتفاق خاصی افتاد.
فقط برای اولین بار…
راه رفتن کنار او برایم عجیب آشنا و آرام بود.
و نمیدانستم این حس دقیقاً چیست.
شاید فقط به خاطر تمام چیزهایی بود که با هم پشت سر گذاشته بودیم.
شاید هم چیزی بود که هنوز اسمش را نمیدانستم.
فعلاً مهم نبود.
چون یک چیز قطعی بود.
پروندهی S-27 بسته شده بود.
و حالا…
وقت آن رسیده بود گذشتهی گمشدهمان را پیدا کنیم.
بازم ببخشید که دیر شد
۱۳۹۶۷ چطور بود؟